تبليغاتX
چرندیات افسانه

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

هم اكنون ساعت 12:52 دقيقه ي شبه و كل خونه ي ما در سكوت مخوف و دهشتناکی فرو رفته و مثل هر شب من آخرين نفري هستم كه دارم ميرم بخوابم ( كلا از خوابيدن بدم مياد مگر در مواقعي كه چشمام يهويي خودشون بسته بشن) و آمده ام اعلام كنم كه فردا شب اين لحظه ها را در قطار به سر ميبرم و به مدت 7 يا 8 شب نيستم وباز هم با بچه هاي نشريه  عزيزمان مسافر اصفهان هستيم و هفته ي ديگر به اميد خدا باز خواهيم گشت.اينبار قرار است در همايش خبرنگاران غ- ح ( براي اين كه كلاس كار نياد پايين نميگم اين غ-ح يعني چي؟ خودتون اگه تونستيد حدس بزنيد) شركت به عمل برسانيم. و كلي كار داريم خلاصه

به هر حال خوبي و بدي اگر از ما ديديد حلالمان كنيد...

يك سفر است و هزار خطر

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:19 توسط افسانه |


ميگفت: هيچ وقت به آدما خوبي نكن

گفتم :چرا؟

گفت: چون خوبي يادشون نميمونه!

سكوت كردم.

دوباره گفت: بدي هم هيچوقت بهشون نكن.

گفتم :چرا؟

گفت: چون بدي خيلي خوب يادشون ميمونه!

گفتم: من از خيلي از اين آدمكهاي دوپا متنفر شدم.

خنديد و گفت: تو و تنفر محاله. تو هيچوقت نميتوني از كسي متنفر بشي!

هيچي نگفتم. فقط نگاش كردم و دلم گرفت...

شايد راست ميگفت اما آخه چرا؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:34 توسط افسانه |


فكر ميكردم امسال سال خوبي رو خواهم داشت اماچقدر زود فهميدم كه اصلا سال خوبي در انتظارم نیست.(این اصلا انصاف نیست خدایا...از هرچی دلم بگیره با تو حرف میزنم  اما اگه از تو دلم بگیره با کی باید حرف بزنم؟؟؟) به هر حال كاريش نميشه كرد فقط بايد تحمل كرد.

 اما يه جمله اي هست كه ميگه اين نيز بگذرد

پس شايد اين نيز بگذرد...

البته فقط شاید

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:10 توسط افسانه |


ميدونين چند وقت پيشا چي پيدا كردم؟ دفتر ديكته ي سوم دبستانم رو !!! خيلي ذوق كردم.خيلي خيلي احساساتي شدم. متن ديكته ي اول هم اين بود...

 

خداوندا اكنون كه يكسال بزرگتر شده ام و بار ديگر به كلاس درس آمده ام تو را شكر ميگويم. از تو ميخواهم كه مرا ياري كني تا فقط تو را بپرستم و در راه رضاي تو گام بردارم. از تو ميخواهم مرا ياري كني كه به پدر و مادر و آموزگارم احترام بگذارم و با دوستانم مهربان باشم و محبتهاي آنان را هرگز فراموش نكنم.

همين...

بالاي ديكته ام هم تاريخ زده بودم.2/7/73

 وقتي خوندم دلم گرفت.واقعا كه عمر آدم چقدر زود ميگذره و زندگي چه بازيهاي غريبي داره!!! آدم هر چي بچه تره روياهاي شيرين تري داره ولي هر چي بزرگتر ميشه یاد میگیره خيلي از روياهاش بايد بسوزن و اعتراضي هم نباید داشته باشه.

اين عكس بيستيه كه از ديكته ام گرفتم. آخه خانوم معلممون بيستامون رو  اينجوري واسمون ميكشيد.ببينين با چه ذوق و شوقي رنگش كردم...

