<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چرندیات افسانه</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/</link>
<description>گاهی دلتنگی...گاهی لبخند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Dec 2009 18:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آب , بابا ...</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;                    عشـق را افسانه کردی یا حسین          عـــقل را دیـوانه کردی یا حسین&lt;/EM&gt;&lt;I&gt;&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;                     در ره مـعبود بـی همــتای خـویش         همّــــتی مردانه کردی یا حسین&lt;/EM&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;                                    &lt;IMG alt=&quot;يا حسين&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1383/08/18368245518114119515429105113981845339.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين پست رو فقط براي دلم مينويسم چون كه از گريه پره امشب ...!!! گريه براي تو و براي همه ي اونچه كه ميخوام بگم و خودت آگاهي ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن. راستي آيا كودكان كربلا تكليفشان تنها , دائما تکرار مشق آب ! آب ! بابا آب بود ؟&lt;/FONT&gt;        &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 18:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت من و بابا و ابوریحان بیرونی !</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چهارشنبه شب است و تلويزييون  طبق روال هر چهارشنبه در حال پخش سريال خسته دلان ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داستان حكايت دختري است  شهرستاني كه در راه سفر به تهران با خانوم و آقايي شيطان پرست آشنا شده و قرص روان گردان مصرف ميكند و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كم و بيش حواسم به تلويزييون هست پدر كه اما گويي تلويزييون را در آغوش گرفته است تاكيد ميكند به من كه با دقت بيشتري سريال را نگاه كنم . خنده اي مستانه و پر غرور سر ميدهم كه : پدر جان اين فيلمها را براي دختران چشم و گوش بسته ي ساده شهرستاني ساخته اند نه براي دختري چون من كه مدام نگاهش در مجله و روزنامه سير ميكند و از همه ي حوادث اين جامعه بهتر از خود جامعه مطلع است و به قول اقوام و آشنايان اگر افسانه گير گرگ هم بيفتد! با جنبه تر و آگاه تر از اين حرفهاست كه گرگ بيچاره بتواند آسيبي به او برساند و ... بسياري از اين حرفها كه گفتنش از حوصله ي قلم خارج است ! پدر نگاهي عاقل اندر سفيه به دخترش ميكند و مي گويد : دختر جان آدم اينقدر مغرور و پر ادعا نمي شود ! تو  هر قدر هم كه آگاه و زيرك باشي و در هر جايگاه و مقامي كه باشي باز هم به تجربه نيازمندي تا خودت را كامل تر كني ! و بعد در ادامه حكايتي از ابوريحان بيروني را تعريف ميكند كه : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شبي ابوريحان بيروني براي گشت و گذار در راه به جنگلي زيبا ميرسد و با جنگلبان آشنا ميشود و تصميم ميگيرد شب را در آن جنگل سپري كند. جنگلبان او را دعوت به كلبه خويش كرده و ميگويد امشب هوا طوفاني خواهد شد و صلاح است شما شب را در كلبه ي محقر من سپري كنيد. ابوريحان نگاهي به آسمان ميكند و خنده اي پر غرور سر ميدهد كه : پدر جان من خودم منجم و ستاره شناسم ! ستاره هاي آسمان حاكي از آن است كه امشب شبي صاف و مهتابي خواهد بود و طوفان نخواهد شد و من ترجيح ميدهم شب را دربيرون از كلبه سپري كنم! و خلاصه از جنگلبان اصرار و از ابوريحان انكار ... سرانجام ساعاتي از آغاز نيمه شب نگذشته بود كه طبق پيش بيني جنگلبان آسمان ابري و طوفان ميشود ! ابوريحان سراسيمه از خواب برمي خيزد و خود را به كلبه ي جنگلبان ميرساند و  از او جريان را جويا مي شود و جنگلبان در جواب مي گويد : راستش را بخواهي من سگي نگهبان دارم كه هر شبي را كه در بيرون از لانه اش بخوابد ميفهمم كه هوا صاف و آسمان مهتابي خواهد بود و هر شب سگ براي خواب به لانه اش پناه ببرد ميفهمم كه آنشب آسمان ابري و طوفاني خواهد بود . ابوريحان با دست بر سرش ميكوبد كه واي بر من كه اينهمه درس خواندم و به اندازه ي يك سگ هم ياد نگرفتم !