|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
اين هم از سفرنامه ي اصفهان كه بهتون قول داده بودم. البته شرمنده ام از طولاني بودن مطلب. خيلي سعي كردم كه خلاصه اش كنم ولي ....به هر حال ببخشيد. اگر اذيت ميشيد ميتونيد مطلب رو هر شب به صورت سريالي بخونيد. و يا اين كه تيتر ها رو نگاه كنيد و هر تيتري كه براتون جذاب بود رو بخونيد. اما خواهشا نامردي نكنيد و اگه مطلب رو نصفه خونديد دروغي ننويسيد همش رو خونديد....با تشكر يكشنبه 19 اسفند 1- حركت به سوي اصفهان ساعت 11 و ده دقيقه شب قطارمون به مقصد اصفهان حركت كرد. تا دو سه ساعت اول همه چيز خوب پيش ميرفت و همچنان ميگفتيم و ميخنديديم و بلوتوث بازي ميكرديم. اما كم كم به ساعت 2-3 نيمه شب كه رسيديم بچه ها خسته شدند و چراغها خاموش شد و اينجانب با اين كه خواب مهمان چشمهايم نشده بود و (هندزفري؟ هنسفيري؟ يا حسن فري؟) را در گوش خودم چپانده بودم و به صداي شهريار جانم كه عزيز دل ميباشد گوش ميدادم و همچنان آمار بلوتوث هاي اطرافم را هم ميگرفتم ولي نتوانستم در مقابل چراغ هاي خاموش مقاومت كنم و تا صبح نيم ساعتي رو حواسم نبود و خوابم برد. ضمنا اون شب من و ليلا و رويا جان با سه تن از بچه هاي روزنامه ي صبح فشافويه دوست جون شديم. نتيجه گيري اخلاقي: لطفا بلوتوث هاي خودتون رو شبا خاموش كنيد تا يكي مثل من از شدت فضولي كردن كم خوابي نگيره!!! دوشنبه 20 اسفند 1- اندر احوالات صبح تا غروب صبح ساعت 7 به نصف جهان رسيديم. و بلافاصله با چند راس ماشين رفتيم به اردوگاه شهيد بهشتي. و يه اتاق 12 تخته كه مخصوص بچه هاي تهران بود رو تحويل گرفتيم و اونجا بود كه من براي اولين بار پا به محيط خوابگاه گذاشتم. و يه حس خيلي خوبي داشتم. احساس ميكردم به يكي از آرزوهام رسيدم. حتي اگه شده اين آرزو فقط براي يه شب باشه. ( ميدونيد آخه من سه تا آرزوي خيلي بزرگ دارم. يكي اين كه زندگي خوابگاهي رو تجربه كنم. يكي اين كه يه بار سوار تراكتور بشم. يكي هم اين كه با يه مترسك تو يكي از مزرعه هاي شمال يه عكس عاشقانه بندازم) كساني كه مطلب( حسرت روزهاي گذشته- خرداد 86 )رو خونده باشن ميدونن كه من چقدر روياي يه زندگي خوابگاهي رو داشتم. اين هم يه عكس از در اتاقمون كه اينجانب از ذوق بسيار وقتي رسيديم جلوي در اتاق گرفتم. خلاصه وسايلمون رو گذاشتيم و رفتيم به سالن غذا خوري براي صرف صبحانه و بعد از اون هم شروع مراسم افتتاحييه ي جشنواره بود كه تا ظهر اونجا بوديم و اين هم اثر يكي از كاریكاتوريستهاي اصفهاني كه چون از اين اثر ايشون خيلي خوشم اومد با كسب اجازه از خودش اين عكس را گرفتم تا براي مشاهده ي شما دوستان در وبلاگم قرار دهم. بعد از اون هم رفتيم براي صرف ناهار بعد از ناهار هم يك عدد كارگاه مثلا آموزشي داشتيم كه يه سري مسائل رو در مورد فعاليتهاي مطبوعاتي بهمون آموزش ميدادن. منم كه قبلش از يه خانومي شنيده بودم كه قراره بهمون ويراستاري آموزش بدن به بچه ها گفتم كه همگي بريم و يه چيزايي ياد بگيريم و همه هم با ذوق و شوق اومدن و ....خودم اولين نفري بودم كه جمع رو ترك كردم و رفتم توي خوابگاه و تا ساعت 6 عصر خوابيدم.