|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
ميدونم اگه اين حرفا رو اينجا بنويسم شديدا مورد تمسخر بعضي ها قرار ميگيرم اما چيكار كنم كه دلم واسه نوشتن خيلي تنگ شده و يه جورايي اگه ننويسم مريض ميشم.و چون موضوع خاصي واسه نوشتن و تعريف كردن ندارم تصميم گرفتم اينا رو اينجا بنويسم.( البته يه موضوع خيلي توپ واسه نوشتن داشتما ولي چون مربوط به دانشگاهمون ميشد سپيده ازم خواسته ننويسم و منم گفتم به روي چشم ) منم كه از اول همه چيز خودمو اينجا نوشتم.از جريان مشروطي و تقلب هام و عروسك بازي هام و كتك خوردنم و از آمپول ترسيدنم و...ديگه اين يكي رو هم اينجا بنويسم شاهكار ميشه!!! چند روز پيشا تو خونه تنها بودم و داشتم در و ديوار رو نگاه ميكردم و به يه مسئله اي فكر ميكردم كه يه دفعه ديدم يه مورچه ي كوچولو داره روي فرش راه ميره و يه پوست تخمه ي كوچولو داره با خودش ميبره...منم يهو با ديدنش و اين كه داره با هزار زحمت و بدبختي يه كالاي پست با خودش ميبره دلم خيلي واسش سوخت واقعا خيلي خيلي خيلي خوشحالم كه لونه ي مورچه ها رو پيدا كردم و ميتونم بهشون غذا بدم. اگه بدونين چه ذوقي دارم. راستي به نظرتون مورچه ها تا حالا پيتزا خوردن؟؟؟؟ نميدونم چرا اين خونواده ي من اصلا منو تو اينجور مسائل درك نميكنند و اين داداشه هم همش به من به خاطر اين كارام ميخنده!!!
(ذكر اين نكته الزاميست كه از نظر ما مديران مملكت و بنا به درس اقتصاد خرد پوست تخمه براي قشر مورچه ها يه كالاي پست محسوب ميشه و نشون دهنده ي اينه كه درآمد خيلي پايينه
) و با خودم گفتم مگه اين كه افسانه مرده باشه تو اينجوري يه كالاي پست رو با خودت حمل كني.حتما راه خونتون هم خيلي دوره!!! و يهويي به سرم زد كه تعقيبش كنم و ببينم كجا ميره....فكر ميكنم يه نيم ساعتي طول كشيد تا بلاخره با هزار بدبختي خونه مورچه ي مذكور رو پيدا كردم.
حتي در حال تعقيب كردن هم كه بودم تلفن خونه زنگوليد اما من نرفتم جواب بدم چون مطمئن بودم اگه برم سوژه رو گم ميكنم. و خلاصه انقدر تعقيبش كردم تا مورچهه رفت و رسيد جلوي در اتاقم و دقيقا جلوي چارچوب در اتاقم با هزار سختي به همراه اون پوست تخمه رفت زير موكت و منم فوري موكت رو زدم بالا و ديدم بعله يه سوراخي اونجاست كه خونه ي مورچه ها اونجاست اما ميدونين گريه دار ترين قسمت ماجرا كه زودتر از فيلماي هندي نزديك بود اشك منو در بياره كجا بود؟ اونجايي كه ديدم پوست تخمه از در خونشون تو نميرفت.
خدا نصيب دشمن ادم هم نكنه كه يه همچين صحنه اي رو ببينه خيلي گريه داربود... و همون جا بود كه با خودم عهد كردم سرپرستي اين مورچه ها رو به عهده بگيرم. و از اون روز تا حالا هم حسابي به خورد و خوراك اين مورچه هاي نانازي ميرسم و از نظر مواد قندي و پروتئيني حسابي تامينشون ميكنم.
تو اين چند روز از كتلت و ماهي گرفته تا تخم مرغ آب پز و مرباي آلبالو و شيريني حسابي به خوردشون دادم و يه تجربياتي هم كه به دست آوردم اينه كه اين بنده هاي خدا بر عكس من كه عاشق غذاهاي سرخ كرده هستم اصلا نميتونن از قسمتهاي خيلي سرخ شده ي ماهي و كتلت بخورن و بايد از قسمتهاي نرمترش براشون ريز ريز كنم و بذارم جلوي در خونشون. و جالب اينجاست كه هر بار هم كه براشون غذا ميذارم به چند ساعت نكشيده همه رو با خودشون ميبرن و همين انگيزه ي منو واسه غذا دادن بهشون بيشتر ميكنه. الهي كه من فداي اون قد و بالاشون بشم
حتي يادم مياد تابستون هم كه رفته بوديم سرعين من اونجا يه الاغ ديدم كه خيلي معصومانه به من نگاه ميكرد و تو چشماش غم تنهايي رو ميديم و انگار داشت التماسم ميكرد كه منو با خودت ببر تهران و ازم نگهداري كن و وقتي به بابا و عمو گفتم اين الاغه تنهاست و ميخوام هر جور شده با خودم بيارمش تهران همشون به من خنديدن!!!!
ولي باور كنين به خدا دارم راست ميگم من هنوز كه هنوزه نتونستم ياد و خاطره ي اون الاغه رو از قلبم بيرون كنم
و اميدوارم هر جا كه هست خوش باشه...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:58 توسط افسانه |