|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
ديروز سالگرد دوستيه من با روياي عزيزم بود. اما متاسفانه بازم فرصت نكردم بنويسم. حالا دقيقا دو سال و يك روزه كه باهاش دوستم و خيلي دوستش دارم. يادمه اولين بار كه ديدمش 18 مهر 85 بود كه روزي بود كه اولين كلاسمون كه حسابداري بود قرار بود تو دانشگاه تشكيل بشه كه متاسفانه تشكيل نشد و برگشتيم خونه...اون روز توي سرويس ديدمش و خيلي ازش خوشم اومد و با خودم قرار گذاشتم كه باهاش دوست شم و يك هفته بعد كه 25 مهر ماه بود سر دومين كلاسمون تو دانشگاه باهاش دوست شدم. حالا دوسال و يك روز از دوستيمون ميگذره و اميدوارم اين دوستي سالهاي سال ادامه داشته باشه...
I LOVE YOU ROYA
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:30 توسط افسانه |
هر آدمي در سال يه بار براي خودش تولد ميگيره اما من سالي دوبار براي خودم تولد ميگيرم. شايد به خاطر اين كه خردادي ام و ميگن خرداديا دو شخصيته هستن و شايدم به خاطر اين كه عاشق شادي و هيجانم ... به هر حال ديروز كه فرصت نكردم بنويسم 11 شوال بود و تولد من...پس تولدم مبارك...بهترين ها رو واسه خودم آرزو ميكنم و اميدوارم هميشه تو زندگيم موفق باشم. يه جايي خوندم آدما تا وقتي مالك چيزي نباشن نميتونن اونو به ديگران ببخشن و آدمي كه مالک عشق به خودش نباشه و نسبت به خودش عشق نداشته باشه نميتونه اين احساس رو به ديگران هم منتقل كنه... پس من هم به وجود خودم عشق مي ورزم براي اين كه بتونم ديگران رو هم عاشقانه دوست داشته باشم و اين حس مقدس رو به همه منتقل كنم. روزتون خوش , دنياتون پر از عشق...
( چيه ؟ خيلي عجيبه كه يه نفر خودشو دوست داشته باشه ؟ ) من اصلا آدم خود شيفته اي نيستم فقط خودم رو دوست دارم به همون اندازه كه ديگران رو دوست دارم.![]()
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:59 توسط افسانه |
بي نهايت دلم گرفته...بي نهايت ...دلم ميخواد يه عالمه گريه كنم. دلم ميخواد برم يه جاي خلوت داد بزنم. دلم ميخواد يه جوري خودمو از شر اين احساس بد رها كنم... ميدونم شايد اين كارا بچه بازي باشه . اما نميتونم بي خيال باشم. امروز صبح با يه عالمه انرژي از خواب بيدار شدم و آماده شدم كه برم دانشگاه , كلاس نداشتم و فقط ميخواستم برم با استادم صحبت كنم...حوصله ندارم همه ي جزييات رو توضيح بدم. يعني حتي دلم نميخواد دوباره ياد صبح توي دانشگاه بيفتم. من خيلي اميدوار بودم كه نمره ام رو بده. همه ي بچه ها اميدوارم كرده بون. اما فايده اي نداشت!!! خيلي ناراحتم .خيلي خيلي زياد...شايدم توقع زيادي بود كه بخوام استادم بهم نمره ام رو بده , اما من فكر ميكردم حداقل آدما به حرفايي كه ميزنن ايمان دارن! يادمه پارسال وقتي رفتيم با اين استادمون براي نشريمون مصاحبه كنيم. ازش خواستيم در آخر مصاحبه يه جمله ي طلايي بگه و اونم گفت: " دنيا نيرزد آنكه پريشان كني دلي " ولي امروز بهم ثابت شد كه اين حرف فقط يه شعار بوده مثل خيلي از شعارهاي ديگه كه آدما به زبون ميارن و بهش عمل نميكنن...امروز بهم ثابت شد فاصله ي حرف تا عمل خيلي زياده...خيلي خيلي زياد و هر كسي نميتونه پاي حرفايي كه ميزنه وايسه...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 23:58 توسط افسانه |

عيد فطر بر همگي مبارك...