اما بعدش از بچه ها شنيدم كه بنده ي خدا دبير اجتماعي نشريه مون چنان توي جمع سرش رو رو به سوي سقف گرفته بود و خوابش برده بود و چنان قيافه اش ديدني و خنده دار شده بود كه كلي سرزنششون كردم كه چرا يواشكي ازش يه عكس نگرفتن و براي من نياوردن و كلي هم وجدان درد گرفتم از اين كه من خيلي راحت تا ساعت 6 عصر خوابيده بودم. نتيجه گيري اخلاقي: هيچ جمعي رو حتي اگر هم خيلي غير قابل تحمل بود ترك نكنيد چون ممكنه بعدا مثل من حسرت ديدن صحنه اي رو بخورين كه ديگه هيچ وقت توي زندگيتون براتون تكرار نميشه! 2- مسابقه ي طناب كشون شب قبل از اين كه بريم شام بخوريم اومدن بهمون اعلام كردن كه بيرون خوابگاه بين بچه ها قراره مسابقه ي طناب كشي برگزار بشه و هر كس مايله ميتونه بياد و شركت كنه. و ما هم با ذوق و شوق بسيار رفتيم و به خيال خودمون ميخواستيم روي هر چي بچه شهرستانيه كم كنيم! خلاصه رقباي ما مشخص شد ( دانشجوهاي خراسان), يه طرف طناب رو خراساني ها گرفته بودند و يه طرف طناب رو هم من و رويا و ليلا و مهشيد و منيره...باقي بچه ها هم كه نظاره گر اين مسابقه بودند دانشجوهاي گرگان و اصفهان و شيراز بودند و همگي يك صدا ما تهراني ها رو تشويق ميكردند و مدام شعره...پيام نوريا....تهرانياشون....تهرانيا....قد و بالاشون....رو با يه آهنگ خاصي واسه ما ميخوندند و دست ميزدند و هيچكس حتي دو تا پينه دوز هم اونجا نبود كه خراساني ها رو تشويق كنه!!! مسابقه با سوت داور شروع شد اما تو يه ضربه هممون طناب رو سپرديم به دست خراساني ها و... هيچكس نميتونست قبول كنه كه تهراني ها به اين راحتي به رقباي مشهدي ببازند و تصميم گرفته شد كه يه بار ديگه اين مسابقه برگزار بشه اما چه بگويم كه قلم هم از بيانش شرم دارد. با عرض خجالت براي بار دوم هم به رقيب باختيم و رنگمون شد مثل هندونه ي شب يلدا ( اين جمله ايهام دارد و بستگي به رنگ هندونه اي دارد كه شما شب يلدا نوش جان فرموديد. اگر هندونه ي مذكور خيلي سرخ بوده ميباشد ما هم مثل اون هندونه از خجالت سرخ شديم و اگر هندونه ي مذكور رنگش مثل گچ بوده ميباشد ما هم اون شب رنگ از رخسارمان پريده بود )ولي در كل اينجانب بسي خداوند را شاكر شدم كه رقباي ما اردبيلي ها نبودند و گرنه من يكي كه مطمئنم بايد دو دست نازنين خودم را از جا در مياوردم و همراه با طناب تقديم رقباي اردبيلي ميكردم. نتيجه گيري اخلاقي: سوسول ترين جوون هاي ايروني تهروني ها هستند. 3- حكايت پنج راس گوسفند و يك عدد الاغ بعد از شام برنامه ي اصفهان گردي داشتيم. اما مسئولين محترم براي سورپرايز كردن دانشجوها ناگهان غافلگيرمان كردند و اعلام كردن كه پروژه ي جدا سازي خانوم ها از آقايون بايد مو به مو و بي كم و كاست اجرا گردد. و ابتدا خانومهاي محترمه بايد سوار بر اتوبوس ها شوند و در شهر اصفهان گشتونده شوند و بعد از اون با 20 دقيقه تاخير آقايون محترم قدم جا پاي خانومهاي محترمه بگذارند!!!!! راستش رو بخواييد براي ما زيادي تفاوتي نميكرد كه با آقايون باشيم يا نباشيم. اما من و يكي دوتن از دوستان محترمه اين رفتار رو هم يه جورايي توهين به ذات مقدس دانشجوييت ميدانستيم. زيرا به گفته ي برادر يكي از همين دوستان محترمه: مگه ما بلانسبت حيوون هستيم كه تا رهامون كنند به حال خودمون به جفت گيري كردن بپردازيم! در هر صورت ناگهان مشاهده نموديم كه بچه هاي شهرستان خيلي خيلي از اين رفتار آزرده خاطر گشتند و با صداي بلند معترض گشتند كه نبايد ما را از هم جدا نماييد. و يك صدا شروع به خواندن سرود يار دبستاني من فرمودند. و اينجانب ناگهان حس كردم بوي تحصن ميآيد و همچون يك فروند دانشجوي تحصن نديده در كنار دوستان ايستادم و با لذت به مشاهده ي اين صحنه ها پرداختم. مسئولين كه خيلي به شدت عصباني شده بودند مدام در رفت و آمد بودند و ميخواستند مهر خاموشي بر لبهايمان بكوبند. و تهديد به اعزام شدن دانشجويان به حراست ميكردند كه ناگهان يكي از آقايون دانشجو بسيار بسيار عصباني گشت و با صداي بلند فرياد برآورد كه: منو از حراست ميترسوني؟ من خودم برادر شهيدم.ميخواي همين الان....( به علت يه سري مسائل عرفي از ذكر باقي جملات معذورم) 4-اصفهان گردي شبانه اصفهان گردي شبانه با رعايت فاصله ها آغاز شد و ما ملت شريف دانشجو تمام و كمال حواسمان به آن الاغ ها و گوسفندها بود. زيرا خوب ميدانيم كه تمام مشكلات اين مملكت فقط و فقط مربوط ميشود به آن گوسفندها و الاغ ها كه اگر وجود مقدسشان نبود هم اكنون خدا عالم است كه چه بلايي بر سر جوانهاي اين مملكت آمده بود. ابتدا به سي و سه پل رفتيم و چند دقيقه اي را آنجا سپري كرديم و چند عدد عكس انداختيم و اين هم دو فروند از آن عكسها: بعد از آن به پل خواجو رفتيم و دقايقي را هم آنجا با شادماني سپري كرديم و يك فروند آقاي خوش صدا را هم مشاهده نموديم كه با صداي زيبايش كنار پل خواجو به آواز خواني ميپرداخت و از اطرافيان اين گونه شنيديم كه هركس با صداي خودش در اطراف پل خواجو به آواز خواني بپردازد حاجت روا ميشود و به آرزويش ميرسد اما در صحت اين جمله بسي شك نموديم!!!سپس با جمعي از دوستان بستني ميل فرموديم ( واقعا بستني تو اصفهان ارزونه ) و ساعت حدودا 12 شب بود كه به خوابگاههايمان بازگشتيم. نتيجه گيري اخلاقي: راستش را بخواهييد هيچ نتيجه اي از اين چند خط نميگيرم اما براي خالي نبودن عريضه خدمتتان عرض شود كه بستني تو اصفهان واقعا ارزونه!!! سه شنبه 21 اسفند 1- اصفهان گردي روزانه صبح بعد از صرف صبحانه فقط ما دانشجويان تهراني به همراه دو نفر از آقايون دانشجوي بيجار(كردستان) راهي باقي شهر شديم تا ديگر جاهاي ديدني را مشاهده فرماييم. دقيقا خاطرم نمانده است كه كجا ها را اول رفتيم و كجاها را آخر اما به علت كمبود وقت كه تا ظهر بيشتر فرصت نداشتيم فقط توانستيم از امارت عالي قاپو , مسجد امام , ميدان امام و بازار ديدن فرماييم. و من وقتي قدم در اين مكانهاي تاريخي ميگذاشتم بسي به خود به عنوان يك ايراني ميباليدم و به فرهنگ و هنر ايراني افتخار ميكردم. و بسيار بسيار زياد از تهراني بودن خود شرمگين شده بودم كه مگر تهران چه دارد كه اين گونه سنگش را به سينه ميزنم جز يك عدد ميدان آزادي و يك فروند برج ميلاد و چندين هكتار آسمان پر از دود!!!جالبترين عكسي را هم كه در امارت عالي قاپو مشاهده كردم و از ديدنش بسيار بسيار به وجد آمدم عكس زير بود: ( كه البته پوزش ميطلبم كه عكس زياد واضح گرفته نشده) شخصي كه راهنماييمان بود در توضيح اين عكس اين گونه فرمايش كرد كه: اين عكس در آن زمان به اين علت بر ديوارهاي اين امارت نقاشي شده است كه اروپايياني كه از كشور خودشان قدم به اين مكان ميگذاشتند وقتي كه در جمع ما ايرانيها قرار ميگيرند احساس غربت نكنند و با ديدن عكس اين مادر و فرزند فرنگي اين گونه بپندارند كه در مملكت خودشان هستند و آرامش بگيرند. اما از شما چه پنهان دقيقا چند سانتيمتر آنطرف تر از عكس مشاهده ي اسم و امضاي علي گامبو بر روي ديوار مرا به تاسف واداشت و مقايسه اي كوچك بين فرهنگ نسل امروز و ديروز را برايم به ارمغان آورد كه نتيجه اش فقط افسوس خوردنهاي بي حاصل بود. و برسر يك دوراهي قرار گرفته بودم كه آيا به اين نقاشي افتخار كنم و يا به امضاي علي گامبو افسوس بخورم؟