|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
هميشه تنها نوع نوشته هايي كه خسته ام ميكنه سفر نامه نويسيه ! به خاطر همين يا معمولا نمي نويسم و يا فقط يه اشاره ي كوچيكي بهشون ميكنم. شايدم اصلا بلد نيستم سفر نامه بنويسم. اما اينبار چون تقريبا دو روز تو يه روستا زندگي كردم دلم نيومد ننويسم ! چهار روز قبل از ماه رمضون بود كه به اين سفر رفتيم. البته قرار بود زودتر بريم ولي به دليل اينكه خان داداش ما هر سال تابستون ها و عيدها مشهد تشريف دارن سفرمون به تاخير افتاد... روز اول نزديكاي ظهر بود كه راه افتاديم و به طرف شمال حركت كرديم . از همون لحظه اي كه از تهران خارج شديم همش چشم چشم ميكردم كه گاو ببينم ! آخه خيلي دلم واسه ديدن يه گاو درست و حسابي تنگ شده بود. با بابا هم شرط كرده بودم كه گاو ديد بايد نگه داره ... ناهار رو تو يكي از رستوران هاي بين راهي خورديم و كلي هم همسفرامون منو اذيت كردن و سر به سرم گذاشتن كه آخه دختر گاو ميخواي چيكار و كلي هم از حرفاي من كه با يه احساس خاصي راجع به گاوا صحبت ميكردم خنده شون ميگرفت ! نزديكاي عصر بود كه توي يه جنگل نگه داشتيم كه چاي و ميوه بخوريم و طبق معمول همه شروع كردن به اذيت كردن من كه تنها دختر اون جمع بودم. بابا گفت : افسانه هميشه از جاهاي تاريخي خوشش مياد و من دلم ميخواست هر جا كه خودش دلش ميخواد ببرمش ولي خودش قبول نكرد و گفت نظر بقيه هم مهمه ! عمو با بدجنسي و به شوخي گفت: عيبي نداره حالا كه اينطور شد ما هم ميبريميش يه جاي تاريخي كه اشكش در بياد و ما كلي بخنديم ! گفتم : محاله بتوني اشك منو جلوي جمع دربياري ! عمو هم شروع كرد كل كل كردن با من كه ميبريمت قلعه رودخان و بايد از هزار تا پله بري بالا تا برسي به قلعه و قول ميدم تا 200 تا نتوني بري بالا و من تا 300 تا پله بيشتر نتونستم برم بالا و حالا تو فسقلي مال اين حرفا نيستي كه هزار تا پله رو بري بالا و خلاصه مدام ميگفت و ميگفت كه يا منو تحريك كنه كه باهاش حسابي كل كل كنم و يا پيشش اعتراف كنم كه نميتونم . ولي من كه از رو نميرفتم ! البته زياد از كل كل كردن خوشم نمياد يعني يه زماني خيلي لذت ميبردم از كل كل كردن ولي الان ديگه پير شديم و سن و سالي ازمون گذشته ! اما از يه طرفم دوست نداشتم اعتراف كنم كه نميتونم از چهار تا دونه پله برم بالا !!! بنابراين نه كل كل ميكردم و نه اعتراف ميكردم كه نميتونم و فقط ميگفتم جوجه رو آخر پاييز مي شمارن ! اما عمو هي بيشتر منو از اون پله ها ميترسوند كه اولش خوبه ولي هر چي بري بالاتر پله ها باريكتر و ليزتر و خطرناك تر ميشن و هيچكس تا حالا نتونسته از اون پله ها بره بالا و مثل كوه ميمونه و بالا رفتنش آسونه و برگشتش سخته و واي كه من چقدر كيف ميكنم وقتي اون بالاي پله ها گير كردي و هيچكس نيست بياردت پايين و داري از ترس مامانتو صدا ميكني ! و من با اين حرفا حرصم در اومده بود و از طرفي هم يه ترسي تو دلم ايجاد شده بود اما آرامش خودمو حفظ ميكردم و لبخند ميزدم كه يه دفعه صداي ما ...