اميدوارم لحظه هاي خوب و شيريني رو داشته باشيد . راستي فردا برام روز مهميه تو دانشگاه...يكي از استادام رو ميخوام بعد از سه-چهر ماه ببينم و در مورد نمره ي يكي از درسام باهاش صحبت كنم. نميدونم چي پيش مياد...اما دل تو دلم نيست. فردا تكليف سه واحدم مشخض ميشه...برام دعا كنيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:49 توسط افسانه |
تست شخصیت سنجی یک به یک
يكي از خواننده هاي وبلاگم منو باهاش آشنا كرد اگه دوست داشتين روش كليك كنين و اين آزمون رو از خودتون بگيرين. من امتحانش كردم...فقط اگه امتحانش كردين ممنون ميشم كه بهم بگين نظرتون در مورد دقيق بودن يا نبودن اين آزمون چيه ؟ ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:0 توسط افسانه |
امروز سالگرد دوستيه من با سه تا دوست عزيزه... سپيده و ليلا و يكي از دوستانم كه چون با نام مستعار اسي استورم برام كامنت ميذارن به همين علت فكر كردم شايد دوست نداشته باشن اسمشون نوشته بشه و من هم اسم مستعارشون رو نوشتم. خوب يادمه كه پارسال دقيقا تو همين روز بود ( یعنی ۴ مهر ) كه تصميم گرفتيم يه نشريه دانشجويي منتشر كنيم و شديم اعضاي يه نشريه و همين نشريه ي عزيز هم باعث شد كه طي اين يكسال روابطم با اين سه دوست كه تا قبل از اون فقط گاهي تو دانشگاه ميديدمشون و باهاشون سلام و عليك داشتم محكم بشه و خاطرات زيادي رو واسه همديگه به وجود بياريم. دلم ميخواست امروز كه سالگرد دوستيمون بود توي دانشگاه كنار هم جمع بشيم اما نشد , بنابراين آرزو ميكنم همين الان هر جا كه هستن شاد و خرم باشن و دلشون شاد باشه و اميدوارم سالهاي سال دوستيمون ادامه داشته باشه...
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 13:9 توسط افسانه |
يكشنبه شب كه شب قدر بود خيلي خيلي خسته بودم . تموم طول روز رو از صبح تا موقع افطار بيرون بودم و كاملا خسته شده بودم. ( انقدر كه حتي فيلماي بعد از افطار رو هم به زور تونستم تماشا كنم ) ولي دلم ميخواست هر جور شده اون شب رو تا سحر بيدار بمونم .اما امون از دست اين شيطون لعنتي كه خوب بلده آدمها رو وسوسه كنه ! ساعت يازده شب بود كه چراغ اتاقم رو خاموش كردم و با خودم گفتم يه ساعتي بخوابم و بعد بيدار شم و تا سحر بيدار بمونم.
ولي مگه آدمي كه تشنه ي خواب باشه با يه ساعت خواب سير ميشه؟؟؟ ساعت 12 گوشيم زنگ زد كه بيدارم كنه اما با اين كه خيلي خيلي دلم ميخواست اون شب رو بيدار باشم انقدر مست خواب بودم كه خاموشش كردم و به خدا گفتم : "خدايا خودت هم ميدوني كه من خيلي دلم ميخواد امشب رو بيدار باشم اما خستگي توانم رو گرفته و شرمنده ام " و با اين يه جمله وجدان خودم رو راحت كردم كه بخوابم. هنوز 5-6 دقيقه اي نگذشته بود و روحم كاملا از جسمم خارج نشده بود كه , توي اتاقم صداي خش خش شنيدم !
