|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
بيگانه رو هم تموم كردم...توي كل كتاب اين جمله ي كامو بيشتر توجهم رو جلب كرد: مردي كه فقط يك روز زندگي كرده باشد ميتواند بي هيچ رنجي صد سال در زندان بماند چون آنقدر خاطره خواهد داشت كه كسل نشود !!! منم لحظه هام رو با خاطره هام سپري مي كنم , گاهي !!! منم براي بعضي ها بيگانه شدم , نميدونم براي بعضي ها يا با بعضي ها ؟ به هر حال اين حرف اضافه ها تاثير زيادي تو معني يه جمله ميذاره , گاهي !!! چقدر دلم واسه شخصيت قصه سوخت وقتي كه آخر قصه فراموش شد ! مثل من !!! دلم واسش سوخت وقتي كه به خاطر يه دوست خودش رو توي دردسر انداخت و آخر قصه بيگانه شد! عكس بالا رو خيلي دوست دارم . سال گذشته تو همايش روزنامه نگاران بود كه اين عكس رو گرفتم . پرسيدم منظورتون از اين كه روزنامه ها رو مچاله كردين و انداختين تو قفس چيه؟ گفت يعني نه ما و نه شما هيچكدوم نميتونيم آزادانه توي روزنامه و نشريات اون چيزي رو كه دوست داريم بنويسيم . افكارمون بايد هميشه تو قفس باشه, مطبوعات آزاد تو ايران وجود نداره . افسوس ميخورم كه امسال نميتونم تو اين همايش شركت كنم ... فردا ساعت 8 صبح ...مراسم افتتاحيه ... كاش اونجا بودم...لحظه هام رو با خاطره هام سپري ميكنم , گاهي !!!
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:38 توسط افسانه |
وقتي تو مبحث رياضي انتگرال ها تموم ميشه و ميرسي به ماتريس تازه ميفهمي كه رياضي چقدر درس شيرينيه!!! ( البته با اين توضيح كه كتاب رياضي ما بچه هاي مديريت فصل اولش انتگراله و فصل دوم ماتريس ) گاهي زندگي هم همينجوره ! بايد فصل اول زندگيت انتگرال باشه تا توي فصل دوم زندگيت وقتي به ماتريس رسيدي شيريني زندگي رو حس كني...اگه سختي انتگرال ها نبود امروز قطعا شيريني ماتريس سر كلاس برام قابل درك نبود... توي اتوبوس كه نشسته بودم و برميگشتم خونه انقدر به انتگرال و ماتريس فكر كردم كه يه دفعه خودكار و كتابم رو از توي كيفم در آوردم و صفحه ي اول كتابم نوشتم : "كتاب زندگي همه ي ما آدما بی شباهت به اين كتاب رياضي نیست. گاهي رو انتگرال ورق ميخوره و گاهي رو ماتريس اما اگه سختي انتگرال ها رو تحمل كني خيلي زود به ماتريس ميرسي , فقط بايد صبور باشي..." مهسا و عاطفه و الناز از من رسما تقاضا كردند كه معلم رياضيشون بشم و رياضي 1 رو بهشون درس بدم! ( نخندين لطفا...درسته كه هميشه توي رياضي ضعيف بودم ولي به هر حال نسبت به اين سه نفر هم اطلاعاتم بيشتره و هم جزوه ی کاملتری دارم و هم نمره ي قبولي رو گرفتم. تازه وقتي بهم ميگن كه نميتونم درخواستشون رو رد كنم ! بايد سعي خودمو بكنم چيزايي كه من بلدم و اونا بلد نيستن رو بهشون ياد بدم تا اونا هم يه روزي مثل من رياضي 2 بردارن ) با اين كه سال ها از وقتي كه اون سيلي ناجوانمردانه رو سر كلاس رياضي خوردم ميگذره و از اون زمان تا حالا هم از درس رياضي بدم اومده و هم از مدرس رياضي , اما فكر كنم جالب باشه اگه براي يه بارم كه شده خودمو در نقش يه معلم رياضي ببينم ! مگه من دل ندارم معلم رياضي بشم؟ پ.ن. براي اطلاعات بيشتر مراجعه شود به اينجا ( روزی که برای اولین بار کتک خوردم )