ما... شنيدم . فقط خدا ميدونه كه چه ذوقي كردم و چجوري دويدم سمت گاوهايي كه داشتن از دور نزديك ميشدن. احساس يه عاشقي رو داشتم كه به وصال محبوبش رسيده ! الهي فداشون بشم انقدر قيافه هاشون مظلوم بود كه خدا ميدونه ! واي خدا چه حسي داشتم تو اون لحظه دلم ميخواست همشون رو بغل كنم. بابا صدام كرد گفت بيا اين پوست خربزه ها رو بده بهشون ببين با چه لذتي ميخورن و منم همين كارو كردم و كلي لذت بردم. گاوها كه دور شدن ديگه اعصاب كل كل كردن با عمو رو نداشتم و رفتم توي ماشين كه يه كمي آهنگ گوش بدم كه بهزاد اومد پيشم... بهش گفتم بهزاد ميترسم ! گفت از چي؟ گفتم از تعريف هاي وحشتناكي كه عمو از پله ها كرد دوست ندارم پيششون كم بيارم. گفت: بچه جون مگه تو هنوز ياد نگرفتي هر وقت هر جا كم مياري بحث رو بكشوني به شوخي! گفتم يعني چي؟ گفت: يعني اين كه تا هر جا تونستي برو بالا و هر جا احساس كردي ديگه نميتوني يه دفعه خودتو بزن به مريضي و دل درد ! كلي خنديدم و خيلي از سياستي كه يادم داده بود خوشم اومد ! راستي چرا خودم تا حالا از اين كارا بلد نبودم ؟ شب رو رسيديم ماسوله و از اون جا ديدن كرديم و موقع برگشتن هم دنبال يه جايي بوديم براي شام خوردن و خوابيدن كه اون اطراف هيچ چيزي جز آلاچيق پيدا نميشد كه خيلي هم شلوغ بود و خانواده هايي زيادي اونجا بودن و پر از پشه و واي واي واي ناچار از ماسوله برگشتيم سمت پايين و آخرش به يه باغي رسيديم كه خيلي خلوت بود و تميز و بدون پشه و ما تنها خانواده اي بوديم كه اونجا بوديم . اون باغ و اون الاچيق هايي كه داخلش بود رو براي يه شب اجاره كرديم . خيلي جاي با صفايي بود . عين يه تيكه بهشت بود كه از آسمون افتاده باشه رو زمين ! پر از گل و گياه و درخت بود و آلاچيق و تختهاي خيلي تميز و تاپ و يه گربه ي سفيد كوچولو كه عين فرشته ها بود و فقط دمش مشكي بود و خيلي ناز بود. انقدر خوشگل بود كه خدا ميدونه , موقع شام خوردن همش كنار خودمون بود و منم دلم طاقت نياورد و يه عالمه جوجه كباب دادم بهش خورد ! و كلي ذوق كردم از اين كه بهش غذا دادم. بعد از شام هم وقتي همه خوابيدند و همه جا ساكت شد رفتم به ياد بچگي هام تاپ بازي كردم و كلي فكر كردم و تو روياهام غرق شدم و زل زدم به ماه كه توي آسمون مي درخشيد ! اون شب خيلي شب قشنگي بود. فردا صبح ساعت حدودا 10 - 11 بود كه اون باغ رو تحويل داديم و از اونجا اومديم بيرون و به مسيرمون ادامه داديم. همون موقع ها بود كه يكي از فاميلها كه خبردار شده بود رفتيم سفر تماس گرفت گفت يه جايي منتظرشون باشيم تا به ما بپيوندن ! ما هم يه جايي نگه داشتيم تا منتظر بمونيم . يه جاي خيلي با صفا و سر سبز كنار يه رودخونه كه توي اون رودخونه كلي غاز و اردك شنا ميكردن و روي اون رودخونه هم يه پل چوبي با تنه هاي درخت ساخته بودن و محيط خيلي شاعرانه و رمانتيكي به وجود اومده بود كه نميتونم توصيف كنم از ديدن اون همه زيبايي