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حكايت كه تمام ميشود ميخندم و ميگويم : پس حتما به همين علت است كه به او ميگويند ابوريحان بيروني ! يعني اگر داخل كلبه ميخوابيد هم اكنون به او ميگفتند : ابوريحان داخلي !!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پدر هم ميخندد و ميگويد : امان از دست تو ! فيلمت را نگاه كن دختر !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميگويم : فيلم را هم نگاه ميكنم به روي چشم !  و سپس با حالتي لوس كه مخصوص دختران تهرانيست ميگويم : ولي يك وقت يواشكي در گوشه و كنار دلت فكر نكني من دختر ساده ي شهرستاني هستم ها !!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پدر ميخندد و من نيز هم !!! و ابوريحان هم شايد در آن نزديكي !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 07:51:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سری و محرمانه !</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>لطفا کنجکاو نشوید . این مطلب زیاد از حد خصوصیست ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 21:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت یاران دانشگاهی</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وفتي طبع شعر مدير مسئول يكي از بهترين نشريات دانشجويي گل ميكند آنوقت ...آنوقت نميدانم چي ! حتما يا ميروي برايش اسپند دود ميكني كه چشم نخورد ! يا بهش حسوديت ميشود ! يا از اينكه با او همكار و همكلاس هستي خرسند ميشوي و ... اصلا شما به اين كارها چكار داريد ! شعر را بخوانيد تا خودتان به عمق استعداد مدير مسئولمان پي ببريد و از حسودي نمره چشمتان دو شماره افزايش پيدا كند ...&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girl_cleanglasses.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به کلِّ زمین و همه آسمان &lt;BR&gt;تو گر بنگری نشنوی اینچنان&lt;BR&gt;که اسمش فشافویه در راه قم&lt;BR&gt;شوی بار ِ اول به راهش تو گم&lt;BR&gt;اگر تیز باشی و زیرک چو من&lt;BR&gt;بیابی در آن کوه و تیه و دمن&lt;BR&gt;مکانی پر از مورچه و خرخاکی&lt;BR&gt;که هر یک ز هیکل به مثل ِ راکی&lt;BR&gt;که در بینشان گاه و بی گاه ، اِی&lt;BR&gt;تو می بینی انسان. مپرسم که کی&lt;BR&gt;به ظاهر که هستند دانش پژوه&lt;BR&gt;به دنبال علم ، آن طرف ، پشت کوه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنی چند از ساکنانش رفیق&lt;BR&gt;که این دوستی از ته ِ دل عمیق&lt;BR&gt;یکی اسم، فرهاد و رسمش شجاع&lt;BR&gt;که کوه ِ مرامش بلند ارتفاع&lt;BR&gt;چه بسیـــار خوشحال و بسیــــار شاد&lt;BR&gt;(همیشه به خنده شود از تو یاد)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و این جاست نزدیکِ قبر کلین&lt;BR&gt;بگفتم واسه قافیه با (حسین)&lt;BR&gt;که غوغاست قدّش برای همه&lt;BR&gt;بگویم دومتر بلکه گویی کمه&lt;BR&gt;درستش زدی حدس تو ای هوشــــیار&lt;BR&gt;همان خسروی ، مردِ این روزگار&lt;BR&gt;که روحش لطیف است و بسیار ناز&lt;BR&gt;سخن گفتنش دلنشین همچو ساز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یکی هست سخن گفتنش بی هراس&lt;BR&gt;ز نیش زبانش همه آس و پاس&lt;BR&gt;ولی بی حضورش یه چیزی کم است&lt;BR&gt;به راستی که بی ارشیا ماتم است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ز (کانون) و آغاز آن بشنو حال&lt;BR&gt;که از روز ِ اول شده چند ســـال&lt;BR&gt;بدیدم مجید و همه دوستان&lt;BR&gt;که آغاز کردند رهِ پادیان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امیرک همان مردِ بی ادعا&lt;BR&gt;که انگار با مهره. مار و دعا&lt;BR&gt;به سرعت دل عاشقان را ربود&lt;BR&gt;شود کور چشمِ بخیل و حسود&lt;BR&gt;ز قلک شروع کرد و این روزها&lt;BR&gt;به شعرش زده طعم آن سوزها&lt;BR&gt;ز مرگ و نبودن کنون دم زند&lt;BR&gt;به وبلاگ خود طعم ماتم زند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یکی دیگر از مردمان غیور&lt;BR&gt;همان پاتریس است پر از حال و