تبليغاتX
چرندیات افسانه - حکایت دخترکی که از ریاضی متنفر بود...

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

داشتم كامنتهام رو چك ميكردم كه ديدم يكي از دوستام برام اين كامنت رو گذاشته:

 ((تو اون نوشته هايي كه خيلي دوستشون داري.يه دونه هست ( 5=7-2 ) الان زدم تو ماشين حساب ديدم ماشين حسابم خرابه . يا شايدم اشتباه زدم صبر كن يه بار ديگه تست كنم  نیشخند ))

 بعد از خوندن كامنت اول متوجه نشدم منظورشون چيه!!! ولي بعد ...يهو دوزاريم افتاد كه:اي واي , اي داد بيداد ,  من به جاي اين كه بنويسم 5=2- 7  نوشتم كه 5=7-2 و بعد چنان خنده ي مستانه اي ( به قول خانوم يادگاري فرهنگي دانشگاه) سر دادم كه حتم دارم صداش تا هفت فرسنگ اين ور اون ورترمم رفت!!! خندهخلاصه در حال خنده هاي مستانه بودم كه يهو  يادم افتاد كه شايد خيليها تو اين مدت متوجه ي اين موضوع شدند و در اعماق دلشون كلي به اين سوتي من خنديدند. بنابراين بر اين شدم كه اين دفاعيه رو مبني بر اين اشتباهم حتما اينجا بنويسم.از اونجايي كه كلا من آدم هدفمندي هستم و هيچ كاري رو بدون قصد و نيت انجام نميدم از اين كارم هم اهداف مهمي رو داشتم... يكي از اهدافم اين بود كه ميخواستم نكته سنجي خواننده هاي وبلاگم رو تست كنم و به اين موضوع واقف بشم كه كي از همه نكته سنج تره؟؟؟   دومين هدف اين بود كه با خودم گفتم بيام يه كار خارق العاده و خاص انجام بدم و براي يه بار هم كه شده عدد كوچيكه رو قبل از عدد بزرگه بيارم تا لذت اول بودن رو براي يه بار هم كه شده اين عدد كوچيكه ي بدبخت حس كنه و ناكام از دنيا نره ( گناه داره خب )...سومين هدف اين بود كه ميخواستم به همه جهانيان نشون بدم كه چقدر از رياضي بدم مياد.  آخه ميدونين به نظر من هر چيزي كه احساسات منو بر نينگيزه چرت و مزخرفه از درس و كتاب گرفته تا آدما...رياضي اصلا درس رمانتيكي نيست!!! خيلي بي احساسه و وقتي كه ميخوام بخونمش هيچ حالت خاصي توي قلبم ايجاد نميشه بنابراين ازش متنفرم . همونطور كه از آدماي بي احساس متنفرم و فكر ميكنم خدا اگه بخواد تو اون دنيا عذابم كنه منو ميبره پيش يه سري آدم بي احساس كه همه در حال رياضي خوندن و فرمول حفظ كردن هستن... و وااااااااااااااي كه حتي فكر كردن بهش هم عذابم ميده...

 پ.ن 1: تصميم گرفتم بذارم 5=7-2 همينجوري كه هست باقي بمونه تا يه خاطره بشه...Hairdo

 پ.ن 2:  فكر كنم همين رياضي 1 و رياضي 2 كه هنوز پاسشون نكردم يه كاري كنن كه من و آنوهه با هم ديگه ليسانس بگيريم...

 پ.ن 3: قول ميدم روزي كه اين دوتا رو پاس كنم يه جشن بزرگ و رمانتیک بگيرم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 20:23 توسط افسانه |