چه حالي ميشدم. تا فاميل برسن ديگه تقريبا موقع ناهار بود. تصميم گرفتيم ناهار رو هم همونجا بخوريم و من تا قبل از ناهار حسابي با غاز و اردكها دوست شدم و هر چي نون تو ماشين بود دادم بهشون خوردن , انقدر بامزه بودن كه آدم از ديدنشون سير نميشد. ديگه كل فاميل از دست من كلافه شده بودن و بدجنسها مواد غذايي و نون ها رو يه جايي قايم ميكردن كه دست من بهشون نرسه و ندم به حيوونا !!! اسم منو گذاشته بودن مدير انجمن حمايت از حيوانات گرسنه ! و چپ ميرفتن و راست مي اومدن و ميگفتن تو چقدر عاطفي هستي ! يه جوريم ميگفتن كه انگار بده آدم عاطفه داشته باشه و دلش بخواد به حيوونا غذا بده و از ديدن غذا خوردن حيوونا لذت ببره ! به هر حال مهم نبود مهم اين بود كه من وقتي كنار اون غازها بودم احساس ميكردم تو اوج لذتم ! بعد يه دفعه به سرم زد از روي اون پله رد بشم و برم اونطرف رودخونه و ببينم اونجا چه خبره ؟ اما همين كه رفتم روي پل شروع كردن به لق لق كردن و تاپ خوردن و بيچاره مامان كه اين صحنه رو ديد داشت غش ميكرد و هي اصرار ميكرد كه برگردم . اما من نميدونم چرا از ديدن حرص خوردن مامان بينهايت لذت ميبردم و حس خوبي بهم دست ميداد ! به هر حال نيفتادم ولي خيلي راه رفتن روش با لذت همراه بود چون آدم همش احساس ميكرد كه هر آن امكان داره زير پاش خالي بشه و بيفته ! بعد از اون رفتم تو رودخونه يه كم آب بازي كنم كه ديدم اطرافم پر شد از ماهي هاي كوچولوي ريز رودخونه اي كه هر كدومشون اندازه ي يه بند انگشت بودن ! با شوق و خوشحالي بهزادو صدا كردم و ماهيها رو بهش نشون دادم . زنعمو هم اومد و پيشنهاد داد با سبد ماهي گيري كنيم ! منم كه ماهيگيري رو خيلي دوست دارم شروع كرديم با زن عمو ماهيگيري كردن و هر ماهي كه ميگرفتيم مينداختيمش توي يه شيشه ي مربا كه توش آب ريخته بوديم. حدودا 12- 13 تا ماهي گرفتيم و تصميم گرفتم با خودم بيارمشون تهران ! بنابراين رفتم در شيشه ي مربا رو بستم و گذاشتمشون تو ماشين ...بعد از ناهار حركت كرديم به سمت قلعه رودخان و دل تو دلم نبود . اما عزمم رو جزم كرده بودم كه كم نيارم و با سياستي كه بهزاد بهم ياد داده بود دلم قرص و محكم ميشد. از همون ابتداي راه همگي شروع كردن به اذيت كردن من بيچاره كه انگار مظلوم تر از من گير نياورده بودن كه اذيتش كنن. اونجا يه جايي بود مثل دربند خودمون ولي با اين تفاوت كه اونجا براي بالا رفتن بايد پله نوردي ميكردي به جاي كوهنوردي ! اولش هم مثل دربند كه يه عالمه عروسك ميفروشن كلي اسباب بازيهاي پلاستيكي بي ارزش ميفروختن ! اسباب بازي كه چه عرض كنم اگه به من بود اسمشون رو ميذاشتم پلاستيك كهنه ! با تعجب گفتم : آخه اين پلاستيك كهنه ها رو كي واسه بچه هاش ميخره ؟ بيست سال پيش اسباب بازيهاي من از اينا قشنگتر بود! بابا گفت اينجا شهرستانه , تهران كه نيست! بچه هاي اينجا هنوزم با اين چيزا سرگرم ميشن! بعد با خودم فكر كردم شايد واقعا گاهي لذت بردن از اين اسباب بازيهاي بي ارزش بيشتر از لذتي باشه كه بچه ها از اسباب بازيهاي گرون قيمت خارجي ميبرن ! نميدونم ! به هر حال پله نوردي ما شروع شد و اولش سيزده چهارده نفر بوديم . از همون اول عمو شروع كرد به تحريك كردن من و بدو بدو از پله ها بالا رفتن و به خيال خودش از من جلو زدن و مدام با حرفايي كه ميزد سعي ميكرد تحريكم كنه كه منم بدو بدو و پا به پاش از پله ها بالا برم . اما من ميدونستم اگه از اول بخوام اون كارو بكنم خسته ميشم. ضمن اينكه دوست داشتم آروم برم و از طبيعت لذت ببرم و فقط در جواب همه ي حرفاش با آرامش بهش گفتم : عمو يه چيزو مطمئن باش و هيچ وقت فراموش نكن. گفت چي ؟ گفتم : اينكه درسته خانوما از نظر ظاهري جسمشون ظريف تر از مرداست اما استقامت جسماني و تحملشون خيلي بيشتر از مرداست! پس سعي كن هيچوقت تو اين يه مورد با خانوما رقابت نكني و فكر نكني ميتوني زود خسته شون كني. فكر ميكنم همه ي خانوما توي اون جمع از اين حرف خوششون اومد.به هر حال هر چي بالاتر ميرفتيم تعداد نفراتمون كمتر ميشدن و بر ميگشتن پايين تا جايي رسيديم كه فقط مونده بوديم من و بهزاد و چند نفر ديگه و عمو كه از ما جلو زده بود و فقط ميدونستم كه از ما جلوتره , اما وقتي يه كم ديگه جلوتر رفتيم ديديم كه بنده ي خدا نفسش به شماره افتاده و نشسته يه گوشه و منتظر ماست!!! همچين كه از دور چشمم بهش افتاد خنديدم و به بهزاد گفتم : آخ جون بهزاد بلاخره روش كم شد. بهزاد خنديد و گفت : خوشحالي ؟ گفتم : آره خيييلي. رفتيم رسيديم بهش كه گفت : بچه ها فكر نكنين كم آوردما , الان يه دختر و پسر داشتن از اينجا رد ميشدن ازشون پرسيدم گفتن كه از صبح رفتن بالا و الان دارن برميگردن. ما اگه بريم بالا موقع برگشتن به تاريكي ميخوريم ها !!! الان ديگه فكر كنم وقت مناسبي نباشه . به شوخي گفتم : عمو خب اعتراف كن كم آوردي. اين بهونه ها ديگه چيه! اون غرور رو بذار كنار , به خدا غرور چيز خوبي نيستا ... اما اصلا حاضر نبود اعتراف كنه كه كم آورده و خسته شده .در حالي كه توي چهره اش خستگي كاملا آشكار بود !!! ميدونستم مردا هميشه از اينكه احساس قدرت كنن خوششون مياد و بايد هميشه اين سياستو به كار ببري كه تو رقابتها بهشون اجازه بدي اونا برنده باشن تا حس قدرتمند بودن رو بهشون منتقل كني. اما اون موقع وضعيت فرق ميكرد و اون شخصي كه داشت با من رقابت ميكرد عموي من بود كه هيچ دوست نداشتم اين حس رو بهش منتقل كنم. بنابراين فقط چندتا خنده ي معني دار تحويلش دادم و با بهزاد و بقيه برگشتيم پايين . نزديكاي غروب بود كه رسيديم تالش و بابا با چند نفر ديگه رفتن ويلا اجاره كنن و ما كنار دريا مونديم. اما بعد از يكساعت برگشتن و گفتن همه ي ويلاهايي كه تو شهره يا كوچيك و كثيفه و يا در اجاره ست ! گفتن ويلاهايي كه تو روستاهاي اون اطراف بزرگتر و تميز تره و اونا هم مجبور شدن يه خونه ويلايي رو تو يه روستا اجاره كنن. همون شب رفتيم تو همون خونه ي ويلايي تو اون روستا... انصافا بابام خوش