تبليغاتX
چرندیات افسانه - واژه های خیس

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

 داشتيم با هم حرف ميزديم , داشتم بهش ميگفتم كه چقدر دوستش دارم و چقدر برام عزيزه ! دستم روي وجودش بود و داشتم لمسش ميكردم و خوب حس كردم كه وقتي بهش گفتم: دوستش دارم  اون از اين جمله لرزيد و هيجانش بيشتر شد. بهش گفتم من بدون وجود تو هيچي نيستم ! هر چي دارم از تو دارم . اين روزا  احساس خوبي دارم , احساس شادي , انقدر پر از انرژي ام كه ميتونم حتي اگه يه كوه غصه توي زندگيم باشه رو نابود كنم ! گفتم اين روزا احساس ميكنم هيچ غمي ندارم ! اونم خوشحال بود. وجودش داغ و پرحرارتر از هميشه بود و من اينو حس ميكردم . بهم گفت : ولي من اگه حتي همه ي  غم و غصه هاي دنيا هم توي جسم كوچيكم كه فقط به اندازه ي مشت دست توئه باشه احساس ميكنم يه خدايي هم تو وجودم هست كه از همه ي اين غصه ها بزرگتره . خنديدم و گفتم : تو رو به خاطر همين خدايي كه تو وجودت هست دوستت دارم...و خدايي كه در اين نزديكيست! و اون باز هم از اين جمله لرزيد و من خنديدم و  اون خنديد! صداي خنده مون انقدر بلند بود كه ابليس شنيد و حسوديش شد و بعد ... خودمون هم نفهميديم چي شد ! خودمون هم نفهميديم كه اون جمله ي بي ريخت با اون جثه ي كوچيك و لاغر مردنيش كه فقط از چندتا كلمه تشكيل شده بود و يه فعل بي ارزش سر و كله اش يه دفعه از كجا پيدا شد كه  همه چيزو خراب كرد! مهم نيست كه اين جمله رو لبهاي كي آفريده شد. مهم اينه كه اون وقتي اين جمله رو شنيد ديگه نخنديد و من هم نخنديدم ... هر دومون ساكت شديم و ابليس ديگه صداي خنده مون رو نشنيد!!! بهش گفتم : كجايي ؟ چرا ساكت شدي ؟ جوابي نشنيدم ! گفتم : دوستت دارم . لرزشي احساس نكردم ! گفتم : من بدون تو پوچم يه چيزي بگو ...فقط آروم گفت : دوباره  زخميم كردن , تنهام  بذار بايد چند ساعت تنها باشم ! خيلي براش غصه خوردم و زير لب اون جمله ي لعنتي رو نفرين كردم. گونه هام شور شد و واژه هام خیس شد ! كاش ميتونستم براش يه كاري بكنم كه اينقدر راحت زخمي و مجروح نشه ! كاش ميتونستم بيشتر مواظبش باشم. من هميشه شرمنده ي اونم !

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:47 توسط افسانه |