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:45 توسط افسانه |
ديشب از ساعت 11 شب تا يك ربع به 3 با بهزاد صحبت میکردیم ...موضوع صحبتمون هم اون دنيا و خدا و زندگي بعد از مرگ بود ! اعتراف ميكنم كه بهزاد با اين كه از من كوچيكتره اما اطلاعاتش تو اين زمينه از من بيشتره... هميشه كه نبايد با آدم بزرگا همصحبت شد , بعضي وقتا كوچيكترا هم حرفاي جالبي براي گفتن دارن ! اما سوالي كه باز هم مثل هميشه بي جواب موند!!! خدا رو كي آفريده و چه جوري به وجود اومده؟ يادم مياد بچه بودم . اونقدر كه حتي بلد نبودم اسم خودم رو بنويسم . يه روز از مادربزرگم اين سوال رو پرسيدم گفت: عزيزم خدا رو هيچكس نيافريده خدا يه نوره و مثل ما نيست...گفتم : يعني مثل همين نوري كه تو اتاقه و نميدونم چرا بهم گفت آره !!! فقط يادمه تا يه مدت من چراغي كه توي اتاقم بود رو خدا میدونستم و با زبون بچگی باهاش حرف میزدم! بعضی وقتا بهش میگفتم من از تو قوی ترم چون هر وقت که دلم بخواد میتونم خاموشت کنم و بعد هم چراغ اتاق رو خاموش میکردم و احساس قدرت میکردم ولی یهو از تاریکی میترسیدم و فورا چراغ رو روشن میکردم...دوم راهنمايي بودم كه اين سوال رو از معلممون پرسيدم و گفت: خدا رو خدا آفريده !!! يه كاغذ بردار و روش بنويس خدا ...انقدر بنويس خدا , خدا , خدا , خدا , خدا تا خسته شي اونجايي كه واقعا خسته شدي اون خدا خداي واقعيه و هيچكس نيافريددش !!! گفتم خانوم اجازه يعني چي ؟ گفت بزرگتر كه بشي ميفهمي...و من بزرگ شدم و 10 سال از زماني كه اين سوال رو از معلمم پرسيدم ميگذره اما هنوز اين سوال بي جواب مونده و فقط ياد گرفتم كه سوالم رو يه جور ديگه مطرح كنم ! مطمئنم كه خدا رو هيچكس نيافريده و خدا مخلوق نيست اما طبق قانون علت و معلول اگه هر چيزي يه علتي داره اونچيزي كه باعث شده خدا وجود داشته باشه چي بوده؟ خدا موجوديتش رو از چي گرفته؟بهزاد ميگه عقل ما آدما در برابر بعضي سوالا انقدر محدوه كه هيچوقت نميتونيم پاسخي براش پيدا كنيم ! اما اي كاش ميتونستم پاسخي براي اين سوال پيدا كنم !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:6 توسط افسانه |
حس خيلي خوبي دارم . توي خونه تنهام , پنجره ي اتاقم بازه...ديشب شهرو بارون زده...هيچ اثري از خورشيد نيست! هوا ابره و يه كم كه با احساس تر نفس بكشي بوي طراوت بعد از بارون رو حس ميكني. گنجيشكها طبق عادت هر روزه شون ميان كنار پنجره يه سري بهم ميزنن و ميرن...