شور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یکی (خوش روش) نسترن نام ِ او&lt;BR&gt;وب ِ پادیان زنده با گام ِ او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ز مریم چه گویم که من با زبان&lt;BR&gt;توانم که هرگز کنم وصف آن&lt;BR&gt;نویسنده و شاعر و با جنم&lt;BR&gt;الهی که از وی بود دور غم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همه، رنگ ِ وبلـــاگهاشان سیــــاه&lt;BR&gt;به جز یک دو تا، با کمی سوز و آه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;الهه، رفیق ِ همان پورامیر&lt;BR&gt;بوَد سبک ِ وبلاگ ِ وی بی نظیر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رزیتای همتای رز ِ عزیز&lt;BR&gt;الهی شود دشمنت ریـــز ریــــز&lt;BR&gt;ز شور و ز حال و ز عشقت همه&lt;BR&gt;دوصد بار هم باز گویم کمه !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ز مهشید آخر چه گویم خدا ؟!&lt;BR&gt;همان که زنندش (صفدر) صدا&lt;BR&gt;خدایی که سرشار ز خلاقیت&lt;BR&gt;الهی همیشه تنت عافیت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خلاصه فشافویه ای های ما&lt;BR&gt;پر از عشق و حال اند و شور و صفا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(احسان هاشمي )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ملاحظه كرديد كه اين دوست و هم كلاس ما جناب آقاي احسان خان چقدر فسفر در آن مغز مباركشون پنهان كرده اند و ما ميدانستيم و شما نمي دانستيد ! و چقدر زيبا اسم تمام همكلاسهاي محترم را در اين شعر دلنشين آورده اند ! حالا باز بنشيند و بگوييد دانشجويان پيام نور كشور فلان و بلانند و ...اين حرفا كه مهم نيست ! مهم اينست كه ما فشافويه اي ها همچون اهالي يك روستا در آن دانشگاه كوچك همديگر را خوب ميشناسيم و همگي مان آدم هاي ساده و بي ادعايي هستيم به جان شما ! راستش را بخواهيد روز اولي را كه خودمان هم بعد از آن همه مشقت و درس و آن كنكور سراسري ذليل شده و آن انتخاب رشته ي ورپريده در دانشگاه حسن آباد فشافويه قم پذيرفته شديم حال و روزي داشتيم ديدني / تو گويي كه هست اين دختر مردني !!! شرح آن را ميتوانيد در اينجا (&lt;A href=&quot;http://afsaneh65.blogfa.com/post-4.aspx&quot; target=_blank&gt;روزی که من دانشجو شدم&lt;/A&gt; )و بعد در اينجا( &lt;A href=&quot;http://afsaneh65.blogfa.com/post-6.aspx&quot; target=_blank&gt;از تهران تا فشافویه&lt;/A&gt; )بخوانيد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما جانم برايتان بگوييد كه گذر زمان در آن دانشگاه دور افتاده به واسطه ي تشكيل يك نشريه دانشجويي كم كمك  ما را به آن ديار و اهالي اش دلبسته كرد و باب آشنايي با خيلي از دوستان و ياراني كه در شعر به اسامي شان اشاره شد برايمان فراهم كرد ...( كه اگر وبلاگمان را به طور كامل خوانده باشيد در شرح ماجرا قرار گرفته ايد و اگر نه من هم فكم را بسيار دوست ميدارم و راضي نميشوم آن را برايتان دوباره به درد بياورم . فك خودم است اختيارش را دارم ...چهار ديواري اختياري !!!) اما بسيار دوست ميداريم كه براي ثبت در تاريخ به اولين روز آشنايي با بعضي از دوستانمان اشاره اي داشته باشيم تا اگر آيندگانمان پس از مرگمان خواستند خاطرات زندگي ما را همچون خاطرات اعتماد السلطنه به چاپ برسانند و به خورد مردم بدهند چيزي از قلم نيفتاده و تحريفي در تاريخ نشده باشد! &lt;IMG title=&quot;flirtyeyess3.gif : 25 par 45 pixels.&quot; height=45 alt=&quot;flirtyeyess3.gif : 25 par 45 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/flirtyeyess3.gif&quot; width=25&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عرض كنيم به حضور مبارك شما , نه ببخشيد به حضور مبارك خودمان كه : ( خب چون ميدانيم كه اين مطلب طولاني است و سرانه ي مطالعه در كشورمان هم پايين است پس احتمال قريب به يقين ميدهيم كه تا بدين جا هم پيش نيامده باشيد و كاملا واقفيم كه داريم براي خودمان فك ميزنيم نه براي شما ) بله داشتيم عرض ميكرديم خدمت خودمان كه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روز اولي كه مهشيد صفدر نژاد را رويت كرديم را هنوز خوب به خاطر داريم ! 