سليقه ست و جاي خوبي رو تهيه كرده بود. يه خونه ي خيلي بزرگ و ويلايي با يه حياط پر از گل و سقف شيروني كه داخل خونه هم از تميزي برق ميزد و همه جاش هم آينه كاري بود. اون شب آخر شب آقايون رفتن كنار دريا و ميخواستن من رو هم با خودشون ببرن اما من نرفتم . چون به نظرم دريا شبا خيلي ترسناكه و آدم واقعا وحشت ميكنه از ديدنش و دوست دارم هميشه لحظه ي طلوع خورشيد كنار دريا باشم. فردا صبحش رفتم كنار دريا ( از اون روستا تا رسيدن به دريا تقريبا يك ربع راه بود )تا يه كمي كنار ساحل باشم و هم فكر كنم و هم آب بازي اما يه دفعه با صداي زنگ گوشيم به خودم اومدم و ديدم ساعت 3 بعداز ظهره و بهم ميگن بيا ميخواييم بريم ناهار بخوريم و ديدم اين همه ساعت همينطوري كنار ساحل نشستم و دارم به اون آبي بيكران نگاه ميكنم. البته تو اين مدت بيكار هم ننشسته بودم و با ماسه هاي ساحل مجسمه سازي كرده بودم . يه مجسمه ي دختر و پسر كه كنار هم ديگه ايستاده بودن و به اندازه ي يه وجب دست بودن و دختره يه كمي كوچولو تر بود و پسره يه كمي درشت تر ( هنرمند كه نيستم فقط واسه اينكه از لمس كردن ماسه ها زير دستام لذت ببرم اونا رو ساخته بودم بنابراين زياد ماهرانه نشده بودن !) اما انصافا وقتي ميساختمشون نهايت لذت رو ميبردم و با خودم فكر ميكردم وقتي خدا هر كدوم از بنده هاشو با گل خلق ميكرده چه لذتي ميبرده و اونجا بود كه فهميدم خدا چقدر ميتونه عاشق بنده هاش باشه. و حس خلق كردن و آفريدن چنان حس لطيف و زيباييه كه تا كسي تجربه اش نكنه نميتونه در موردش صحبت كنه! حتي اگه در قالب دوتا آدمك ماسه اي بي جون باشه ! باز هم ميتونه روح بيقرار آدمي رو چنان آروم كنه كه از عشق و قدرت خالقش اطمينان و لذت در قلبش حاصل كنه . همونطور كه به آدمكهام نگاه ميكردم و از ديدنش لذت ميبردم يه دفعه اين فكر توي سرم جرقه زد كه اگه دختره چادر سرش كنه چه شكلي ميشه ؟ يه كمي توي وسايلهام رو گشتم و يه تيكه پارچه ي كوچيك سفيد با گلهاي صورتي انداختم روي سر و بدن دختره كه كنار پسره ايستاده بود و انقدر تنهايي خنديدم كه اگه يكي از اونجا رد ميشد فكر ميكرد ديوونه شدم. آخه به نظر خودم خيلي بامزه شده بود !!! طاقت نياوردم و فورا با گوشيم ازشون عكس انداختم و بعد هم توي ساحل تنهاشون گذاشتم و برگشتم خونه . وقتي رسيدم يه خبر بدي بهم دادن كه تا شب حالم گرفته بود . بهزاد با خوشحالي و خنده اومد و يه دفعه و ناگهاني گفت : ميدوني چي شده ؟ گفتم چي شده ؟ گفت همه ي ماهيات خفه شدن و مردن و بعد هم مثل آدماي بي احساس قاه قاه خنديد . انقد از دستش عصباني شدم كه دلم ميخواست كله اش رو از جا دربيارم . فردا پس فردا وقت زن گرفتنشه اونوقت هنوز ياد نگرفته چجوري بايد خبر مرگ بده ! بعد هم همونطور كه ميخنديد سريع رفت شيشه ي مربايي رو كه ماهيا توش بودن رو گرفت بالاي سرش و آورد توي خونه و با صداي بلند شروع كرد لا اله الا الله گفتن و شيشه رو آورد گرفت جلوي چشماي من كه پر از اشك بود و