|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
اين روزها سخت بيمار شده ام از همين بيماري هاي زمستاني نوعش را نميدانم ! نوع A ؟ نوع B ؟ و يا ... اصلا چه فرقي ميكند ؟ بيماري , بيماري است ديگر !!! و ناقل همه ي آن ها فقط يك كلمه ... ويروس پزشك مي گويد بايد بيشتر مراقب خودم باشم. ميگويد علتش سرماست! ويروس هاي نوع A هم فراگير شده است! ومن فكر ميكنم : آري او درست مي گويد . جمله ي اولش مثل پتك مدام بر سرم كوبيده مي شود ! و من باز هم به معناي آن فكر مي كنم ! آري , علت اين بيماري سرماست ! سرمايي كه تو برايم به ارمغان آورده اي ! سردي رفتارت مرا بيمار كرده است ! قلب من از نگاه سرد تو سرما خورده است ! بايد بيشتر از قلبم مراقبت ميكردم ! او دچار شده است ! كاش او را در اين هواي سرد با خودم همراه نمي كردم ! كاش او را زير كرسي گرم مادربزرگ پنهان ميكردم... كه سرما نخورد ! كه دچار نشود ! كه دست هيچكس به آن نرسد ! راستي ... نكند تو هم همان ويروس نوع A باشي ؟!!! پي نوشت : بچه كه بودم ! مادربزرگ پدرم توي خونش كرسي داشت ! يه بار تجربه اش كرده بودم ! خيلي گرم بود !
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:40 توسط افسانه |