|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
تو اين كه من بنده ي كوچيكيم براي خدا كه شكي نيست ! اما تو اين كه اين معجزه كوچيكه يا بزرگه شك دارم !!! با خودم فكر ميكنم اصلا مگه ميشه كاراي خدا رو كوچيك شمرد ؟ ولي يكم بيشتر كه فكر ميكنم ميبينم اين قضيه در مقابل قدرت و توانايي خدا خيلي كوچيكه !!! اما براي يه بنده ي كوچيكي مثل من خيلي بزرگ !!! چهارشنيه عصر مهموني بودم كه يكي از بچه ها تماس گرفت و با خوشحالي بهم خبر داد كه رياضي 1 رو بلاخره با 10 قبول شده و خيلي خيلي خوشحال بود...( آخه اون بنده ي خدا هم مثل من رشته اش تو دبيرستان علوم انساني بوده و رياضي براش خيلي سخت بود و قبولي تو اين امتحان براش خيلي خيلي مهمه مثل من ) خيلي خوشحال شدم و ياد ترم قبل خودم افتادم و بهش كلي تبريك گفتم و قول شيريني ازش گرفتم و ازش در مورد نمره هاي رياضي 2 پرسيدم و اونم گفت كه جوابهاي رياضي 2 هم اومده ... با شنيدن اين حرف همون لحظه احساس كردم داغ شدم و همه ي وجودم داره از جسمم ميزنه بيرون ! ديگه از مهموني هيچي نفهميدم و مثل تو فيلما كه آدما وسط مجلس با يه تلفن بهم ميريزن منم همون حالت بهم دست داد و توي دلم فقط خدا رو صدا كردم و ثانيه شماري ميكردم كه زودتربرسم خونه و برم سراغ كامپيوتر... يكي دوساعت بعد كه برگشتم خونه از شانسم هر كاري كردم برم تو سايت لكنته ي دانشگاه نميرفت كه نميرفت و مدام ارور ميداد و اين مشكل تا پنجشنبه شب همچنان ادامه داشت و فقط خدا ميدونه كه من تو اين يه روز چي كشيدم و چقدر صداش كردم . بلاخره پنجشنبه شب مشكل سايت حل شد و مشخصاتم رو وارد كردم و با ترس و لرز كليك كردم و چشمامو بستم و توي اون ثانيه ها يي كه طي شد هزار بار مردم و زنده شدم تا اين كه............خداي من چي داشتم ميديدم !!!!!!!!! نام درس : رياضي و كاربرد آن در مديريت 2 / نتيجه : قبول / نمره : 13 اصلا باورم نميشد . داشتم از خوشحالي سكته ميكردم ! دلم ميخواست همون لحظه داد بزنم و از خوشحالي گريه كنم و به همه ي دنيا بگم كه قبول شدم كه چقدر خوشبختم از اين كه يه خداي مهربون دارم... اما چند روز سکوت کردم , يه سكوت خيلي شيرين تا امروز , تا امروز كه بلاخره سكوتم رو شكستم و به همه ي اطرافيانم گفتم كه رياضيمو قبول شدم . كه به همه گفتم خداي من چقدر ماه و ناز و دوست داشتني و مهربونه !!! و اگه بخواد ميتونه همه ي غير ممكن ها رو ممكن كنه !!! با اين حال هنوز توي بهت و حيرتم كه چرا و چجوري نمره ي من 13 شد ؟ من كه طبق محاسبات خودم 8 يا 9 ميشدم و فقط نصف سوالا رو ( طبق بارم نمره ها ) و اونام همه رو با شك و ترديد جواب داده بودم و نصف سوالا رو هم اصلا ننوشته بودم ! و اميدي به قبول شدن نداشتم چجوري بيشتر از نصف نمره گرفتم و اين 3- 4 نمره از كجا اومد تو برگه ي من ؟ فكر ميكنين اسم اينو نميشه معجزه گذاشت ؟ و يا فكر كنين معجزه بايد حتما يه چيز بزرگ و خارق العاده باشه ؟ ولي به نظر من اين واقعا عين يه معجزه ست... وقتي كه آدم حضور خدا رو توي زندگيش حس كنه و با دونه دونه رگها و مويرگهاش و با قطره قطره خوني كه تو رگهاش جاريه و با هر ضربان قلبش وجود خدا رو لمس كنه ميتونه معجزه رو تو خيلي از وقايع زندگيش ببينه و لذت ببره !!! اين بار اولي نيست كه لطف خدا شامل حال اين بنده ي كوچيكش شده و مطمئنم كه بار آخر هم نيست !!! خدا جونم شكرت ....... خيلي دوستت دارم .....خيلي خيلي خيلي زياد. پ.ن. 1 يادمه تو اين مطلب ( خیلی خسته ام ) نوشته بودم ميخوام همه چيزو بسپارم دست خدا و خودم فقط بازيگر بشم و خدا كارگردان زندگيم باشه !!! خدا جونم خودمونيما , خيلي هنرمندي , كارگردانيت حرف نداره!!! بيسته بيسته !!! يادته وقتي امتحانمو بد داده بودم همش دعا ميكردم و ازت ميخواستم كاري كني كه معجزه بشه و من 10 بگيرم و لااقل قبول بشم ولي تو چه كردي گلم ؟ سيزده به من دادي !!! اين سه نمره انقدر شيرينه كه ميترسم مرض قند بگيرم ! يادم نميره هيچوقت!!! پ.ن.2. گاهي آدم از نمره هاي پايينتر بيشتر از نمره هاي بالاتر خوشحال ميشه ! پول و ارز و بانكداريمو 18 شدم ولي اصلا خوشحال نشدم! چون فكر ميكردم بيست يا نوزده و نيم ميشم ولي در عوض اين نمره ي 13 انقدر منو خوشحال كرد كه انگار دنيا رو بهم دادن ! ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:21 توسط افسانه |