16 آذر 1386 بود و ما در امور فرهنگي دانشگاه همراه با پسرخاله ي ايشان مشغول تداركات جشن بوديم ! جشني كه به نام ما بود و به كام شهردار محترم( ف ش ا ف و ي ه ) شد! آري همان روز بود كه ما توسط پسرخاله ي ايشان به مهشيد معرفي شديم و همه چيز با يك نگاه آغاز شد , نگاهي سراسر عشق و شور / كه مهشيد نشه از تو دور ... &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/ni6qd8cj0nttk7t546h.gif&quot;&gt;و سرانجام سه ماه بعد و در اولین سفر اصفهان از همدیگر شماره گرفتیم و... اما برويم سر حكايت قلك و اميرك كه مربوط ميشود به آن زمان كه در گرماي تابستان و سرماي زمستان براي ترويج يك لقمه فرهنگ حلال همچون دستفروشان بي رياي كنار خيابان در گوشه و كنار حياط دانشگاه نشريه به خورد دانشجويان ميداديم و يك 200 توماني باب آشنايي ايشان با اعضاي محترم نشريه وزينمان شد ! و چندي بعد شعر قلك ايشان مثل توپ در دانشگاه انفجار پيدا كرد و حال اگر سهراب را با صداي پاي آب ميشناسند , جناب آقاي اميرك فلاح را هم در دانشگاه با قلكش ميشناسند و بس ! &lt;IMG height=37 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/clap.gif&quot; width=28 border=0&gt;از اميرك و قلك كه بگذريم نوبت به الهه ي نازنينمان است كه براي خودش خانومي است و از هر انگشتش يك داستان ميريزد و قلمي دارد ستودني كه همين قلمش باب آشنايي ما با ايشان را برايمان فراهم كرد , البته توسط دوست محترمشان مريم و در مترو و البته در غياب خودشان!!! ملاحظه می فرمایید ! عصر تاكنولوژي است ديگر ! حضور و غياب ديگر اهميتي ندارد ! فقط كافي است اراده كنيد و طرف مقابلتان هم يك وبلاگ داشته باشد و دوستي كه شما را به هم معرفي كند ! هيچكس تنها نيست ! &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/t3bfuu9hqas0xb6zsaqs.gif&quot;&gt;  خب ديگر فكر ميكنم ازتني چند از دوستان دانشگاهمان كه اساميشان در اين شعر آمده و وبلاگمان پذيراي قدمهاي نازنينشان است كسي ديگر باقي نمانده باشد . پس مطلب را همينجا به پايان ميرسانيم و ... وااااااااي داشتيم فراموش ميكرديم كسي را كه هست سخن گفتنش بي هراس ,  ز نيش زبانش همه آس و پاس !!! بله همان كه ارشيا نام دارد و از همان روز ازل با ما دشمني آغاز كرد ودر جمع كانون ادبي پاديان و در غیاب ما بي سواد خطابمان كرد و همان كلمه ي بي سواد باب آشنايمان يا بهتر بگويم دشمنيمان را با ايشان فراهم ساخت ! خبر به ما رسيد ارشيا ناميست در سرزمين پاديان كه ندیده  و نشناخته سركار عليه را بي سواد خطاب كرده اند ! چه حكمي برايشان صادر ميكنيد اجرا كنيم ؟؟؟ ما هم كنجكاو شديم بدانيم او چه كسيست  که جرات کرده اينچنين گستاخانه در مورد ما سخن به زبان بیاورد و عزم خود را جزم كرده و در يكي از روزهاي ارديبهشت ۸۷ همراه با تني چند از سپاهيان شوك به سرزمين پاديان شتافته و او را در کنار والا حضرت مجید ( پادشاه سرزمین پادیان )يافتيم و  همانجا با خودمان عهد كرديم اين يكي را به دست جلاد نسپرده و خودمان با شمشير برنده ي زبانمان سرش را از بدن جدا نماییم و آن را بر بالای آرمگاه شیخ کلینی آویخته نماییم تا درس عبرتي باشد براي آیندگان !!!&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=30 alt=Queen src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/queen.gif&quot; width=29 border=0&gt; الحق و النصاف كه شاعر چقدر زيبا سروده اند در وصف زبان ايشان !!! افسوس كه مدتيست با او پرچم صلح را بالا برده ايم و قسم خورده ايم كه كودك آزاري نكنيم وگرنه چنان با قلممان برايشان مينوشتيم كه ...بي خيال ما به گفتگوي تمدن ها معتقديم و بس !  &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/0u8esyhbxe6v08gfn7e.gif&quot;&gt;راستي شايد جالب باشد برايتان كه از روز اول صحبتمان با شاعر محترم اين شعر زيبا بدانيد ! بله روز اول و جمله ي اول مربوط ميشد به امتحان رياضي 1 در خرداد ماه 86 كه محل اسكان ايشان دقيقا يك صندلي جلوتر از ما بود و ايشان طبق تعارفات و رسم و رسومات دانشجویی از ما درخواست كمك رساني كردند قبل از امتحان و ما در دلمان بسي به ايشان خنديديم كه بنده ي خدا از اوضاع قمر در عقرب رياضيمان خبر نداشتند و مظلوم تر از ما كسي را نيافته بودند كه به او پيشنهاد بدهند !!! بعدها حكايتي شد رياضيمان در دانشگاه  كه در اين وبلاگ بارها به آن اشاره كرده ايم !