تبليغاتX
چرندیات افسانه

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

قرار بود از اصفهان بنویسم اما سر فرصت  حتما در مورد اصفهان مینویسم الان دلم میخواد یه ذره فضولی کنم و دیگر هیچ...

فرض کنید دارید توی یه جنگل قدم میزنید و به اعماق جنگل میرید و یه خونه ی رویایی که تو ذهنتون هست رو اونجا میبینید. من نمیدونم اون خونه تو ذهن شما چه شکلیه!!!!میتونه یه کلبه درب و داغون  باشه میتونه آلونک باشه یا حتی یه قصر با شکوه...اما تصور کنید واردش میشید و اونجا یه میز ناهار خوری رو هم میبینید...روی میز و دور و برش چی میبینید؟

پ.ن: جواب این سوال رو چند روز دیگه در وبلاگ خواهم نوشت. ضمنا خوشحال میشم اگه بدونم شما فکر میکنید من چی توی اون کلبه و روی میز دیدم؟

با عرض پوزش و شرمندگی از این که من یه مقدار حس فضولی خود را در مورد دوستان وبلاگم فعال کرده ام. لازمه که اعلام کنم اون سوال یک سوال روانشناسی بود و هر شخصی که روی میز و اطراف آن گل و غذا و خوراکی و ...ببینه یعنی از زندگیش راضیه و هر شخصی که چیزی غیر از اینها ببینه یعنی این که یه مسئله ای تو زندگیش وجود داره که آزارش میده . به هر حال شرمنده ام از این که فضولی کردم. هر چند که دوستان هم حسابی از قوه ی تخیل خود استفاده کردن و فکر نمیکنم جواب واقعی رو نوشته باشند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:32 توسط افسانه |


من برگشتم. ديروز ساعت 5 صبح

دلم گرفته.خيلي گرفته...دارم منفجر ميشم... فعلا اصلا حوصله ندارم توضيح بدم كه چي شد و چه ماجراهايي رخ داد. اگه طاقت آوردم و به حالت عادي برگشتم شايد اومدم و اينجا تعريف كردم.

من دلم تنگ شده ...  اصلا هم بلد نيستم احساساتتم رو پنهون كنم. من اصفهان رو ميخوام. من دوستام رو ميخوام. كم كه نيست يه هفته از صبح تا شب كنارشون زندگي كردم. من غرفه مون رو ميخوام. من دوستاي اصفهاني و دوستاي مشهديم رو ميخوام. يعني ميشه يه روزي دوباره ببينمشون؟

من قلم رنگم رو ميخوام. هموني كه ازش فرار ميكردم... ميخوام اينبار خودمو حسابي رنگي كنم. من غذاهاي اونجا رو ميخوام. من اون قاشق چنگالهاي پلاستيكي رو ميخوام... من خستگي اونجا رو ميخوام. من تختخوابم رو ميخوام... من همون بالشم رو ميخوام كه با كلي فيس و افاده زير سرم ميذاشتم اگه يه بار ديگه دستم بهش برسه به خدا حتی به قيمت كچلي هم كه شده زير سرم ميذارمش. من اون كوپه هاي بدون آينه ي قطار رو ميخوام. من ميخوام به جاي همه ي اين خواستنها و غصه ها تنها غصه ام نبودن آينه و چروك شدن لباسام باشه.من خيلي ها رو ميخوام... اصلا كي گفته من از آدما متنفر شدم؟ من نميتونم از كسي متنفر بشم. من حتي اون خانوماي بي سيم به دست سبيلو رو هم ميخوام... من خيلي ها رو ميخوام...

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:21 توسط افسانه |