|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
ساعت 12 ظهر ...خيابون آزادي ... كمي پايين تر از دانشگاه شريف... با چند نفر از همدانشكده ايها تجمع كرديم اما نه براي اغتشاش بلكه براي امتحان! .... .....خداوندا نذار خون هيچ بي گناهي ريخته بشه , امنيت و آرامش رو به كشورم بازگردون
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:0 توسط افسانه |
۲۹ خرداد 1365ساعت 7 صبح, بيمارستان رسالت تهران , در ميان همهمه و آمدو شد انسانهايي كه هر يك در افكار و احساسات خود غوطه ورند چه غريبانه است صداي گريه نوزادي كه قدم به دنيايي ناشناخته گذاشته است... دنيايي كه حتي اكنون پس از گذشت بيست و سومين بهار زندگي قادر به درك همه ي زوايا و پيچيدگي هاي آن نيستم ! دروغ است اگر بگويم فقط چند روزيست كه در انتظار فرا رسيدن اين سن به سر ميبرم ! سالهاست كه براي رسيدن به بيست و سومين بهار زندگي خود صداي قدم ثانيه ها را ميشمارم . گويي چيزي در اين بهار هست كه آن را متمايز از ديگر بهارها ميكند...و به راستي آن چيست؟؟؟ آن چيست كه اين روزها بهار مرا رنگ ديگري زده است؟ آيا براي رسيدن به بهاري لحظه شماري ميكردم كه در آن بهار شهر من به رنگ خون و ناامني و آشوب است؟ ميخواهم امشب احساسم را فقط با دوستان مجازي ام قسمت كنم . چرا كه خوب ميدانم در دنياي ناشناخته ي واقعي ديگر دوستي ندارم كه به يادم باشد و آنهايي كه روزگاري واقعيت شيرين زندگي ميپنداشتمشان چيزي نبودند جز يك حادثه ي پوشالي و دروغين... از محبت دوستاني كه پيشاپيش از ساعتها قبل از نوشتن احساسات محبوس شده ام در اين چند خط با تبريك گرم خود قلبم را نوازش كردند بي نهايت سپاسگزارم... از آقاي م.ف عزيز به خاطر هديه ي فوق العاده زيبایشان كه باعث به اوج رسيدن احساس در وجود من شد و آن را با شوق به اطرافيان خود نشان دادم , از سياوش كسرايي مهربان كه قلب عزادار و داغدارشان در اين روزهای سخت مرا فراموش نكرد و از آزاده خانم نازنين كه آرزوي من موفقيتشان در تمامی مراحل زندگی و به خصوص كنكور 88 است كمال تشكر و قدر داني را دارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:40 توسط افسانه |
از اين كه غر بزنم ,. از اين كه بيام اينجا آه و ناله كنم , از اين كه خودمو ضعيف و ناتوان نشون بدم , بدم مياد و متنفرم . يعني تازگي ها به اين نتيجه رسيدم . به اين كه آدم بايد ضعف هاي خودش رو براي خودش نگه داره و هر حرفي نبايد گفته بشه و نوشته بشه و هر ضعفي نبايد آشكار بشه. آدم ضعيف يه آدم وابسته است و وابستگي اصلا خوب نيست.من اشتباه ميكردم كه قبلا همه ي كارها و احساساتم رو توي اين وبلاگ مينوشتم . و اگه مثلا توي يه موضوع كوچيكي مثل رياضي هم ضعف داشتم . اين ضعف رو انقدر توي نوشته هام بزرگش ميكردم كه مسخره ي دست اين و اون ميشدم. البته ديگران تقصيري ندارن مقصر اصلي خودم بودم كه با نوشته هام اين اجازه رو بهشون ميدادم كه گاهي منو به سخره بگيرن. اين خيلي طبيعيه كه هر آدمي تو يه موضوع و تو يه مبحثي ضعف داشته باشه. اما به نظرم حتي ضعيف ترين آدما هم نبايد ضعف خودشون رو باور كنن !!! امتحان رياضيمو بد دادم . يعني اونجور كه دلم ميخواست نبود. اما نميخوام بازم مثل گذشته باور داشته باشم كه رياضي درس سختيه ! واقعا ديگه خسته شدم از اين باورهاي منفي !!! آخه سخت نيست . به خدا سخت نيست رياضي ! شايد براي من به شيريني درسهاي ديگه نباشه اما سخت هم نيست. اينو حداقل از وقتي كه سر كلاس هاي آقاي حسيني رفتم فهميدم. من همه ي تلاش خودمو كرده بودم. تو اين يه هفته ي اخير به نمونه سوالات 8 ترم گذشته پاسخ داده بودم و كاملا تسلط داشتم روي سوال ها اما نميدونم چرا امروز وقتي سر جلسه نشستم خيلي از چيزايي كه روشون تسلط داشتم از يادم رفت. مطمئن بودم كه همه رو بلدم اما اون لحظه سر جلسه واقعا