|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
صبح يكي از اين شبكه هاي اجنبي از آنفولانزاي خوكي صحبت ميكنه ! آمار كشورهاي اروپايي رو ميده و اعلام ميكنه كه توي آمريكا آمار مبتلايان زياده ولي هنوز تلفات جاني نداشته ! آمار ايران رو هم ميده . اين بيماري هنوز تو ايران وارد نشده. كارشناس برنامه از علائم اين بيماري صحبت ميكنه...شب همون شبكه دوباره آمار اين بيماري رو ميده ! يه مورد تلفات جاني توي آمريكا در عرض همين چند ساعت !!!...اين بيماري جون يه كودك رو گرفت ! اين بيماري امروز وارد اسرائيل هم شد ! اين بيماري كشنده است ! ... اكثر كشوراي اروپايي دارن از اين بيماري صحبت ميكنن. مثل يه ترس افتاده به جون مردم ! مثل يه كابوس سياه , مثل يه بختك ! بحثش به خونه ما هم كشيده ميشه ... بابا ميگه : "خدا رحم كنه اين بيماري تا اسرائيل هم اومد " مامان ميگه : "فقط كافيه يه نفر مبتلا به اين بيماري بيا د ايران " بابا ميگه : "سرعت انتقال اين بيماري خيلي بالاست حتي با حرف زدن" مامان دوباره ميگه :" توي راديو هم شنيدم كه داشت از آنفولانزاي خوكي صحبت ميكرد".... بهزاد خونه نيست كه حرفي بزنه امشب شب ولادته و رفته مولودي ولي اگه بود حتما اونم حرفي براي گفتن داشت.دوست ندارم تو اين بحث شركت كنم حتي دلم نميخواد يه كلمه راجع به اين بيماري صحبت كنم . مجري شبكه دوباره اعلام ميكنه : اين بيماري كشنده ست ! اين بيماري كشنده ست . سرم گيج ميره .حس ميكنم آرامشم داره بهم ميخوره ... مامان و بابا رو با هم ديگه تنها ميذارم و ميام توي اتاق. شايد از مرگ ميترسم شايد هم اعتقاد دارم مرگ و زندگي دست خداست و فكر كردن به اين مسائل بي فايده ست و فقط آرامشم رو بهم ميزنه ! حالا ديگه توي اتاقم فقط صداي بارون مياد . صداي بارون رو بيشتر از صداي مجري شبكه دوست دارم . سرم رو ميبرم تو يكي از نوشته هاي مصطفي مستور و شروع به خوندن ميكنم ...ديگه صداي اون مجري لعنتي رو نمي شنوم . حالا ديگه اينجا فقط منم و قطره هاي بارون كه دارن خودشونو محكم ميكوبونن به شيشه ي پنجره ...انگار دارن التماس ميكنن كه بيان توي اتاق! اونا از چي ميترسن ؟ از چي دارن فرار ميكنن ؟ نكنه اونا هم از آنفولانزاي خوكي ترسيدن ؟ دوباره توي نوشته هاي مستور گم ميشم ..." خداوند از شدت ظهورش مخفي است در واقع مفهوم اين است كه خداوند اونقدر هست كه گويي نيست. اونقدر حضور داره كه انگار غايبه ! اصلا غيبتش به دليل شدت ظهورشه! خداوند مثل يه صداست كه از اول آفرينش تا آخر اون با يه حالت پيوسته در هستي نواخته ميشود چنين صدايي تا قطع نشه كسي قادر به شنيدنش نيست. در واقع دائمي بودن صدا مانع شنيدن آن ميشه و شايد به همين علت است كه ما نميتوانيم خدا را درك كنيم " با خودم فكر ميكنم شايد اين هم يه پاسخ از هزارن پاسخي باشه كه براي اون سوال من ميشه در نظر گرفت...بهزاد ميگه ما هيچوقت نميتونيم خدا رو ببينيم حتي توي اون دنيا اگه بهشتي هم باشيم بازم خدا فرشته هاش رو واسطه ميكنه براي ارتباط برقرار كردن با ما! نميخوام حرفش رو باور كنم . از كجا معلوم كه حرفاش درست باشه؟ اون كه تا حالا اونجا نبوده!!! ولي خوب كه فكر ميكنم ميبينم حتی اگه احتمال کمی هم وجود داشته باشه كه حرفش درست باشه بازم اين موضوع خيلي دردناكه ! حتي دردناك تر از آنفولانزاي خوكي!!! خيلي دردناكه كه هيچوقت نتوني خالق خودت رو ببيني حتي توي اون دنيا... هيچوقت حتي اگه تا آخر هستي هم پيش بري نه تو بيداري و نه توي خواب! نه تو اين دنيا و نه توي اون دنيا حتي براي يه لحظه ي كوچولو به قدر يه چشم به هم زدن ! هيچوقت , هيچوقت , هيچوقت , هیچوقت به معنی واقعی کلمه !!! ... بارون شديدتر شده , به قطره هاي بارون حسوديم ميشه ! شايد اونا كه از اون بالا ميان خدا رو ديده باشن!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:5 توسط افسانه |