|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
الان يه مدته كه هر شب مياد پشت پنجره ي اتاقم.... دقيقا وقتي كه چراغ اتاق كوچيكم رو خاموش ميكنم و همه جا تاريك ميشه يه دفعه خودشو از پشت پنجره ي اتاق به من نشون ميده و اتاقم رو روشن ميكنه. احساس ميكنم مياد كه با من حرف بزنه و بهم بگه كه تاريكي مطلق و نا اميدي وجود نداره و هميشه تو سياهترين و تاريكترين شرايط یه نور امیدی وجود داره که دنیای آدما رو زشت و سیاه نکنه... راستش منم ديگه به ديدنش عادت كردم و شبا به عشق ديدنش سر ساعت 12 كه ميشه چراغ اتاقم رو خاموش ميكنم و اينقدر از پشت پنجره بهش نگاه ميكنم تا خوابم ببره گاهی فكر ميكنم با هم ديگه همدرديم اون اون بالا تو آسمون بين اون همه ستاره و من اين پايين رو زمين, بين اين همه آدم تنهاييم و احساس تنهايي ميكنيم... اين بيت شعر رو خيلي دوست دارم و بعضي شبا واسش ميخونم: امشب اي ماه به درد دل من تسكيني آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني كاهش جان تو من دارم و من ميدانم كه تو از دوري خورشيد چه ها ميبيني
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:36 توسط افسانه |
يه روزي روزگاري من يه آرزوي خيلي بزرگ داشتم. آرزوي من خيلي قشنگ بود و يه رويا بود برام...فقط خدا ميدونست كه آرزوم چيه... اما هميشه همه چيز اونطور كه ما آدما ميخواييم پيش نميره من به آرزوم نرسيدم. اما هيچوقت نتونستم بفهمم چرا... شايد قشنگيه آرزوها اينه كه هرگز بهشون نرسي چون اگه بهشون برسي ديگه هيجان به دست آوردنشون رو نداري... شايدم فلسفه ي آرزوها اينه كه هيچوقت بهشون نرسي چون اگه ميشد بهشون برسي ديگه اسمشون آرزو نميشد... اما هر چي كه هست من هنوزم بعضي وقتا به ياد آرزوم ميافتم به خودم قول دادم هيچوقت تا لحظه ي مرگمم نذارم كسي بفهمه آرزوي من چي بود. خدا كنه بتونم به قولم پايبند باشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:0 توسط افسانه |
چند روز بود كه مريض بودم و زياد حال مساعدي نداشتم. تو مجله ي موفقيت يه مطلب خوندم كه به نظرم جالب باشه نوشتنش اينجا... البته بستگي داره شما چه نظري داشته باشين. هر روز كه از خواب برميخيزي با يكي از اين دو حالت مواجه ميشوي. 1- وقتي كه حالت خوب است. 2- وقتي كه مريض هستي اگر حالت خوب است كه موردي براي ناراحتي تو وجود ندارد پس بخند و شاد باش. اما اگر مريض هستي باز با دو حالت مواجه ميشوي... 1- يا در حال بهبود هستي 2- يا در حال مرگ هستي اگر در حال بهبود هستي كه باز موردي براي ناراحتي تو وجود ندارد پس بخند و شاد باش و اگر در حال مرگ هستي كه باز با دو حالت مواجه ميشوي... 1- يا به بهشت ميروي 2- يا به جهنم ميروي اگر به بهشت ميروي كه موردي براي ناراحتي تو وجود ندارد پس بخند و شاد باش و اگر به جهنم ميروي كه آنجا دوستان زيادي را خواهي يافت. پس باز هم بخند و شاد باش...