در آخر هم به همراه دوستان به خريداري گز پرداختيم و ناهار را هم در يكي از رستورانهاي آن حوالي ميل فرموديم و به خوابگاه بازگشتيم. نتيجه گيري اخلاقي: جناب آقاي علي گامبو و علي گامبوهاي نسلهاي آينده كه قرار است روزي در كنار امضاي جدتان امضا بفرماييد. به خدا براي رسيدن به شهرت راههاي بهتري هم وجود دارد. با اين كار خود فقط كمك به نابودي افتخارات ما ايرانيها ميكنيد. نكن اين كارو بي فرهنگ. 2- مراسم اختتاميه ي جشنواره و اهداي جوايز عرض شود كه ساعت 3 بعداز ظهر بود كه مراسم اختتاميه ي جشنواره آغاز گرديد. و برگزيده ها در 14 بخش بودند كه در هر بخش به سه نفر اول لوح و سكه تقديم ميشد. تا دير نشده بذاريد خدمتتون عرض كنم كه اين آقاي دبير اجتماعي ما ( همون شخص مذكور كه رو به سوي سقف خوابش برده بود) واقعا خيلي خيلي خوش سفر تشريف داره و بدون اغراق ميگم كه اگه يه روز براي كاراي نشريه بريم دانشگاه و ايشون بين ما حضور نداشته باشه هممون جاي خاليش رو حس ميكنیم. حالا بگذريم كه اين حرفا رو اصلا و ابدا جلوي خودش نميگیم . اما از حق نگذريم اين آقا اون اوايل يه مقداري هم غير فعال تر از ديگر اعضاي نشريه بود و بنابراين اين فكر از چند فرسخي مغز هيچكدوممون هم عبور نميكرد كه ايشون در بخش يادداشت مقام دوم رو كسب كنه!!!و چنان وقتي كه اسم ايشون رو شنيديم انگشت به دهان ساييده گشتيم كه نگو و نپرس و حالا داشته باشيد قيافه ي خودش رو وقتي كه اسمش رو شنيد1- اينجانب هم بسي بسيار مشعوف و شادمان گشتم از اين كه ايشون در اين جشنواره كسب مقام كرد. زيرا از شما چه پنهان مسئول امور فرهنگي دانشگاهمان كه من زياد از اين شخص دل خوشي ندارم چشم ديدن اين آقاي دبير اجتماعيمان را ندارد و حال اين رويداد باعث گشته بود كه ايشون با سكه ها و لوح تقديرش مشت محكمي بر دهان امور فرهنگي دانشگاهمان بكوبد و تو دهن اين ملت بزند.و بعد از ايشون هم سردبير دربخش تیتر مقام سوم را كسب كرد و بسی مشعوفمان کرد و در كل نشريه ي عزيزمان در اين جشنواره در دوبخش مقام آورد و اين براي همگي ما جاي بسي بسي افتخار را داشت كه با وجود اين كه چند ماه از فعاليتمان بيشتر نميگذرد اما در دوبخش اين جشنواره مقام آورديم و افتخار آفريديم. بعد از جشنواره هم اندكي با بچه ها گفتيم و خنديديم و عكس گرفتيم و سپس تشريف فرما شديم بسوي صرف شام و و بعد از شام هم تئاتري با موضوع كار و زندگي مشترك را مشاهده نموديم و سرانجام( واقعا الان هم كه به اين قسمت سفرنامه رسيدم از نوشتن اين چند خط گريه ام گرفته) راس ساعت 10 شب با كوله باري از خاطرات شيرين و به ياد ماندني از شهر گنبدهاي فيروزه ي خداحافظي كرديم و راس ساعت 8 صبح به تهران كه من آن را شهر آسمان هميشه خاكستري نام نهادم سلام عرض كرديم. و اين بود سفرنامه ي شيرين من... پ.ن.يه چيز بگم نميگيد لوسم؟؟؟؟ خب من چيكار كنم آخه؟ يه سيدي تو جشنواره بهمون دادن مال شهر اصفهانه.هر موقع ميذارم و نگاش ميكنم ( محض تجديد خاطره) دلم يه جورايي ميشه. احساس شديد دلتنگي و آبغورگيري بهم دست ميده!!!
