|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
يه چيزي همچين درست و حسابي , قلمبه شده رو اين دل بي صاحاب وامونده... توي اين زمونه كه اصل معلوم نيست كجاست و فرع شده اصل, بازي ميكنم تو يه بازي بزرگتري كه ازش بي خبرم. حكايت عجيبيه و خوب ميدونم انتظار زياديه كه بخوام كه بخوام همه چيزو اونجور كه هست بدوني وقتي خودم نميدونم اين حكايت از كجا شروع شده !!! شايد حكايت من كوچيكتر از اين حرفها باشه و من زيادي بزرگش كردم اما هر چي كه هست روي دلم بدجوري قلمبه شده... اگه سكوت ميكنم از بي صدايي نيست...سكوت گاهي وقتا از فريادهاي در گلو مانده است....
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:19 توسط افسانه |