|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
دوباره دارم غصه های قلبم رو می شمارم...1.2.3.4.5.6.7 هفت تا غصه ی بزرگ تو قلبم دارم. دوتاش با اراده ی خودم قابل حل شدنه. اما در مورد 5 تای دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد. یاد حرفای مامان بزرگ می افتم که همیشه میگه پول رو اگه زیاد بشماری کم میشه و من همیشه تو دلم به این حرفش میخندم. کاش در مورد غصه ها اینجوری بود. اونوقت من حاضر بودم تا صبح بشینم و هی بشمارم. به این فکر میکنم که چرا هم سن و سالهای من مشکلات و غم و غصه های من رو تو زندگی ندارند! میگن خدا به اندازه صبر و طاقت بنده هاش به اونا غم و غصه میده...پس لابد من صبر و تحملم هفت برابر هم سن و سالهای خودمه! سارا که همیشه میگه تو از اون دسته دخترای قوی ای هستی که به راحتی خودشون رو نمیبازند و در برابر مشکلات صبورن. نمیدونم. حتی از فکر کردن به بعضی چیزا هم وحشت دارم. به هر حال باید امیدوار بود... چه کسی میدونه آینده آبستن چه حوادث و اتفاقاتیه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:40 توسط افسانه