گفت بيا با پيكر پاكشون خداحافظي كن و ميخنديد و ميگفت آخه من نميدونم عقلت رو كجا جا گذاشتي كه در شيشه رو ميبندي و فكر نميكني اين بدبختا هوا ميخوان . خيلي حال بدي داشتم و واقعا چشمام پر از اشك شده بود و خودم رو بلند بلند لعنت و نفرين ميكردم. هيچوقت واسه مرگ ماهي ها اينقدر ناراحت نميشدم اما حس اينكه من اون سيزده تا ماهي رو با نادوني خودم كشتم واقعا اعصابمو خورد كرده بود و تا شب كه حتي رفتيم بيرون و كلي گشتيم و خريد كرديم من همچنان حس خوبي نداشتم. فرداي اون روز هوس كردم كه برم يه كم روستاگردي كنم و زندگي روستايي رو از نزديك ببينم. واسم جالب بود گشت زدن تو يه روستاي غريب و رد شدن از كنار آدمايي كه گذر از كنار هر كدومشون حس اين كه من بينشون يه غريبه هستم رو تو نگاهشون هويدا ميكرد. خونه ي هاي ساده ي روستايي با سقف شيرووني , آدمايي كه با يه لهجه ي خاصي صحبت ميكردن و لباساي محلي كه تنشون بود . غاز و اردك و مرغ و خروسهايي كه هر از چندگاهي از كنارم رد ميشدن. همه و همه ديدنشون واسم جالب بود . حتي رد شدن از كنار زميني كه توش يه نفر با صداي گوش خراش تراكتور مشغول كار كردن بود هم به گوش و چشم من زيبا و دلنشين مي اومد. اما چيزي كه بيشتر توجهم رو جلب كرد كمبود امكانات توي اون روستا بود . طوري كه به جز يه مسجد و چند تا مغازه ي كوچولو فكر ميكنم مردم براي خريد باقي مايحتاجشون بايد به شهر كه البته فاصله ي كمي تا اون روستا داشت ميرفتن ! با تمام زيبايي كه اونجا ديدم و مخصوصا نزديك بودنش به دريا از خودم پرسيدم دلم ميخواست تو يه همچين جايي به دنيا اومده بودم و زندگي ميكردم يا نه ؟ و بعد فورا يه دفعه انگار يه وحشتي تو دلم افتادم و به سوالي كه از خودم پرسيده بودم جواب منفي دادم . اگرچه مطمئنم كه من هر جاي اين كره ي خاكي كه به دنيا مي اومدم و بزرگ ميشدم باز هم عاشق زندگي بودم و به محيط زندگيم با همه ي وجودم عشق مي ورزيدم . چون اين يكي از خصلتهاي منه كه محيطي كه توش زندگي ميكنم رو به خاطر وجود آدمايي كه در كنارشون هستم دوست دارم, نه آدما رو به خاطر محيطي كه درش زندگي ميكنن ! قرار بود كه از اونجا هم بريم آستارا و بعد برگرديم تهران اما به دليل اينكه رفتنمون كمي طول كشيده بود و به ماه رمضون برخورد ميكرديم . مجبور شديم كه تا همون جا و تا همون روستا به اون سفر اكتفا كنيم و برگرديم تهران... ( اگر چه از بازار آستارا هم زياد خاطره ي خوشي ندارم ) شب شام رو خونه ي يكي از فاميلها توي قزوين بوديم و آخر شب هم توي شهر و محله ي خودمون ! اين هم از سفر نامه ي من كه خدا رو شكر فقط دو روز زندگي روستايي رو توصيف كردم و اگر قرار بود دو ماه زندگي رو توصيف كنم در اون صورت خدا ميدونه كه چي به سر چشم شما مي اومد و انگشتهاي من !!! خيلي دوست داشتم عكسهاي اين سفر رو و مخصوصا آدمكهام رو بذارم توي وبلاگ اما هر چي سعي كردم نشد !
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:11 توسط افسانه |