خيلي حال بدي داشتم. حتي نميتونم اميدوار باشم كه يه 10 ناقابل بگيرم. بعد ازامتحان بچه ها همه شاكي بودن و اعتراض زدن , همه ميگفتن ما كه امكانات كافي در اختيارمون نيست. ساعات تدريس هم براي ما يك پنجم دانشگاههاي ديگست. داشتن يه استاد خوب هم كه براي هممون يه روياست. با اين حال چرا بايد سوالها اينقدر سخت و پيچيده باشه !!! اين حرفا رو كاملا قبول دارم و فكر ميكنم يه درد مشترك براي همه ي دانشجوهاي پيام نوره و همين مسائله كه باعث ميشه سيستم و شيوه ي دانشگاه پيام نور زياد تو كشورمون مورد قبول نباشه اما با اين حال معتقدم اگرچه اكثر دانشجوهاي پيام نور كمي ديرتر فارغ التحصيل ميشن ولي در عوض وقتي كه مدركشون رو ميگيرن يه كارشناس واقعي هستن چون تو شرايط سختي درس خوندن و نمره گرفتن ! ديگه نميخوام تو زندگي حرص و غصه ي چيزي رو بخورم . از نمره و درس و دانشگاه گرفته تا مسائل ديگه...واقعا خسته ام , خسته ي خسته ... خيلي خسته , همه چيزو ميخوام بسپارم دست خدا. ميخوام خودم بازيگر باشم و اون كارگردان زندگيم باشه! كمكم كن خدا....من آخه فقط تو رو دارم تو اين دنياي به اين بزرگي...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22:50 توسط افسانه |
من نميخوام اينقدر رو اين موضوع تو وبلاگم مانور بدم . ولي مگه ميذارن ؟ وقتي آدم به اينجاش ميرسه ديگه دلش ميخواد داد بزنه ... تو مطلب قبلي سعي كردم به صورت غير مستقيم عقيده ي خودم رو تووبلاگ بنويسم. ولي بعضي وقتا هم شرايط ايجاد ميكنه كه آدم رك , صريح و مستقيم حرفش رو بزنه!سال به 12 ماه دريغ از يه اس ام اس 20 تومني كه خرج من كنه و يه حالي از من بپرسه ! بگه" افسانه تو زنده اي يا مرده ؟ حالت چطوره ؟ "منم انتظاري ندارم . مردم مشكلات خاص خودشون رو دارن و نميشه ازشون توقع داشته باشي به يادت باشن و حالتو بپرسن! فقط ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:21 توسط افسانه |
دكتر باهر عزيز يه جمله اي داره كه من بارها و بارها تكرارش كردم و نوشتم : خانوما از 4 سين هميشه در گريزند : سن , سوسك , سكوت و سياست !.......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:37 توسط افسانه |
چند شب پيش خواب امتحان رياضي رو ديدم ! خواب ديدم دارم سوالها رو جواب ميدم كه يه دفعه مراقب اومد برگه رو از زير دستم كشيد گفت وقت تمومه !!! بعد كه از خواب بيدار شدم كلي خدا رو شكر كردم كه همش خواب بوده ... آخه خيلي نگرانم كه وقت كم بيارم , چون اون ترم هم سر رياضي 1 و چندتا امتحان ديگه برگه رو از زير دستم كشيدن و من وقت كم آوردم . به هر حال 20 خرداد بين ساعت 8 تا 10صبح شديدا به دعاي شما نياز دارم ... ديشب هم باورنكردنيه ولي خواب ترازنامه ديدم و دارايي و بدهي و سرمايه و ... خوب شد ساعتم زنگ زد و از خواب بيدار شدم وگرنه فك كنم اگه خوابم ادامه پيدا ميكرد كلي بدهي بالا مياوردم!!! چند روز پيش هم خواب ديدم سر امتحان پول و ارز و بانكداري نشسته بودم كه يه دفعه اسمم رو صدا كردن و منو از سر امتحان بلند كردن و بردن يه كناري و گفتن يا بايد اسم فلان دوستت رو كه هميشه امتحاناشو با تقلب پاس ميكنه بگي يا بهت اجازه نميديم بري سر امتحانت بشيني !!! منم مونده بايد چيكار كنم و از بين دوست و امتحان كدومشو انتخاب كنم !!! از يه طرف نميتونستم آدم فروشي كنم از يه طرف هم ميگفتم هر كي خريزه ميخوره پاي لرزش هم ميشينه و اونم تقلب كرده و بايد اسمش گفته بشه و دليلي نداره كه من بخوام خودم رو فداي اون كنم !!!.خلاصه داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه .... شما اگه تو شرايط من قرار ميگرفتين چيكار ميكردين ؟ فكر ميكنين من توي خواب چيكار كردم ؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:44 توسط افسانه |
