تبليغاتX
چرندیات افسانه - ماه بالای سر تنهایی است

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

الان يه مدته كه هر شب مياد پشت پنجره ي اتاقم....

دقيقا وقتي كه چراغ اتاق كوچيكم رو خاموش ميكنم و همه جا تاريك ميشه يه دفعه خودشو از پشت پنجره ي اتاق به من نشون ميده و اتاقم رو روشن ميكنه. احساس ميكنم مياد كه با من حرف بزنه و بهم بگه كه تاريكي مطلق و نا اميدي وجود نداره و  هميشه تو سياهترين و تاريكترين شرايط یه نور امیدی وجود داره که دنیای آدما رو زشت و سیاه نکنه...

راستش منم ديگه به ديدنش عادت كردم و شبا به عشق ديدنش سر ساعت 12 كه ميشه چراغ اتاقم رو خاموش ميكنم و اينقدر از پشت پنجره بهش نگاه ميكنم تا خوابم ببره

گاهی فكر ميكنم با هم ديگه همدرديم

اون اون بالا تو آسمون بين اون همه ستاره و من اين پايين رو زمين, بين اين همه آدم تنهاييم و احساس تنهايي ميكنيم...

اين بيت شعر رو خيلي دوست دارم و بعضي شبا واسش ميخونم:

  

 

امشب اي ماه به درد دل من تسكيني        آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني

كاهش جان تو من دارم و من ميدانم         كه تو از دوري خورشيد چه ها ميبيني

              

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:36 توسط افسانه |