|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
تا حالا شده که انقدر از زندگی کردن کلافه بشی که هیچ چیز نتونه باعث خوشحالیت بشه؟ از همه چیز متنفر بشی از همه آدمها بدت بیادحتی از خودت؟ زندگی کردن و نفس کشیدن رو مسخره ترین کار دنیا بدونی؟ میخوای بمیری اما حتی از مردن هم بدت بیاد؟ حوصله هیچکاری رو نداشته باشی؟ برات مهم نباشه که زندگیت چجوری میگذره؟....از این که میبینی بعضی از آدمها با چه ذوق و شوقی واسه زندگیشون تلاش میکنند و تو زندگیشون هدف دارن تعجب میکنی. حتی آفرینش این دنیا و این آدمها رو مسخره میدونی. دلت میخواد خدا رو پیدا کنی و ازش بپرسی آخه که چی؟...هدفت از آفرینش ماها چی بوده؟ چه نکته ی جالبی تو این آفرینش وجود داره؟ حالا چه فرقی میکنه که بعضی از بنده هات مومن باشن و بعضی ها کافر؟ در نهایت هم بعضی ها جایگاهشون بهشت باشه و بعضی ها جهنم. بعضی ها تا همیشه خوش باشند و بعضی ها عذاب بکشند.آخرش که چی؟ این جریان تا کی ادامه پیدا میکنه؟ تا کی قراره این آدمها به دنیا بیان و از دنیا برن؟...هر کاری میکنی هیچ چیزی نمیتونه باعث شادیت بشه و بهت لذت بده. میخوای بری درس بخونی و یا این که چند تا مطلب علمی یاد بگیری اما پیش خودت میگی آخرش مرگه پس چه فرقی میکنه که با سواد از این دنیا برم یا بی سواد مخصوصا وقتی که از یه ثانیه دیگه ی خودم هم خبر ندارم و نمی دونم کی و کجا قراره بمیرم و شاید حتی تا ۳۰ ثانیه دیگه هم زنده نباشم و یه زلزله ی چند ثانیه ای بیاد و جسمم رو با خاک یکسان کنه.میخوای بری سراغ کارایی که دوست داری وهمیشه از انجام دادنشون لذت میبری اما حتی انجام اونها هم نمیتونه ارضات کنه. میخوای بری فیلم ببینی یا داستان بخونی اما پیش خودت میگی برای چی باید وقتم رو بذارم و از تخیلات ذهن یه نفر دیگه آگاه بشم چیزایی که اصلا واقعیت ندارن و همشون ساخته و پرداخته تخیلات ذهن بشرند. دلت میخواد از واقعیتها با خبر بشی پس میری سراغ صفحه حوادث روزنامه ها همون صفحه ای که همیشه بهش علاقه داشتی و اکثر اوقات یواشکی و دور از چشم بابات مطالعه اش میکنی چون معتقده که تو خیلی خیلی دختر حساسی هستی و با خوندن این چیزا اعصابت داغون میشه و روحیه ات رو از دست میدی. اما حتی خوندن اونا هم نمیتونه اون حالتهای همیشگی رو در تو به وجود بیاره. یعنی حتی حوصله غصه خوردن در مورد زندگی مردم رو هم نداری. پیش خودت میگی خوب به من چه؟ میخواستن دست از پا خطا نکنن. میخواستن مواظب خودشون باشن تا یه همچین بلاهایی سرشون نیاد...هیچ چیزی نمیتونه باعث خندیدنت بشه.اطرافیانت هر کاری میکنند از این حالت خارجت کنند نمیتونند. حتی حوصله بیرون رفتن از خونه رو هم نداری. حوصله حرف زدن با هیچکس رو نداری. سر کلاس که نشستی نه حوصله گوش کردن به حرفای استاد رو داری و نه حوصله یادداشت برداری از گفته هاش و حتی نه حوصله شوخی و خنده و مسخره بازی. میشه گفت بر عکس همیشه ساکت ترین عضو کلاسی که فقط جسمت اونجاست اما روحت جای دیگه اس. بدترین چیز هم اینه که چند تا آدم علاف و بیکار به شوخی یا جدی ازت بپرسند که عاشق شدی؟ اما حتی وقتی به عشق هم فکر میکنی اونو یه حس مسخره میدونی. حالا از هر نوعیش که باشه. عشق دوتا جنس مخالف یا موافق به همدیگه...عشق مادر به فرزند...عشق شاگرد به معلم...