هر وقت قراره باشه از توي ظرف شكلات يه شكلات رو براي خوردن انتخاب كنم شكلاتي كه با طعم قهوه باشه رو انتخاب ميكنم ! نميدونم چرا ولي هميشه شكلاتهاي تلخ رو به شكلاتهاي شيرين ترجيح ميدم . توي خونه ما هميشه شكلاتهايي كه با طعم قهوه باشن اول و آخر مال خودم هستن چون هيچكسي ميل به خوردنش نداره !!!! ديشب با خودم فكر ميكردم زندگي هم مثل يه شكلات ميمونه و خدا از توي ظرف هستي به هر كدوم از بنده هاش فقط يه شكلات داده كه طعم هاشون با هم ديگه متفاوته...همه ي آدما فقط ظاهر شكلات رو ميبينن و در مورد طعم شكلات ديگران قضاوت ميكنند اما هيچكس جز اون كسي كه شكلات زير زبونشه و داره اونو مزه مزه ميكنه نميتونه طعم واقعي شكلات رو حس كنه... شكلات زندگي بعضيا خيلي شيرينه اونقدر شيرين كه از همون اول شيرينيش دل رو ميزنه ! شكلات زندگي بعضيا هم از اول تا آخرش تلخه ! مال بعضيا آبنباتيه و دير تموم ميشه و مال بعضيا هم تا ميخوان مزه اش رو حس كنن ميبينن تموم شده !!! اما بعضيا هم شكلاتهاي مغزدار نصيبشون ميشه اولش يا تلخه يا هيچ مزه ي خاصي نداره اما آخرش وقتي به مغز شكلات ميرسن خيلي شيرين و خوشمزه ميشه !!! زندگي واسه منم گاهي تلخ ميشه حتي تلخ تر از طعم قهوه ! اما به هر حال من اونو يه شكلات ميدونم كه خدا بهم داده و اميدوارم كه اين شكلات يه شكلات مغزدار باشه!
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:57 توسط افسانه |
توي روزنامه خوندم : 80 درصد مردم زير خط فقر زندگي ميكنند !!! اين ميدونين يعني چي ؟ يعني تقريبا همه ي مردم !!! اونم نه روي خط فقر بلكه زير خط فقر !!! حتما شما هم ميدونين كه الان كل دنيا در حال تجربه كردن يه بحران اقتصاديه و اونطور كه پيش بيني شده اين بحران تا سال 2010 به پايان ميرسه. اما ميدونين از اثرات اين بحران توي روزنامه چي نوشته بود ؟ - 90 ميليون نفر تا پايان اين بحران به جمعيت زير خط فقر اضافه ميشن ! - بين 200 تا 400 هزار نوزاد از گرسنگي هلاك ميشن ! و... با تمام مشكلات و معضلاتي كه فقر توي جوامع ايجاد ميكنه جاي تاسف داره كه ما هنوز توي جامعه ي خودمون و توي مدارس از كودكانمون ميخواييم كه در مورد موضوع كليشه اي " علم بهتر است يا ثروت " انشا بنويسن !!! خوب به خاطر دارم كه منم راجع به اين موضوع انشا نوشته بودم و منم توي انشام مثل همه نوشته بودم علم بهتر است چون فكر ميكردم آدماي بد ثروت رو دوست دارن ! اصلا خودمونيم مگه اون روزا كسي حق داشت بنويسه ثروت بهتر است ؟؟؟اين سوال توي ذهن همه ي ما يه جواب از پيش تعيين شده داشت !!! و اين قضيه ي برتري علم بر ثروت يه فكر مسموم بود كه اون روزا تو ذهن همه ي ما تزريق شده بود! با اين وجود اگر امروز به من اجازه داده ميشد كه يك بار ديگه براي اين موضوع انشا بنويسم اينبار فقط همينو توي انشام مينوشتم : " كسي كه عاقل باشه , علم داشته باشه و دانا باشه ميدونه كه ثروت بد نيست و ثروتمند بودن گناه نيست و هيچكدوم بر ديگري برتري ندارن و اصلا قابل مقايسه با هم نيستن " با خودم فكر ميكنم اگه من مدير يه مدرسه بودم از همه ي معلمهاي مدرسه ام ميخواستم همونقدر كه به بچه ها انگيزه تحصيل ميدن همونقدر هم انگيزه ثروتمند شدن به اونها بدن و اين فكر رو از همون دوران توي ذهن شاگردانشون تزريق كنند و ... اصلا چرا مدير مدرسه ؟ اگر من مدير آموزش و پرورش بودم , اگر من كاره اي تو اين مملكت بودم حتما يه كتاب درسي براي مقاطع ابتدايي و راهنمايي تاليف ميكردم كه به بچه ها انگيزه ثروتمند شدن رو بده و راهكار هاي صحيح مبارزه با فقر رو از همون دوران بهشون آموزش بده .نميدونم تا كي قراره توي ذهنمون بيخود از يه سري مسائل تابو سازي كنيم و اينو به نسل هاي بعد از خودمون هم انتقال بديم ؟ تا وقتي كه روزنامه ها اعلام كنند 100 درصد مردم زير خط فقر هستن ؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:17 توسط افسانه |