|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
همه به زخمهايشان دستمال مي بندند اما... من به تو دل بستم !!! پي نوشت : اين جمله رو يه جايي خوندم به دلم نشست , فقط همين !
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 6:17 توسط افسانه |
زندگي را يك افسانه ميدانم.
افسانه اي كه خودم آن را ميخوانم...
گاه بلند, گاه يواش ,
گاه با خنده و گاه با گريه ,
گاه به سوي هوا و گاه به سوي خدا...
اين افسانه هم گرگ دارد و هم بره
و هم چوپاني كه گاه راست ميگويد و گاه دروغ !!!
افسانه هستم و تو شهر بزرگ تهران یه سهم کوچیک از آسمون خدا دارم برای نفس کشیدن و به همین یه تیکه آسمون قانع...
متولد 29 خرداد 65 و عاشق نوشتن...
تعارف که ندارم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند...
آمار بازدیدکنندگان
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
