|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
امروز امتحان اندیشه ی اسلامی داشتم و برای اولین بار باسرویس نرفتم دانشگاه و با عاطفه وگلناز و مهناز و نصیبه قرار گذاشتیم که ۵ نفری با مترو بریم دانشگاه و دقیقا ۲ ساعت تو راه بودیم ( یعنی دو برابر زمانی که با سرویس میرم).ساعت ۱۱ صبح راه افتادیم و ساعت ۱ رسیدیم.توی راه یه دختر ۷-۸ ساله بهمون التماس میکرد که ازش فال بخریم اما بچه ها هیچکدوم توجهی نکردند. من اما اون لحظه دلم براش سوخت و ازش فال خریدم. توی فالم نوشته بود که سعی کنم با آدمهای یکرنگ دوستی کنم. به صورت بچه ها نگاه کردم اما هیچکدوم یکرنگ نبودن و هر کدوم کلی رنگ و لعاب به صورتشون مالیده بودند. وقتی این موضوع رو بهشون گفتم خندیدند و بهم گفتن مگه تو یه رنگی؟ هر چند که این یکرنگی با اون یکرنگی فرق میکنه و یکی ظاهریه و یکی باطنی اما یه کم که به این موضوع فکر کردم دیدم در هر دو صورت پیدا کردن یه یار یکرنگ تو این روزا واقعا سخت شده!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 20:31 توسط افسانه |