|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
امروز از صبح تا عصر توی دانشگاه کلاس ریاضی داشتم و یه جریانی سر کلاس برام اتفاق افتاد که حالم گرفته شد و یاد یازده سالگیم افتادم و میخوام قبل از این که اون جریان رو تعریف کنم اون خاطره ی تلخ مربوط به یازده سالگیم رو تعریف کنم که همش مربوط میشه به درس ریاضی و ضعف من توی این درس... یادم میاد اون روزا کلاس پنجم دبستان بودم و یه معلم خیلی خیلی بد اخلاقی هم داشتیم به نام خانوم فخاری که امیدوارم الان هر جا هست...( بی خیال! نفرین کردن تو ذات من نیست). منم شاگرد تنبل کلاس نبودم اما شاگرد اول نبودم و معدلم 18 و نیم بود و اون یکی دو نمره هم همیشه به خاطر این معدلم رو میاورد پایین که تو درس ریاضی یه مقداری ضعیف بودم اما برعکس فارسی و ادبیات و املاءو انشام همیشه بدون استثنا 20 بود. اون روز هم درسمون در مورد نسبت و تناسب بود و نوبت به حل مسائل رسید و... خانوم فخاری اسم یکی از بچه ها رو صدا زد که بره پای تخته و یکی از مسائل رو حل کنه اما اون بنده ی خدا نتونست اون مسئله رو حل کنه و خانوم فخاری هم که هنوز چهره اش خوب یادمه از شدت خشم قرمز شده بود و یه نگاهی به من کرد و به خیال این که من میتونم اون مسئله رو حل کنم منو برد پای تخته و...گچ رو از دست همکلاسیم گرفتم و زل زدم به تخته ( آخه منم بلد نبودم چجوری حل میشه! خداییش مسئله اش خیلی سخت بود ) قلبم تند تند میزد و خیلی ترسیده بودم. چهره ی خانوم فخاری خیلی ترسناک شده بود و با عصبانیت بهم گفت: چرا معطلی پس؟ نکنه تو هم بلد نیستی حل کنی؟... سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم و زل زدم به کفشام. اما خانوم فخاری اینبار صداش رو بلندتر کرد و گفت: مگه من با تو نیستم؟ بلد نیستی حل کنی یا زبونتو موش خورده؟...منم دستم رو بلند کردم و با ترس و لرز و آروم گفتم: خانوم اجازه
و اما امروز...
امروز یه چهره ی جدیدی رو سر کلاس دیدم. یه آقا پسر قد بلند عینکی که تا حالا سر این کلاس نیومده بود و تا به حال هم ندیده بودمش و نمیشناختمش و نمیدونم امروز از کجا پیداش شده بود و اومده بود سر کلاسمون...استادمون که یه خانومه مهربون و خیلی نانازیه یه سوالی رو حل کرد و من یه قسمت سوال رو که برام مبهم بود رو متوجه نشدم و از استاد خواستم اون یه تیکه رو برام توضیح بده و همون لحظه که من این درخواست رو از استاد داشتم این پسره با گوشه چشمش یه نیم نگاهی به من انداخت و یه پوزخندی به حالت تمسخر تحویلم داد و منم زیاد اهمیتی ندادم و به حرفای استاد گوش دادم. اما انگار این پسره ی پروی ناشناس امروز سر کلاس zoom کرده بود رو من... چون چند دقیقه ی بعد که من از استاد یه سوال ساده ای رو پرسیدم ( خب درسته که سوال ساده ای بود اما به هر حال من بلد نبودم) این پسره ی پرو انقدر جرات و جسارت به خرج داد که بین حرف من و استاد پرید و با تمسخر بهم گفت: خانوم قرار نیست سوالهای سخت سخت از استاد بپرسین بچه ها ذهنشون نمیکشه و بعد هم با دوستش به حالت خیلی زشتی به من خندیدن! و قبل از این که من چیزی بگم استادمون چپ چپ نگاش کرد وبا عصبانیت گفت: اومدین سر کلاس درس بخونین یا به هم تیکه بندازین؟ و منم چون اون لحظه نتونسته بودم جوابشو بدم تا آخر ساعت تو شوک بودم و عصبانی بودم و ضمنا به خاطر این که جلوی همکلاسیهام مسخره شده بودم دیگه نتونستم از استاد سوال بپرسم و یاد یازده سالگیم افتادم که چقدر جلوی همکلاسیهام ضایع شده بودم و تصمیم گرفتم حال این پسره ی پروی غریبه رو بگیرم و صبر کردم تا کلاس که تموم شد و اخمام رو ریختم تو هم و جلوی در کلاس وایسادم تا از کلاس بیاد بیرون ( خداییش تا حالا تو عمرم اینجوری اخم نکرده بودم) و همین که با هم چشم تو چشم شدیم قبل از این که بخواد حرفی بزنه بهش گفتم: من سر کلاس فقط به احترام استاد جوابتونو ندادم اما بهتره احترام خودتونو نگه دارین و...دیگه نذاشت ادامه بدم و دوباره هر هر خندید و گفت: شوخی کردیم دیگه یه شوخی دانشجویی بود و منم که از خنده اش بیشتر لجم گرفت فورا حرفشو قطع کردم و با اخم و عصبانیت بیشتری گفتم: مگه من با شما شوخی دارم؟ همون لحظه هم استاد از کلاس اومد بیرون و شنید که این حرفو زدم یه نگاه به من انداخت و لبخند زد وچشمک زد و از کنارم رد شد و این پسره هم که دیگه حسابی حالش گرفته شدو جلوی دخترایی که داشتن نگامون میکردن ضایع شد و سرش رو انداخت پایین و گفت ببخشید و منم دیگه هیچی جوابشو ندادم و فقط سر تا پاشو چپ چپ یه نگاه کردم و رفتم پیش دوستام که اونطرف تر وایستاده بودن و ما رو نگاه میکردن و و بعد از اون هم همه ی برو بچس اومدن دورم جمع شدن که ایول افسانه.خوشمون اومد خوب حال این پسره ی پرو رو گرفتی و...
این بود ماجرای امروز من و علت تنفر من از درس ریاضی که ریشه در کودکیم داره...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:14 توسط افسانه |