&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/s92k6lcbaxtzwecf72tj.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين همه فكمان را به درد آورديم اما يادمان رفت خودمان را معرفي كنيم ! بله ما هم همان رزيتاي عزيز هستيم كه از شور و حالمان هر چه بگويند كم گفته اند ! الحق و النصاف كه شاعر چقدر زيبا سروده اند شعر را در وصف ما ... شرح رزيتا بودنمان را ميتوانيد در اينجا (&lt;A href=&quot;http://afsaneh65.blogfa.com/post-1.aspx&quot; target=_blank&gt;من افسانه 20 سال دارم&lt;/A&gt; )هم بخوانيد تا مطمئن شويد با شناسنامه ي جعلي وارد نشده ايم&lt;IMG title=&quot;bye.gif : 35 par 38 pixels.&quot; height=38 alt=&quot;bye.gif : 35 par 38 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/bye.gif&quot; width=35&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt;پي نوشت :&lt;/B&gt; احساس ميكنيم وبلاگمان در حال انقراض است! ديگر لوگوي بالاي وبلاگمان هم ديده نميشود ! كم كم داريم از صفحه ي روزگار محو ميشويم . خدا كند تا آخر دي ماه دوام بياوريم تا بتوانيم براي خود يك خانه ي ديگر اجاره كنيم ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 00:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشكل نخواستنه , نه خواستن !</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ميدوني ؟&lt;/B&gt; وقتي يه عامل مزاحم توي زندگيت باشه كه نذاره تو آرامش داشته باشي . وقتي سعي كني اين عامل مزاحم رو از خودت دور كني و موفق نشي و زورت بهش نرسه و به يه قدرت بزرگتري ايمان داشته باشي و  از خدا كمك بخواي . وقتي خدا كمكت نكنه و  اون عامل مزاحم هم خداي تو رو مسخره كنه و روز به روز مزاحمتش رو بيشتر كنه... اونوقت ممكنه تو هم از خدا شاكي بشي كه حتي براي اثبات وجود خودش هم كمكت نميكنه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;B&gt;آره ميدونم !&lt;/B&gt; ميدونم كه نبايد مينوشتم اون حرفا رو , ميدونم كه نبايد اون قدر عصباني ميشدم , ميدونم كه نبايد كفر ميگفتم ... نبايد ...اما , اما وقتي نمي خواي قلبي شكسته بشه مجبوري خيلي مواظب رفتارت باشي , وقتي مواظب رفتارت هستي مجبوري خوب برخورد كني و وقتي خوب برخورد ميكني ممكنه از رفتارت سو برداشت بشه و وقتي اين اتفاق مي افته ممكن تره كه تو عصباني بشي و وقتي عصباني ميشي بايد بيشتر مواظب باشي كه قلبي شكسته نشه و  وقتي مواظبي بايد شعله هاي خشم رو تو وجود خودت سركوب كني و وقتي اين كارو ميكني این بار ممكنه كه يه روزي يه وقتي يه جايي و يه جوري اين آتشفشان منفجر بشه و ...شايد به قول اون دوست ديواري كوتاه تر از ديوا خدا پيدا نميكني كه اين آتشفشان رو تقديمش كني!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;B&gt;ميبيني ؟&lt;/B&gt; مديريت رفتار خيلي سخته ! تو هم ممكنه يه روزي كم بياري ! ميخواي خلق رو ناراحت نكني غافل از اينكه خالق رو ناراحت ميكني! خالق تو رو ميبخشه ! خلق اما ... !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;B&gt;ميشنوي ؟&lt;/B&gt; از حرفام توي مطلب قبل پشيمونم و ديگه دوست ندارم اون حرفا جلوي چشمام باشه ! من نه عاشق يه عشق زميني ام , نه كافر به عشق آسموني ! پس با يه ذهن شرطي شده به اون موضوع نگاه نكن ! موضوع اون چيزي نيست كه تو فكر كردي! مشكل نخواستنه , نه خواستن !!! بيشتر از اين توضيح نميدم ! تو آزادي هر برداشتي كه دوست داري از اين و اون مطلب داشته باشي ! من دارم براي خودم توي اين وبلاگ زندگي ميكنم نه براي تو , او و ديگري !!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;B&gt;پي نوشت :&lt;/B&gt;خجالت ميكشم با خدا حرف بزنم ...يكي آشتيمون بده لطفا ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 22:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لعنت </title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لعنت به اين دنياي پست و عوضي ! لعنت !!