تبليغاتX
چرندیات افسانه - موفقیت من در جشنواره ی مشهد

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

حدودا يكسال پيش بود كه براي نشريه دانشگاهمون مطلب طنزي نوشتم با عنوان " هر كه جزوه اش بيش خواستگارش بيشتر" كه در مورد دوستيهاي دانشگاهي نوشته بودم و بعد از چاپ نشريه و خونده شدن اون مطلب توسط دانشجوهاي دانشگاه , به من خبر رسيد كه خيلي از آقايون دانشگاه نسبت به اين مطلب واكنش منفي نشون دادن و چه اونايي كه منو ميشناسن و چه اونايي  كه نميشناسن منتظر هستند كه منو تو دانشگاه ببينند و .... ( اتفاقا اين خبر هم يكي از دوستانم  از طريق كامنتي كه توي همين وبلاگ برام گذاشته بود بهم داد) به هر حال چند روزي گذشت تا اين كه من رفتم دانشگاه... اما ديدم اونطور كه دوستم گفته بود خبر خاصي نيست و بر عكس يكي دو نفر از آقايون همدانشكده اي هم كه مطلبمو خونده بودن از من بابت نوشتن اون مطلب تشكر كردن !!! و  يكي ديگه از آقايون هم كه اونروز دانشگاه نبود به دوستاش پيغام داده بود كه اگه منو تو دانشگاه ديدن ازم بابت اون مطلب تشكر ويژه كنن و بهم بگن كه خيلي نكته سنج هستم. و حتي موقع برگشتن از دانشگاه توي سرويس هم يكي از آقايون كنارم نشسته بود كه من نميشناختمش ولي ايشون منو ميشناخت و  صحبت نشريه رو پيش كشيد و حتي ايشون هم از خوندن اون مطلب خيلي لذت برده بود و ازم تشكر كرد. با تمام تعريفهايي كه اونروز از مطلبم شد پيش خودم تصور كردم حتما اون دوستم باهام شوخي كرده بوده اما چند روز بعد...

_ خانوم فلاني چند لحظه بيا كارت دارم...

_ بله ؟ بفرمايين ؟

_ طنز رو برام تعريف كن ببينم يعني چي؟

_ بله؟ !!! منظورتون چيه؟

_ شما طنزو تعريف كن برام

_ آخه يعني چي؟ منظورتون چيه؟ ( خيلي از اون برخورد جا خورده بودم )

_ آخه شما كه حتي بلد نيستي طنزو تعريف كني واسه چي رفتي طنز نويس نشريه شدي؟اين چرت و پرتها چيه به اسم طنز تو  اين نشريه نوشتي؟ فك ميكني خيلي مطلبت قشنگه ؟ هيشكي نخونده مطلبتو  خيالت راحت!!!

همه ي اين حرفها مثل يه پتكي بود كه رو سرم فرود اومده بود. زبونم بند اومده بود . خيلي جا خورده بودم ... هيچي نگفتم. يعني چون شوكه شده بودم نتونستم چيزي بگم!!! اون روز وقتي رفتم خونه خيلي ناراحت بودم . نه به خاطر اين كه يه نفر با مطلبم مخالفت كرده بود. فقط به خاطر اين كه توي جمع و پيش بچه هاي ديگه باهام اون برخورد شده بود و منم نتونسته بودم جوابي بدم. ناراحتي زيادم باعث شد كه اون شب به يكي از دوستان اينترنتيم كه روزنامه نگار بود ايميل بزنم. اين دوست روزنامه نگارم توي دانشگاه تدريس ميكرد, كتابهاي زيادي خونده بود و مقاله هاي زيادي رو توي روزنامه ها چاپ كرده بود كه اكثرشون رو من خونده بودم ( هميشه من اولين نفري بودم كه مقاله هاشو برام ميفرستاد و ميخوندم و چند روز بعد مقاله اش توي روزنامه ها چاپ ميشد و با ايميل باخبرم ميكرد و من كلي ذوق ميكردم كه اين مقاله رو قبل از چاپ شدن خوندم!!! ) مهارت و شجاعت بي نظيري هم  تو نوشتن داشت كه اين شجاعتش يكي دوباري كار دستش داده بود ! اما با اين حال من هميشه شجاعت و رك گوييش رو توي نوشتن دوست داشتم و سعي ميكردم الگوي خودم قرار بدم. و بيشتر اوقات در مورد نوشته هامون و كتابايي كه خونده بوديم باهم صحبت ميكرديم . اون شب بهش گفتم كه چقدر ناراحتم و براش تعريف كردم كه چه رفتاري باهام تو دانشگاه شده و بهش گفتم احساس ميكنم هيچوقت نميتونم به آرزوم يعني نويسنده شدن برسم و اعتماد به نفسم رو از دست دادم! و اون دوستم در جواب ايميلم بعد از اين كه كلي اعتماد به نفس از دست رفتم رو بهم برگردونده بود يه حرفي زد كه هنوز فراموش نكردم و نميكنم. اون گفت : "مطلب موفق مطلبيه  كه واكنش و عكس العمل مثبت يا منفي در خواننده ايجاد كنه و مطلبي كه عكس العملي در خواننده به وجود نياره  حتما ناموفقه و با تعريفهايي كه كردي نخونده تضمين ميكنم كه چون مطلبت واكنش برانگيز بوده صد در صد  مطلب موفقيه. مطمئن باش..."چند روز بعد اون آقاي همكلاسي كه بهش خبر رسيده بود من خيلي ناراحت شدم توي دانشگاه منو ديد و گفت: به من گفتن شما از دست من ناراحتين! من هر چي اونروز گفتم به خاطر خودتون گفتم. و من كه از برخورد اون روز خيلي عصباني بودم گفتم: شما مگه چيكاره ي من هستين كه به خاطر من اون حرفو زدين؟ ( البته سعي كردم تا جايي كه ميتونم مودبانه اين جمله رو بيان كنم  )و بعد ديگه هيچي نگفتم و نگفت و يكسال گذشت...

