تبليغاتX
چرندیات افسانه - انگشتان آبستن من !

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

ميگه : تو چرا اينقدر شبا تا دير وقت بيداري؟

ميگم : سكوت شبا رو دوست دارم . از بيدار بودن تو شبا لذت ميبرم!

ميگه : خب مگه روز رو ازت گرفتن ؟ پس فردا كم خوابي ميگيري !

ميگم : شبا آرامش بيشتري دارم . آدم بعد از مرگ فرصت داره به اندازه ي كافي بخوابه و كم خوابيش رو جبران كنه !

اينبار سكوت ميكنه و نگاه پر تعجبش رو توي چشمام ميريزه . ميخندم و با خنده ميگم :

دو قشر هستن كه شبا بيدارن يكي پليس ها و يكي هم نويسنده ها ...

انتظار دارم يه چيزي بگه . مثلا بگه چقدر از خود راضي هستي! يا بگه مگه تو نويسنده اي ؟ يا حداقل طعم متعجب نگاهش رو دوباره تو ي كاسه ي چشمام احساس كنم. اما هيچي نميگه و اين سكوتش آزارم ميده ! شايد از حرفام اشباع شده شايدم باور داره كه من يه نويسنده ام ! ياد جمله اي مي افتم كه چندي پيش تو مقاله اي خونده بودم و توجهم رو جلب كرده بود. " مهمتر از بودن,  احساس بودن داشتنه " طبق عادت ذهني اي كه دارم اين جمله رو مثل خيلي از جمله هاي ديگه توي ذهنم مرور ميكنم و چند بار با خودم تكرار ميكنم . شايد اين جمله راست ميگه : مهمتر از بودن احساس بودن داشتنه !!! مهمتر از نويسنده بودن احساس نويسنده بودن داشتنه !!! ميخوام منم  احساس بودن داشته باشم , احساس نويسنده بودن ! با خودم فكر ميكنم همه چيز يه روزي تموم ميشه. آدما , حيوونا ,  گل و گياه ها  ,جك و جونورا و خلاصه همه چيز و همه كس  ,حتي خورشيد انقدر ميسوزه كه يه روزي تموم ميشه! كل دنيا يه روزي به اخر ميرسه ! بعضي چيزا زود تموم ميشن و بعضي چيزا دير. بعضيا هم مثل سنجاقكها فقط يه عمره يه روزه دارن !!! اما  دير يا زود همه يه روزي تموم ميشن. منم يه روزي تموم ميشم. ,يه روزي زودتر از تموم شدن خورشيد و دنيا , يه روزي كه نميدونم چه روزيه و چه فصلي و چه ساعتي !!! اين افسانه هم يه روزي مثل همه ي افسانه هاي ديگه ي دنيا به پايان ميرسه و اگه بتونه قبل از تموم شدنش انگشتاش رو بارور كنه و  از درون اونا يه افسانه ي ديگه و يا حتي افسانه هاي ديگه متولد كنه و يادگاري بذاره تو اين دنيا اونوقت مطمئن ميشه كه احساسش درست بوده و يه نويسنده بوده ! اما اگه قبل از اين كه از خودش يه يادگاري تو دنيا باقي بذاره آخرين ذره هاي ساعت شني زندگانيش هم سقوط كردند و  اون به پايان رسيد لااقل با يه حس خوب به پايان رسيده! با حس خوبه بودن و باور داشتن خودش! پس مهمتر از بودن احساس بودن داشتنه و اين افسانه بايد از اين احساس لبريز بشه!

پ.ن. باید همه ی تلاشم رو برای رسیدن به این آرزو بکنم . گاهی خیلی زود دیر میشه ! خدایا کمکم کن مثل همیشه...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:22 توسط افسانه |