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 15:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> حكايت دبه ي توت عزیز جون</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادش به خير ...اون موقع ها كه عزيز جون زنده بود هميشه ماه رمضونا كه ميشد توي خونه ي بزرگ و قديميش افطاري ميداد و بچه ها و نوه هاش و نتيجه هاش رو دعوت ميكرد. عزيز جون 9 تا بچه داشت  و سي و هفت هشت تا نوه و تا دلتون بخواد نتيجه ! ( كه منم البته جز نتيجه هاش بودم ) . از بين اون سي و هفت هشت تا نوه خيلي هاشون كوچيك بودن و هم سن سال ما نتيجه ها بودن ! چه آتيشي ميسوزونديم اون روزا و چقدر شيطنت ميكرديم ما بچه ها توي اون خونه ي بزرگ و قديمي ! بزرگترها كه هميشه سرشون گرم تدارك افطاري بود و ما بچه ها فارغ از هر چيزي  فقط بازي ميكرديم ! تعدادمون هم كم نبود ! فكر ميكنم  17 – 18 تايي بوديم . اما هيچ بازي اي به اندازه ي بازي قايم موشك توي اون خونه ي بزرگ هيجان انگيز نبود ! يه روز يادمه سر بازي قايم موشك من و مژگان و مونا رفتيم توي انباري زير پله ي خونه ي عزيز جون كه درش باز بود قايم شديم . البته انباري كه ميگم منظورم يه جاي تاريك و كثيف و ترسناك نيست ! انباري خونه ي عزيز جون مثل يه اتاق بود تميز و مرتب و موكت شده و روشن و پر نور ! توي همون انباري  سه نفري كنار هم چسبيده بوديم كه بچه ها پيدامون نكنند كه ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كه چشم مژگان افتاد به دبه ي بزرگ توت عزيز جون  ( آخه عزيز جون هميشه با چاي اش توت خشك ميخورد ) و دبه رو به من و مونا نشون داد و ما هم انگاري كه توي اون انباري يه گنج پيدا كرده بوديم ! از شدت خوشحالي بازي قايم موشك رو فراموش كرديم و هجوم برديم به سمت دبه ي توت !!! اول در انباري رو از داخل بستيم و بعد هم يواشكي و بدون سر و صدا سه نفري دبه رو از بين اسباب و اثاثيه ها آورديم بيرون و حالا نخور و كي بخور ....&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/sarcastic.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از اون طرف ماجراهم بچه هاي ديگه که نتونسته بودن ما رو پيدا كنن رفته بودن به بزرگترا گفته بودن كه مونا و مژگان و افسانه گم شدند و حميد آقا يكي از نوه هاي بزرگ عزيز جون كه فكر ميكنم اون موقع بيست و دو سه سالش بود اومده بود دنبال ما و چون ديده بود برق انباري روشنه و درش هم از داخل بسته شده فهميده بود كه اون داخل يه خبراييه و از شيشه ي بالاي انباري كه قد بچه ها بهش نميرسيد نگاه كرده بود و ما رو در حال ارتكاب جرم ديده بود و همچنان كه ما در حال خوردن توتها بوديم ايشون هم آروم و بدون سر و صدا از پشت شيشه نگاهمون كرده بود و مزاحم كارمون نشده بود تا وقتي كه دبه ي توت خالي شد و ما از دل درد كف انباري ولو شديم تازه نگاهمون افتاد به شيشه ي بالاي انباري و حميد آقا رو ديديم كه لبخند به لب نگاهمون ميكردند . و اون وقت بود كه از خجالت دلمون خواست همونجا توي زمين بلعيده بشيم . &lt;IMG src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون روزا خيلي زود گذشت و گذشت و عزيز جون از بين ما رفت و ما 17 – 18 تا بچه هم بزرگ و بزرگتر شديم . ديشب مونا خانوم بچگی هامون عروس شد ! مونا و مژگان هر دوشون دو سه سالي از من بزرگتر بودن و اون روزا تو خونه ي عزيز جون گاهي اونا كمكم ميكردم مشقامو بنويسم و بهم ديكته ميگفتن ! عروسي  ديشب يكي از بهترين عروسيهاي عمرم بود كه حسابي بهم خوش گذشت و  تا تونستم شيطنت كردم ! خيلي خيلي خيلي خيلي بهم خوش گذشت و  از ته دلم براي خوشبختي مونا و همسرش بهترين آرزوها رو دارم .&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/xwj0qk06qawwxg00rggg.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;STRONG&gt;پي نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; تا ديشب فكر ميكرديم كه فقط با آقاي حسين ياري و جعفر دهقان يه نسبت فاميلي دور داريم كه هميشه توي مجالس و مهموني ها زيارتشون ميكنيم اما ديشب  به غير از آقاي ياري و دهقان  ( عزيز مصر  در فيلم حضرت يوسف ) آقا بنيامين ( برادر تني يوزارسيف در فيلم حضرت يوسف ) هم در عروسي حضور داشتند و چشممون به جمال ايشون هم روشن شد و  پيش بيني مييشه اگه همينگونه پيش بره در عروسي ها و مجالس بعدي بايد براي يوسف و زليجا هم كارت دعوت عروسي بفرستيم و شاهد حضور اين دو زوج عاشق هم در مجالس خود باشيم !!!!