امسال آذر ماه جشنواره ي نشريات دانشجويي تو مشهد برگزار شده بود. و اينبار بر خلاف پارسال كه اين جشنواره توي اصفهان برگزار شده بود و همه ي اعضاي نشريه با هم رفته بوديم اصفهان ,  براي شركت در اين جشنواره فقط مدير مسئول و دبير اجتماعي به نيابت از كل اعضاي نشريه به مشهد رفته بودن و چند روزي رو اونجا بودن و روز آخر هم  بايد در مراسم اختتاميه جشنواره شركت ميكردند تا هم نفرات برتر مشخص بشن و هم نشريات برتر...اونا تو مشهد بودن و من اينجا تو تهران سرگرم كاراي خودم بودم و  اصلا به ياد جشنواره هم نبودم. خوب يادمه ساعت حدوداي 8 شب بود و من رفتم وضو گرفتم كه نمازم رو بخونم و اومدم توي اتاقم و دقيقا درست تو لحظه اي كه چادر رو انداختم روي سرم يه دفعه گوشيم زنگ خورد ! رفتم گوشيم رو برداشتم و .... اسم دبير اجتماعي نشريمون روي صفحه ي گوشيم افتاده بود! اما باز هم با ديدن اسمش ياد جشنواره نيفتادم !!!! و  تماسش رو جواب دادم : يه هيجان خاصي تو صداش بود و خوشحال بود و هي ميگفت مژدگوني بده ! و  آخر سر هم با همون ذوق و شوقي كه توي حرفاش بود بهم گفت:" رتبه ي سوم طنزنويسي رو تو كشور آوردي و همون مطلبت ( هر كه جزوه اش بيش خواستگارش بيشتر ) توي جشنواره  مقام آورده و سوم شده!!! " فقط خوب يادمه اولين حسي كه داشتم اين بود كه يهو احساس كردم قلبم سرجاش نيست! شايد هركس ديگه اي جاي من وقتي اين حرفو ميشنيد كلي جيغ ميزد از خوشحالي! اما من مطمئنم كه شوك بهم وارد شده بود و از اونجايي هم كه دبير اجتماعي نشريه مون يه شخصيت مرموزي داره و  خيلي خيلي شوخ طبعه و  اكثر اوقات ديگران رو سر كار ميذاره و من هرگز  نميتونم نه از حرفاش ناراحت بشم ونه خوشحال بنابراين نميدونستم بايد خوشحاليم رو بروز بدم يا نه ؟... چند دقيقه اي كه براي من  مثل چند سال بود گذشت و دوباره گوشيم زنگ خورد... اينبار مدير مسئول نشريه بود كه به خاطر مقامي كه توي جشنواره آورده بودم بهم تبريك گفت و من كه اصولا هميشه حرفاش رو باور ميكردم وقتي اين حرفو ازش شنيدم تا حد مرگ , ذوق مرگ شدم. ...خيلي خيلي خوشحال شدم. مخصوصا بعد از اين كه مكالمه مون تموم شد. اصلا باور كردني نبود برام  كه دقيقا  همون مطلبي كه به خاطرش همكلاسيم پيش بچه هاي ديگه سرزنشم كرده بود حالا  بعد از يكسال يه همچين افتخاري رو نصيبم كرده باشه! و ياد خيلي از حرفا افتادم....ياد حرفاي اون دوست روزنامه نگارم : " نخونده تضمين  ميكنم صد در صد مطلبت مطلب موفقيه " ياد حرفاي همكلاسيم: " شما كه حتي بلد نيستي طنزو تعريف كني واسه چي رفتي طنزنويس نشريه شدي" و ياد حرف خودم كه وقتي ترم اول بودم توي مطلب  از تهران تا فشافويه توي همين وبلاگ گفته بودم و نوشته بودم كه ..."مهم نيست كه توي دانشگاه معروفي قبول نشدم چون هميشه دانشجوئه كه بايد با كاراي خودش اسم دانشگاهش رو مطرح كنه , نه دانشگاه دانشجو رو !" و خوشحالم  كه تونستم با مطلبم  باعث بشم كه حداقل براي چند لحظه اسم دانشگاهم توي جشنواره اعلام بشه. هر چند كه دانشگاه حتي يه تبريك خشك و خالي هم به من نگفت!!! اما مهم نيست چون من و دل ساده ام  خيلي وقته كه همه جوره  به اين قدرنشناسي ها عادت داريم و همه نوعش رو تجربه كرديم ! به هر حال اون شب انقدر هيجان داشتم كه ساعت حدودا 1-2 نيمه شب بود كه يادم افتاد نمازم رو نخوندم و قضا شد! شايد راست ميگن كه خدا وقتي يه نعمتي رو به بنده اش ميده , بنده اش ازش غافل ميشه!!! ( خدايا حالا من اينو گفتم نكنه حرفمو جدي بگيري و ديگه بهم هيچي ندياااا) و امروز كه دارم اين مطلبو تايپ ميكنم  يه لوح تقدير  روبروي من و روي ديوار قرار داره كه هر وقت بهش نگاه ميكنم بهم يادآوري ميكنه كه بايد به خودم ايمان داشته باشم و استوارتر از اين باشم كه با هر حرفي از پا دربيام. و در آخر هم به قول  ميلاد تهراني :

بوسه ميزنم به قلمي كه با آن نوشتم و تبريك ميگويم به كاغذهايي كه سياهشان كردم ولي روسپيد ماندند!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:58 توسط افسانه |