 

                           ديكته ي قديمي من

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:40 توسط افسانه |


اي بابا خسته شدم!!! چند روزه هي ميخوام يه مطلب جديد تو وبلاگم بذارم ولي هر چي تايپ ميكنم دوباره پاك ميكنم. يه وسواس عجيبي گرفتم كه هيچ چيزو قبول ندارم. از هر چي ميخوام بنويسم به نظرم سوژه ي خوبي نمياد..من كه پارسال اينجوري نبودم!!! هي تند تند مطلب مي نوشتم و ميذاشتم تو وبلاگم!!!

مطلب نوشتن واسه وبلاگم يه طرف....نوشتن واسه نشريه ي دانشگاه هم يه طرف ديگه...درس خوندن و دنبال كتاب رفتن و يافت نشدن كتاب لعنتي اقتصاد كلان و طراحي سيستم هم طرف ديگه... و اين كه بايد با كمك منيره تا ده روز ديگه يه وبلاگ هم براي نشريه هامون بسازيم هم يه سمت ديگه ي ماجرا...تازه آخرش هم هيچي به هيچي. فقط و فقط فحشه كه نثار وجودم ميشه.

شما جاي من بودين چي كار ميكردين؟؟؟؟ خسته نميشدين؟ كلافه نميشدين؟

خب حداقل يه ذره كمكم كنين...من سوژه ندارم...بگين دوست دارين توي وبلاگم از چي چي بنويسم؟

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:44 توسط افسانه |


اينها اولين جمله هايي هستن كه تو سال 87 دارن توي اين وبلاگ متولد ميشن. و واقعا نميدونم تا آخر امسال قراره چند صدتا جمله ي ديگه تو وبلاگم بنويسم و از بين اين تعداد جمله چندتاش حرف از شادي ميزنه و چندتاش از غم اما از ته دلم اميدوارم كه سال جديد براي همه ي ادمها و براي هركسي كه از هر كجاي دنيا داره اين متن رو ميخونه واقعا سال خوب و پر از شادي باشه و براي من  هم  طوري باشه كه  بتونم فقط خاطره هاي شيريني رو اينجا ثبت كنم. فعلا حرف خاصي براي نوشتن ندارم. يعني حرف براي گفتن خيلي دارم اگه بخوام از كل اين 13 روز بنويسم اما مثل پارسال تنبلي كردم و هيچي از خاطرات عيدم ننوشتم! دلم ميخواست از سيزده بدر امسال بنويسم كه 10 تا خانواده بوديم و 35 نفر جمعيت.البته ما 10 تا خانواده هر سال سيزده بدرها رو در كنار هم هستيم و من دلم ميخواد هر سال خاطره ي اين روز رو بنويسم اما براي همه ي آدمها يادآوري بعضي از خاطره هاي خوب و شيرين چنان حرارت و شور و شوقي توي قلبشون ايجاد ميكنه كه خودشون هم ميدونند زياد به نفع دلشون نيست ياد بعضي از لحظه هاي شيرين زندگيشون بيفتند. به هر حال چون ديدم برام كامنت گذاشتين و سراغم رو گرفتين گفتم به اطلاعتون برسونم كه بنده نه مسافرت رفته ام و نه هيچ چيز ديگري...فقط  مدتي است كه يه مقدار ( البته يه كم بيشتر از يه مقدار) مريض و حال ندار هستم و قول ميدهم طي چند روز آينده نوشته ي تازه اي را در وبلاگم قرار دهم.

 

پ.ن. راستي اسم اين مطلب رو به دو دليل گذاشتم آغاز شيرين: يكي اين كه هر چي دنبال تيتر مناسبي گشتم اسم جالبي واسه اين چندتا جمله چرند و پرندم پيدا نكردم و ديگري اين كه حتما همتون ميدونيد من چقدر شهريار رو دوست دارم و الان هم دارم آهنگ آغاز شيرينش رو گوش ميدهم و مناسب ديدم كه اين اسم رو  رو مطلبم بذارم تا شايد تا آخر امسال هم برام سال شيريني باشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:13 توسط افسانه |