&lt;/FONT&gt; &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/f9p9q6rocg6q8ofw4hxp.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;STRONG&gt;پي نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; براي تيتر مطلب خيلي فكر كردم ولي چيزي به ذهنم نرسيد و ناچار اين تيتر رو براش انتخاب كردم . انشاا.. سر كلاسهاي روزنامه نگاري به مبحث تيتر زني كه رسيديم توانايي انتخاب تيترهاي بهتري رو براي مطالبم پيدا ميكنم .&lt;/FONT&gt; &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/ni6qd8cj0nttk7t546h.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رابطه ی فقر و ایدئولوژی</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;آخرين بار كه نادر را ديدم دندان درد شديدي داشت. بعد يكي دوبار خانمش در خانه ي ما آمد و قرص دندان درد گرفت ! تا مدتي نديدمش و اهالي محل ميگفتند كه كمونيسم شده و يك سبيل پت و پهن هم گذاشته ! از آنهايي كه ماكسيم گوركي داشت ! تا بالاخره عيدي كه خانه شان رفتم و دو ساعتي اختلاط كرديم تازه متوجه شدم دوتا دندان جلويي را كشيده و چون پول نداشته دندان بگذارد سبيلش را بلند كرده و كمونيسم شده !!!! / داستانهاي ميني ماليستي نوشته ي اردلان عطا پور /&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پي نوشت :&lt;/B&gt; كوچيكتر كه بودم هميشه از آقايون سبيلو ميترسيدم ! مخصوصا وقتي ميخواستم سوار ماشينهاي شخصي بشم به اولين چيزي كه دقت ميكردم اين بود كه راننده سبيل نداشته باشه !!!&lt;/FONT&gt;  &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/jr1eyd6j7mjvhmtu317.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 18:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعترافات عاشقانه !</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- اعتراف ميكنم كه شديداعاشق محسن شده ام ! محسن را عرض ميكنم ديگر !!! همان آقا پسر زيبا و قد بلند و جذابي كه  اين روزا براي خود يک فقره سوپر استار حرفه اي شده است و عكسش بر در و ديوار مترو رويت ميشود!همان كه ميرود خواستگاري باقالي خانوم ! جدا جان میدهم برای تبليغات برنج محسن &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/ayxcgtywhbowsobertj6.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 2- ديشب رفتيم لباس بخريم براي عروسي هفته ي آينده . خانوم فروشنده در اتاق پروو را باز كرده اند و شروع میفرمایند به تعريف كردن از بنده !!! كه واييييييي الهي من به قربانت بروم که اگر پسر بودم هم اکنون میشتابیدم به خواستگاريت! مواظب خودت باش چاق نشي ها ...حيف است اگر چاق شوی ! ( البته این حرفها حرف جديدي نيست اصولا. خودمان اين ترم سه فروند واحد تپل بازاريابي داريم و خوب با اين روشهاي خالي بندي براي فروش بيشتر كالا و جذب مشتري آشنايي داريم.) شب آمده ایم خانه و با اعتماد به نفس كامل سه سوت خودمان را پرتاب كرديم روي ترازو  و ... ( ترازوي آشپزخانه را نميفرماييم ها ) در كمال ناباوري مشاهده نموديم كه سه كيلو اضافه وزن پيدا كرده ايم . اصولا ما هر چه فكر ميكنيم نميفهميم چرا مردم اينقدر چشمشان شور شده است جديدا !!!  بدجنس تير زهر آلود نگاهش چند ساعت هم به بنده رحم نفرماييد اصولا !&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/pa7t53t2o01ykpjjnp.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 3- در كمال آرامش سر كلاس تحقيق در عمليات در كنار الهام نشسته ايم و قرار است از روش هاي سيمپلكس امتحان ميان ترم بدهيم . ولي  استاد فراموش كرده اند گويا !!! با صداي رسا به عرض استاد ميرسانيم كه : استاد امتحان نميگيريد آيا ؟  ناگهان از سمت چپ پاي نازنينمان كه هنوز كاملا خوب نشده است مورد اصابت كفشهاي آقاي همكلاسي قرار ميگيرد و  فرياد ميزنيم : آيييييييي , استاد ميخندد . الهام از آقاي همكلاسي تشكر ميكند و بنده درد ميكشم شدیدا!!!