و به نظرت هیچ چیزی تو این دنیا لایق عشق ورزیدن نیست. چون حتی آدمها نزدیکترین و عزیزترین کسانشون رو هم تا همیشه در کنار خودشون ندارند. همه چیز نابود شدنیه و هیچ چیز موندنی نیست. میایی توی اتاقت و در رو روی خودت میبندی. دلت میخواد تنها باشی حوصله هیچکس رو نداری میخوای از همه آدمها دور باشی. خودت رو توی آیینه نگاه میکنی انقدر شلخته و هپلی شدی که انگار یه غریبه رو توی آیینه دیدی. حتی حوصله حموم رفتن رو هم نداری. چشمت میخوره به لوازم آرایشهای جور واجور و رنگ به رنگی که با یه نظم خاصی روی دراور اتاقت چیدی. دلت میخواد با دستت همشون رو به هم بریزی اما یه چیزی مانع از این کارت میشه چون احساس میکنی دارن صدات میکنن.میگن دلشون واست تنگ شده. میپرسن چرا چند روزه نرفتی سراغشون؟ دلشون میخواد که به یه مهمونی چند ساعته روی صورتت دعوتشون کنی. خوب که دقت میکنی صدای اون رژ لب صورتیه رو هم بین بقیه صداها میشنوی انگار اون بیشتر از همه ناراحته. خوب حق داره آخه تازه وارده...داره بهت میگه:" تو که منو هفته پیش خریدی پس چرا نمییای سراغم اگه میدونستم این اخلاقو داری هیچ وقت پشت ویترین اون مغازه خودم رو بهت نشون نمیدادم و یه جورایی خودم رو پشت بقیه رژ لبها قایم میکردم که منو نبینی" دیگه بیشتر از این نمیتونی به حرفاشون گوش بدی چون گنجشکها دارن صدات میکنند و حتی اونا هم از دستت ناراحتند. انگار نه انگار که تا همین چند روز پیش هر روز مثل سیندرلای قصه ها با یه ذوق و شوق خاصی واسشون لبه پنجره ی اتاقت دونه میریختی و اونا هم می اومدند و میخوردند و جیک جیک میکردند و میرفتند. اما الان چند روزه که میان و نوک میزنن به شیشه ی پنجره ی بسته ی اتاق و ناامید و گرسنه میرن که یه سیندرلای جدید واسه خودشون پیدا کنن. حتما اونا هم تو این مدت بهت علاقه پیدا کرده بودند و الان دارن با خودشون فکر میکنند که هیچ چیزی تو این دنیا ارزش دلبستن رو نداره...چشمت می افته به عروسکت که مظلوم یه گوشه نشسته و داره با اون چشمای مهربونش نگات میکنه.از جات بلند میشی و میری سراغش و بغلش میکنی...وای خدایا چه بدن نرمی داره!....این بدن نرمو بارها لمس کردی اما الان لمس کردنش یه آرامش عجیبی بهت میده. آرامشی که تو رو یاد روزای بچگیت میندازه و خاطره های خوبی که باهاش داشتی و خاله بازیهایی که باهاش میکردی.دلت میخواد برگردی به اون روزا...روزهایی که از مرگ آدمها هیچ چیز نمیفهمیدی و همه ی عشقت خاله بازی کردن بود و دیدن کارتون پلنگ صورتی و گوش کردن به نوار قصه هایی که مامان برات میخرید. عاشق قصه ی خاله سوسکه بودی و سخت ترین سوال زندگیت این بود که اون پیرزنه تو داستان کدو قل قله زن چه جوری توی یه کدو جا شد و تا خونه دخترش قل خورد و رفت و هیچکس هم نتونه جوابت رو بده.اما یادت می افته که مدتهاست با اون روزا خداحافظی کردی و حالا دیگه بزرگ شدی و خیلی از مسائل رو می فهمی و از اون روزا جز یه دنیا خاطره چیزی واست باقی نمونده...دلت خیلی گرفته اما نمیدونی از چی و از کی! دلت میخواد گریه کنی اما حتی اشکهای چشمات هم باهات قهر کردند کاش میشد بفهمی چرا یکی دو روزه اینجوری شدی. وقتی با خودت فکر میکنی میبینی قبلا هم از این حالتهای زود گذر و چند روزه بهت دست داده بود. میگردی دنبال یه وجه اشتراک و به نقطه مشترک که در تمامی این مواقع باعث ناراحتیت شده اما هر چی فکر میکنی نمیتونی بفهمی که چه چیزی اینجوری باعث به هم ریختگی ات شده! فقط یاد یه جمله ای می افتی که یادت نیست کجا خوندیش اما بارها با خودت زمزمه کردی و هیچ وقت نتونستی معنیش رو بفهمی... سعی کن به همه چیز در این دنیا عشق بورزی اما به هیچ چیز دل نبندی.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:49 توسط افسانه |