خبر خوشي كه ديروز بهم رسيد با استشمام اين هواي خوب و پاك خوشحاليمو دو چندان كرده! يه كم سردمه , ولي يه سرماي قشنگ !!! نسيم خنكی داره بدنم رو نوازش ميكنه . يه ليوان چاي داغ براي خودم ريختم و دارم بيگانه اثر آلبر كامو رو ميخونم. احساساتم با اين هواي بكر و دست نخورده و صداي زيباي گنجيشكها حسابي تحريك شده اما دارم داستاني رو ميخونم كه هر چي ميگردم بين سطر سطرو جمله به جمله و كلمه به كلمه ي داستان هيچ ردپايي از احساس و عاطفه نميبينم ! و شايد همين موضوعه كه مطالعه ي اين اثر رو برام جالب كرده! بر عكس رمانها و داستان هاي کلیشه ای ايراني كه هميشه دو نفر توي قصه عاشق هم ميشن و آخرش يا به هم ميرسن و يا نميرسن! احساس ميكنم كه كامو حرف تازه اي براي گفتن داره. البته هنوز تا پايان داستان خيلي مونده . چند شب پيش مطالعه ي رمان يلدا از آقاي مودب پور رو به پايان رسوندم... با اين كه ايشون هم به يه موضوع كليشه اي يعني عشق و عاشقي تو رمانش پرداخته بود ولي به نظرم خيلي زيبا تو اين رمان به معضلاتي كه هر شب و روز زير پوست اين شهر اتفاق ميافته پرداخته بود. نميدونم چرا ؟ ولي وقتي مطالعه ي اين رمان به پايان رسيد بي اختيار ياد سيما افتادم . سيما يكي از همكلاسيهام بود كه دچار سرنوشت تلخي شد. فعلا نميخوام اين حال خوشي كه دارم رو با ياد آوري خاطرات تلخي كه مربوط به همكلاسيم ميشه خراب كنم ولي شايد تو مطلب بعدي در مورد سيما نوشتم . بايد فكر كنم ببينم آيا درسته تعريف كردنش يا نه ! پ.ن . "هميشه ابرا گريه ميكنن اما آدما عاشق ستاره ها ميشن , يادت باشه چشمك ستاره ها گريه ي ابرا رو از يادت نبره! " اين اس ام اس قشنگ امشب تو اين هواي باروني از یه دوست برام رسيد...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 8:41 توسط افسانه |
تموم شد...به همين زودي و به همين راحتي ., مثل سالهاي پيش...اين سيزده روزم تموم شد از فردا همه چيز يه رنگ و بوي ديگه ميگيره و به حالت طبيعي بر ميگرده. ديگه نه از ديد و بازديدهاي عيد خبري هست و نه از عيدي دادن و عيدي گرفتن , ونه از تبريك سال نو گفتن و شنيدن ! از فردا خيلي از آدما خيلي از آدماي ديگه رو فراموش ميكنن و ميذارنشون كنار و تا 365 روز ديگه و يه نوروز ديگه اصلا بهشون فكر هم نميكنند! از فردا خيلي از حرفها و خيلي از قولها و هدفها و برنامه ها هم فراموش ميشه... ديگه همه چيز واسه مردم عادي ميشه . آدما فراموش ميكنن كه تصميم گرفته بودن تو سال جديد يه آدم ديگه باشن خلاصه از فردا خيليا خيلي از كارايي كه تصميم گرفته بودن تو سال جديد انجام بدن رو فراموش ميكنن و دوباره روز از نو و روزي از نو... به قول ميلاد تهراني " ما هميشه در حال فراموش كردنيم ...از خودمان گرفته تا خدا...ادامه اش نميدهم , خودت فكر كن چرا؟ " اما من دلم نميخواد مثل اين خيليا باشم. دلم نميخواد جزئي از اين تكرار باشم. براي من همه چيز تازه شروع شده و دوست ندارم فراموش كنم كه چه تصميماتي براي سال جديد داشتم! با خودم عهد كردم كه سال 88 سال تجربه كردن و ياد گرفتن برام باشه... سال ياد گرفتن خيلي از چيزا و تجربه كردن بعضي از كارايي كه تا الان انجام نداده بودم. و از طرفي هم انجام ندادن بعضي از كارايي كه تا امروز انجام ميدام! فكر كردن به خيلي از چيزايي كه تا امروز بهشون فكر نميكردم و فكر نكردن به خيلي از چيزايي كه تا به امروز فكرم رو مشغول كرده بودن. كاملا هم مطمئنم و مصصمم كه تا ميتونم تو اين سال جديد فقط و فقط ياد بگيرم و تجربه كنم. ميخوام تو اين يه سال به اندازه ي چند سال بزرگ بشم ! مطمئنم كه ميتونم امشب كه ياد من نيستي بگذار برايت ترانه اي بخوانم از آدمكي برفي كه در حسرتت آب شد و تو چشمهاي خيسش را به آستين پيراهنت دوختي !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:43 توسط افسانه |
اين مطلب رو چند روز پيش در مورد آداب و رسوم مردم و برپايي مراسم سال نو تو كشورهاي مختلف تو يه كتابي خوندم كه به نظرم جالب اومد نوشتن خلاصه اي از اون مطلب در اينجا... در انگليس ميان زنگ اول و دوازدهم ساعت نيمه شب اول سال بايد اين كارها انجام شود...1- سه آرزوي خود را روي كاغذ نوشت. 2- كاغذ را سوزاند 3- سوخته ي كاغذ را در جام شراب ريخت . 4- جام را سركشيد. و اگر اين كارها ر اين فاصله ي كوتاه انجام گيرد قطعا شخص به يكي از سه آرزويش در سال جديد خواهد رسيد. در روسیه در ساعت 12 دختران از خانه بيرون ميايند و از نخستين مردي كه بگذرد نامش را ميپرسند . همسر آينده آنها قطعا به آن نام خواهد بود!!! در آلمان نيمه شب سرب در قاشق آب ميكنند بعد آن را ناگهان در آ ب سردي ميريزند و از شكلي كه به خود ميگيرد آينده خود را فال ميزنند. در آرژانتين براي آنكه به وضع مالي در سال آينده پي ببرند در شب اول سال سه سيب زميني انتخاب ميكنند , يكي را كاملا و يكي را نصفه و سومي را با پوست نگه ميدارند. بعد هر سه سيب زميني را روي تخت خود ميگذارند و نيمه شب در تاريكي به طرف تخت خود رفته و يكي را بر ميدارند اگر سيب پوستدار به دستشان آيد معلوم ميشود در سال آينده ثروت زيادي به دست خواهند آورد. و سيب نيم پوست علامت ثبات مالي و سيب بي پوست علامت خرابي اوضاع مالي در سال آينده است! به نظرم اين رفتارا با اين كه جالبن ولي يه كم عجيب غريبن و غير منطقي و هيچكدوم صفاي هفت سين ايراني رو ندارند ( اينو از ته قلبم گفتم . شعار نيست ! ) 
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 0:43 توسط افسانه |
1- " بهار تكرار گل است و بهشت تكرار بهار با ضريب بينهايت , اگر بهار را در خود تكرار كنيم بهشت همين جاست ! بهار 88 مبارك " امسال تصميم داشتم اصلا عيدو و سال نو رو تو وبلاگم تبريك نگم . نه اين كه از اومدن سال جديد ناراحت باشم ! نه !!! فقط واقعا حالم از يه سري جمله هاي كليشه اي كه هر سال با فرا رسيدن يه مناسبتي بايد به خورد خواننده هاي وبلاگم بدم بهم ميخوره !... سال نو مبارك , يلدا مبارك , تولد مبارك .... خسته شدم از كليشه اي حرف زدن و كليشه اي رفتار كردن و كليشه اي احساس كردن! دلم تغيير و تحول ميخواد يه تحول بزرگ ! ۲-يكي از ماهي قرمزامون فوت كرد ! دلم سوخت واسش ... بچه كه بودم هر وقت كه ماهي قرمزامون دچار ايست قلبي ميشدن ميبردم ميشستمشون و بعد هم ميذاشتم لاي دستمال كاغذي و چالشون ميكردم توي باغچه ي حياط !!! ديونه ام ديگه مگه نه ؟ ۳- خاله و شوهر خاله ي محترم به عنوان عيدي به پسرخاله ي 10 سالمون يك فقره گوشي موبايل هديه دادن ! خيلي بدم اومد از اين كارشون ... درسته كه داشتن تلفن همراه شده به سادگي خريدن چيپس و پفك ولي استفاده از هر وسيله اي سن و سال خاص خودش رو داره! همونطور كه تا قبل از 3 سالگي نبايد پفك به خورد بچه داد به نظرم تا قبل از 17 – 18 سالگي هم نبايد موبايل دست بچه داد! چون بچه هنوز به اون بلوغ فكري نرسيده كه فرهنگ استفاده ازتلفن همراه رو ياد گرفته باشه ! البته بگذريم از اين كه بعضيا سي , چهل سالشونه و هنوز هم فرهنگ استفاده از اين وسيله رو بلد نيستن ! نمونه ي بارزش هم توي متروها .... به هر حال فرزند من در آينده محاله قبل از اين كه به سن خاصي برسه و قبل از اين كه فرهنگ استفاده از وسيله اي رو ياد بگيره اجازه پيدا كنه كه از اون وسيله استفاده كنه ! اين قضيه نه فقط در مورد موبايل كه در مورد اينترنت , در مورد تماشاي برنامه هاي ماهواره و خيلي از وسايل و مسائل ديگه هم صدق ميكنه! تو اين قضيه هم نه مهربونم و نه دلسوز ... 4- چقدر زود 8 سال گذشت ! انگار همين ديروز بود ... سال 80 رو ميگم . سال مار لعنتي كه زندگيمون رو نيش زد... اون سال ما عيد نداشتيم ! خوب يادمه سال تحويل ساعت 5 بعد از ظهر بود و دقيقا دو ساعت بعد از سال تحويل خبري كه بهمون رسيد عيدمون رو نابود كرد ! اون سال من هيچي از عيدم نفهميدم . اصلا عيد نبود برام اون ر.وزا ... تمام 13 روز عيدو با چشماي پر از اشك توي بيمارستانها و پشت در اتاق عملها گذروندم ! حتي سيزده بدر رو ! بيشتر از اين فك كنم صلاح نباشه در موردش بنويسم . ۵- بايد برم انتگرال بخونم . استاد عزيزم بهم گفته بعد از عيد اولين نفري كه ميبره پاي تخته انتگرال حل كنه منم ! خيلي استاد خوبيه خيلي هواي منو سر كلاساش داره... اگه بلد نباشم حل كنم ضايع ميشم . بهزاد ميگه الكي داري از رياضي واسه خودت غول ميسازي! رياضي اونقدرها هم كه تو فكر ميكني سخت نيست ... نميدونم شايدم بهزاد راست ميگه ولي واقعا از اين كه يه غول توي زندگيم باشه لذت ميبرم ! ![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 12:28 توسط افسانه |
ديروز يه مطلب در اينجا نوشتم در مورد خداحافظي كردن از يه دوست , ولي به دليل اين كه چند نفر از خوانندگان يه جور ديگه برداشت كرده بودند مجبور به حذف مطلب شدم ! به قول اون دوست روزنامه نگارم خدابيامرز ميگفت: آدم بعضي وقتا به خاطر واكنش خواننده ها مجبور ميشه اون چيزي باشه كه ديگران ميخوان نه اون چيزي كه خودش ميخواد !!! نميدونم چرا اما انگار آدما تو دنياي مجازي هم اجازه ندارن خودشونو ابراز كنن!!!
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:38 توسط افسانه