تبليغاتX
چرندیات افسانه - شبی که یه فرشته به اتاقم اومد...

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

يكشنبه شب كه شب قدر بود خيلي خيلي خسته بودم . تموم طول روز رو از صبح تا موقع افطار بيرون بودم و كاملا خسته شده بودم. ( انقدر كه حتي فيلماي بعد از افطار رو هم به زور تونستم تماشا كنم ) ولي دلم ميخواست هر جور شده اون شب رو تا سحر بيدار بمونم .اما  امون از دست اين شيطون لعنتي كه خوب  بلده آدمها رو وسوسه كنه ! ساعت يازده شب بود كه چراغ اتاقم رو خاموش كردم و با خودم گفتم يه ساعتي بخوابم و بعد بيدار شم و تا سحر بيدار بمونم. خمیازه ولي مگه آدمي كه تشنه ي خواب باشه با يه ساعت خواب سير ميشه؟؟؟ ساعت 12 گوشيم زنگ زد كه بيدارم كنه اما با اين كه خيلي خيلي دلم ميخواست اون شب رو بيدار باشم انقدر مست خواب بودم كه خاموشش كردم و به خدا گفتم : "خدايا خودت هم ميدوني كه من خيلي دلم ميخواد امشب رو بيدار باشم اما خستگي توانم رو گرفته و شرمنده ام " و با اين يه جمله وجدان خودم رو راحت كردم كه بخوابم. هنوز 5-6 دقيقه اي نگذشته بود و روحم كاملا از جسمم خارج نشده بود كه , توي اتاقم صداي خش خش شنيدم ! راستش يه جورايي با اين صدا ترسيدم و بلند شدم و چراغ مطالعه ام رو روشن كردم. يه نور كمرنگ آبي رنگ توي اتاق افتاد. اما صدا قطع شده بود و هيچ خبري نبود! بنابراين با اين كه يه كم ترسيده بودم اما چراغ رو خاموش كردم و دوباره خوابيدم. چند دقيقه بعد دوباره همون صداي خش خش روحم رو به جسمم برگردوند و اينبار فورا به سمت كليد برق رفتم و چراغ اتاقم رو روشن كردم. ديگه مطمئن شده بودم كه تنها نيستم و غير از خودم يه موجود ديگه هم تو اتاق هست كه داره نفس ميكشه . شايد روح , شايد جن و شايد...همينجور كه داشتم با ترس اطرافم رو نگاه ميكردم يهو چشمم افتاد به پنجره ي اتاق كه نيمه باز بود و چند وجب زير پنجره ي اتاق هم يه سوسك بالدار و بزرگ داشت شاخكهاش رو واسم تكون ميداد. bug ( این مثلا عکس سوسکه)با اين كه كاملا وحشت كرده بودم و هر لحظه امكان داشت كه آقا سوسكه  با ديدن من احساساتي بشه و هوس پرواز كردن به طرف من به سرش بزنه hee heeاما عقلم حكم كرد كه نبايد جيغ بزنم ( دختر كه نبايد صداش بلند بشه! به قول مامان بزرگم : دختر باشه سنگين...بختش ميشه رنگين  خنده) به هر حال همينطور كه زل زده بودم به آقا سوسكه و عقب عقب به سمت در اتاق ميرفتم  فقط  يه ثانيه سرم رو برگردوندم كه در اتاقم رو باز كنم و كمك بطلبم  كه وقتي سر برگردوندم ديدم نيست ! اما چطور ممكن بود آخه ؟ من فقط يه ثانيه چشم ازش برداشتم ؟ حتي صداي بال زدنش هم نشنيده بودم كه به خودم بگم حتما پرواز كرده و از پنجره رفته بيرون !!! بنابراين مجبورشدم تموم اتاق رو وجب به وجب بگردم تا پيداش كنم. اما هر چي گشتم بي فايده بود. انگار آب شده بود رفته بود تو زمين ! حتي ديگه صداي خش خشش هم نميومد! ساعت حدودا 1 نيمه شب بود كه ديگه از گشتن هم نا اميد شدم و نشتم  و زل زدم به در و ديوار و كمي به سرنوشت خودم توي اتاق فكر كردم. به اين كه روزگار چه تقديري رو با اين آقا سوسكه امشب واسم تو اتاقم رقم ميزنه؟ آيا زنده ميمونم؟ و به اين كه تا به حال امكان نداشته تو خونه ي ما حتي يه بچه سوسك پيدا بشه و اين كه شايد حكمتي تو كار خدا بوده. چون ديگه حتي احساس خستگي و خواب آلودگي هم نميكردم! شايد بعضيا اگه  اين متن رو بخونن حرفاي من در نظرشون خنده دار بياد اما اون شب بعد از يه كم فكر كردن مطمئن شدم كه اون سوسك يه فرشته بود كه اومده بود منو بيدار كنه. و يا حداقل اومده بود تا كار يه فرشته رو انجام بده.  ما آدما عادت كرديم كه هميشه توي خيالات خودمون فرشته ها رو  زيبا تصور كنيم  و در عوض هميشه از چهره هاي زشت بي دليل بترسيم و فرار كنيم اما به نظر من فرشته ها هم ميتونن زشت باشن. مهم كاريه كه انجام ميدن نه ظاهري كه دارن...به هر حال اون شب همين موضوع باعث شد كه من هم بتونم تا سحر بيدار بمونم و اعمال شب قدرم رو انجام بدم. و مطمئنم چون خيلي دلم ميخواسته خدا هم كمكم كرده... حالا همه ي اين حرفا رو گفتم اما مطمئنم اگه همين الان يه سوسك ببينم بازم ازش فرار ميكنم نیشخند آدميه ديگه !!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:32 توسط افسانه |