راستش يه جورايي با اين صدا ترسيدم و بلند شدم و چراغ مطالعه ام رو روشن كردم. يه نور كمرنگ آبي رنگ توي اتاق افتاد. اما صدا قطع شده بود و هيچ خبري نبود! بنابراين با اين كه يه كم ترسيده بودم اما چراغ رو خاموش كردم و دوباره خوابيدم. چند دقيقه بعد دوباره همون صداي خش خش روحم رو به جسمم برگردوند و اينبار فورا به سمت كليد برق رفتم و چراغ اتاقم رو روشن كردم.
ديگه مطمئن شده بودم كه تنها نيستم و غير از خودم يه موجود ديگه هم تو اتاق هست كه داره نفس ميكشه . شايد روح
, شايد جن
و شايد...همينجور كه داشتم با ترس اطرافم رو نگاه ميكردم يهو چشمم افتاد به پنجره ي اتاق كه نيمه باز بود و چند وجب زير پنجره ي اتاق هم يه سوسك بالدار و بزرگ داشت شاخكهاش رو واسم تكون ميداد.
( این مثلا عکس سوسکه)با اين كه كاملا وحشت كرده بودم و هر لحظه امكان داشت كه آقا سوسكه با ديدن من احساساتي بشه و هوس پرواز كردن به طرف من به سرش بزنه
اما عقلم حكم كرد كه نبايد جيغ بزنم ( دختر كه نبايد صداش بلند بشه! به قول مامان بزرگم : دختر باشه سنگين...بختش ميشه رنگين
) به هر حال همينطور كه زل زده بودم به آقا سوسكه و عقب عقب به سمت در اتاق ميرفتم فقط يه ثانيه سرم رو برگردوندم كه در اتاقم رو باز كنم و كمك بطلبم كه وقتي سر برگردوندم ديدم نيست ! اما چطور ممكن بود آخه ؟ من فقط يه ثانيه چشم ازش برداشتم ؟ حتي صداي بال زدنش هم نشنيده بودم كه به خودم بگم حتما پرواز كرده و از پنجره رفته بيرون !!! بنابراين مجبورشدم تموم اتاق رو وجب به وجب بگردم تا پيداش كنم. اما هر چي گشتم بي فايده بود. انگار آب شده بود رفته بود تو زمين ! حتي ديگه صداي خش خشش هم نميومد! ساعت حدودا 1 نيمه شب بود كه ديگه از گشتن هم نا اميد شدم و نشتم و زل زدم به در و ديوار و كمي به سرنوشت خودم توي اتاق فكر كردم. به اين كه روزگار چه تقديري رو با اين آقا سوسكه امشب واسم تو اتاقم رقم ميزنه؟
آيا زنده ميمونم؟ و به اين كه تا به حال امكان نداشته تو خونه ي ما حتي يه بچه سوسك پيدا بشه و اين كه شايد حكمتي تو كار خدا بوده. چون ديگه حتي احساس خستگي و خواب آلودگي هم نميكردم! شايد بعضيا اگه اين متن رو بخونن حرفاي من در نظرشون خنده دار بياد اما اون شب بعد از يه كم فكر كردن مطمئن شدم كه اون سوسك يه فرشته بود كه اومده بود منو بيدار كنه.
و يا حداقل اومده بود تا كار يه فرشته رو انجام بده. ما آدما عادت كرديم كه هميشه توي خيالات خودمون فرشته ها رو زيبا تصور كنيم و در عوض هميشه از چهره هاي زشت بي دليل بترسيم و فرار كنيم اما به نظر من فرشته ها هم ميتونن زشت باشن. مهم كاريه كه انجام ميدن نه ظاهري كه دارن...به هر حال اون شب همين موضوع باعث شد كه من هم بتونم تا سحر بيدار بمونم و اعمال شب قدرم رو انجام بدم.
و مطمئنم چون خيلي دلم ميخواسته خدا هم كمكم كرده... حالا همه ي اين حرفا رو گفتم اما مطمئنم اگه همين الان يه سوسك ببينم بازم ازش فرار ميكنم
آدميه ديگه !!!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:32 توسط افسانه |