آيا واقعا اينجوريه؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:59 توسط افسانه |
پرستو جون از منم خواسته كه اين سوالا رو جواب بدم. خوندنش شايد واسه باقي دوستام هم جالب باشه... معرفي:فكر نميكنم احتياجي باشه چون اكثر كسايي كه ميان تو وبلاگ منو ميشناسن و اونايي هم كه نميشناسن مراجعه كنن به گوشه ي وبلاگم سمت چپ فصل مورد علاقه: عاشق بهارم غذاي مورد علاقه: لوبيا پلو با ماست خنك , البته اينم بگم كه هيچ غذايي رو بدون فلفل قرمز نميتونم بخورم. عاشق فلفل قرمزم و بعضي وقتا به خاطر چهره ام و ذائقه ام اطرافيانم شك ميكنن كه شايد من يه دختر هندي بودم و تو بيمارستان عوض شدم !!! ( كسي چه ميدونه شايد بابام آميتا چاخان نه ببخشيد آميتا باچان بوده موسيقي مورد علاقه: فقط صداي شهريار بدترين ضد هالي كه خوردم: خب خيلي زياده ولي آخريش دوم تير ماه امسال بود كه امتحان آمار داشتم و اشتباهي سوالاي يه رشته ي ديگه رو جواب دادم و تا پايان امتحان هم متوجه نشدم. الانم در به در دنبال استادم هستم واسه نمره ناشيانه ترين كاري كه كردم: وقتي 10 ساله بودم با دختر خاله ام كه 12 سالش بود خونه تنها بوديم و تصميم گرفتيم از خو دمون يه غذا اختراع كنيم و گاز رو روشن كرديم و ماهيتابه رو گذاشتيم روش و هر چي دم دستمون بود ريختيم توش : نمك , تخم مرغ , سوسيس , آرد , شكر , و.... اسمش رو گذاشتيم غذا باتلاقي چون واقعا چيزي كه توي ماهيتابه ميديديم شبيه باتلاق بود و با لذت خورديم و به پيشنهاد من واسه همسايه ي خاله ام اينا هم برديم... بعدا فهميديم چه آبرو ريزي اي كرديم. بهترين خاطره: خيلي زياده نميدونم كدوم رو بگم ولي شايد روزي كه برادرم به دنيا اومد و واااااااااي خيلي خوب بود با اين كه 5 سالم بود ولي همه ي جزئيات اون روز هنوز خوب يادمه. فكر كنم اون روز 200 بار بوسيدمش بدترين خاطره: نمي تونم بگم. خيلي بد بود...حتي نميخوام بهش فكر كنم كسي رو كه بخوام ملاقات كنم: آرش و حميد و مهسا ( همبازيهاي كودكيم ) مهسا متولد 66 بود آرش متولد 65 و حميد متولد 64 ....هفده , هجده ساله كه ازشون بي خبرم... چقدر دلم واسشون تنگ شده. همه ي روزاي كودكيم رو كنار اين 3 نفر گذروندم. يعني الان كجان؟ موقعيتم در 10 سال آينده : هيچكس نميدونه آينده چي پيش مياد ضمنا مطمئنم كه تا اون موقع هنوزم توي اين وبلاگ مينويسم. براي كي دعا ميكنم: براي خودم خيلي , بعدشم براي برادرم و مامان و بابا و چند نفر ديگه كه نميشه نام برد! بزرگترين آرزو : همه ي آرزوهام بزرگن...همه رو نميشه بگم اما دوست دارم نويسنده بشم و فقط بنويسم و....
)![]()
ولي به صورت عادي تصور ميكنم كه موقعيتم مثل بقيه ي آدما باشه و تا اون موقع آنوهه ( دخمرم ) متولد شده باشه و خدا كنه تا اون موقع اسمم رفته باشه رو كتابا و بشه بهم گفت نويسنده ...آخه آرزوي ديرينه ام نويسنده شدنه ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:3 توسط افسانه |
بعد از دو ماه اومدم اينجا و دارم مينويسم. حس عجيبي دارم, حس غربت, انگار نه انگار كه اينجا خونه ي خودمه شايد بعضي وقتها از زندگي تو خونه ي خودم خسته بشم اما هيچوقت خونه ام رو ترك نميكنم. يه تصميم مهم گرفتم. ميخوام بعضي از نوشته هاي خيلي شخصيه وبلاگم رو پاك كنم و در عوض خيلي راحت تر بتونم آدرس وبلاگم رو بدم دست ديگران.... دلم نمياد... ولي مجبورم. نميدونم چرا؟
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:8 توسط افسانه |