&lt;IMG id=vBCodeIMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/nobrain2.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 4- اصولا به لطف صداي حميد عسگري و آهنگ زيباي فرشته شاد هستيم هم اكنون !!! برادر گرام میگوید روز عرفه است گوش نده حاج خانوم ولی ما گوشمان به این حرفها بدهکار نیست.عيدتان هم پيشاپيش مبارك  اصولا !!! &lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/nhsatkt0wbyybq9tgq2f.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/xwj0qk06qawwxg00rggg.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 10:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من داناي كل هستم !</title>
<link>http://afsaneh65.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱-گاهي فقط يه جمله , آره فقط يه جمله ميتونه شخصيت يه آدم رو بهت نشون بده . پس هميشه حواستو جمع كن و مواظب جمله هايي كه بين تو و آدما رد و بدل ميشه باش. بعضي جمله ها حكم يه تابلوي راهنما رو دارن كه مسيرو بهت نشون ميدن ! حواست به اين تابلوهاي كنار جاده خيلي باشه اما زيادي هم روشون وسواس نداشته باش . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۲- هيچوقت نه تو اوج عصبانيت و نه تو اوج عاشقي ابراز احساسات نكن. چون يا ديگري رو تحقير ميكني يا خودتو و بدتر ازاون اينكه درصد پشيمونيش بعدها خيلي بالاست ! اصلا بهتره يه جوره ديگه بگم ...هيچوقت براي بزرگ كردن ديگري خودتو كوچيك نكن و هيچوقت با بزرگ كردن خودت ديگري رو كوچيك نكن ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۳ -خيلي پيش مياد كه تو مسير زندگيت بين عقل و احساست گير كني اما در نهايت اين خداست كه تصميم ميگيره تو بين دل و عقلت كدومو انتخاب كني. پس ديگه جاي ترس و نگراني نيست ! اينو بارها امتحان كردم و گفتم و بارها هم خواهم گفت ! فقط و فقط خدا ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۴- من خوشبختم ! خوشبختم چون بين 6 ميليارد آدمي كه روي اين كره خاكي نفس ميكشن 3 نفرو دارم كه واسم فوق العاده عزيزند ! يه پدر فوق العاده روشنفكر و  دلسوز كه هميشه حرف منو ميفهمه و الگوي من براي منطقي رفتار كردنه و هميشه از صحبت كردن باهاش آروم ميشم و تو اين روزا و اين جريانات گذشته حس كردم كه بيشتر از قبل دوستش دارم . يه مادر فوق العاده پر احساس و مهربون كه هميشه احساس داشتن و محبت كردن رو بهم ياد داده و من ميميرم براش و يه برادر كوچولويي كه ديگه بهش نميشه گفت كوچولو اما هميشه براي من همون كوچولوي دوست داشتنيه كه اينجا &lt;A href=&quot;http://afsaneh65.blogfa.com/post-121.aspx&quot; target=_blank&gt;(POST 121)&lt;/A&gt; ازش نوشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ۵- اول شخص مفرد اين روزا  و مخصوصا بعد از اين مسائل خيلي نياز به حرف زدن با من داره ! منم كلي حرف دارم كه بايد بهش بگم ! ما بايد ساعتها با هم خلوت كنيم .  گاهي از دستش عصباني ميشم اما حتي اول شخص مفرد هم برام دوست داشتنيه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۶- من هميشه با هر آدمي همون طوري رفتار ميكنم كه باهام رفتار كنه !  اما به اين بيت شعر هم معتقدم كه : ز ياران كينه هرگز در دل ياران نمي ماند / به روي آب جاي قطره باران نمي ماند !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۷-زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست / تا در میانه خواسته ی کردگار چیست !....عاشق این یه بیت شعر حافظم چون تجربه اش کردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;B&gt;پي نوشت :&lt;/B&gt; تيتر مطلب يه مدل تبليغاته براي فروش بيشتر كتابهاي آقاي مستور ! خب آدم بايد هواي نويسنده ي مورد علاقه اش رو داشته باشه ديگه ! مگه نه ؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 14:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afsaneh65&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>afsaneh65</dc:creator>
<guid>http://afsaneh65.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