![]()
![]()

2-
3-
4-![]()

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:11 توسط افسانه |
الان اينجانب بسي خيلي خيلي خوشحال بوده ميباشد. آخر نميدانيد كه چه شده است؟؟؟؟ روزي روزگاري به ما خبر رسيد كه نشريه دانشجويي شما براي شركت در جشنواره ي نشريات دانشجويي اصفهان برگزيده شده است و رسما از سوي دانشگاه با هر كدام از ما تماس حاصل شد كه آيا افتخار ميدهيد برايتان بليط بگيريم و شما را به سوي اصفهان راهي كنيم. ما هم كمي تفکر نمودیم و ديديم بندگان خدا گناه دارند اگر امیدشان را ناامید کنیم و خلاصه پس از تفكرات بسيار و مشورت با پدر خانواده بعله را گفتيم. چند روز ديگر كه برگشتيم حتما خاطرات سفرمان را براي شما بازگو ميكنيم. پ.ن:من برگشتم با کلی حرف گفتنی...اما ایشالا سر فرصت.چون فعلا دقیقا این شکلی هستم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما طي اين دو روز اخير كه دانشگاهها تعطيل بود چندين بار جون ما را از جسممان خارج كرده و دوباره بازگرداندند. و ما با خودمان پنداشتیم كه همه چيز رويايي بيش نبوده است و حتما باید این رویای سوخته را هم مثل بسیاری از رویاهای سوخته ی دیگرمان به دست فراموشی بسپاریم. اما هم اكنون يعني همين الان با ما از دانشگاه تهران تماس حاصل شد كه خانوم فلاني امشب براي ساعت 11 شب بليط دريافت كرده ايم براي شما... و ما كه اون لحظه از دنيا نيز نااميد شده بوديم با شنيدن اين خبر بسي جيغ از خودمان در وكرديم و فورا با اقاي پدر و خانوم مادر تماس حاصل نموديم و تمام جيغهاي جمع شده در وجودمان را در گوش آن بنده هاي خدا خالي نموديم و بعد هم با سردبير و دبير علمي تماس حاصل فرموديم و كمي هم با آنها ذوق كرديم و الان هم از شدت شوق بسيار داريم آهنگ گندمك شهريار را با صداي بسيار بلند در اتاقمان گوش ميدهيم
و ديگر بيشتر از اين فرصت نوشتن نداريم و ميخواهييم برويم وسايلمان را جمع و جور كرده و تا امشب با ديگر اعضاي نشريه راهي نصف جهان شويم. ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:31 توسط افسانه |
با اين كه اصلا اعصاب معصاب ندارم ولي مجبورم رامبد رو بهتون معرفي كنم اين يه عكس از آقا رامبد كه ديروز وارد زندگيم شد. ولي امون از دست اين داداشها كه نميذارن يه آب خوش از گلوي آبجيشون پايين بره. ديروز وقتي با رامبد اومدم خونه اين آقا داداش ما كلي تيكه بارمون كرد. كه اين سبيلوي شكم گنده ي دماغ دراز كيه دستش رو گرفتي ورداشتي آورديش تو خونه.( به عكس كه دقت كنيد سبيلهاي رامبد رو ميبينين) بعد هم تا شب كلي مشت و لگد نثار شكم بيچاره ي رامبد كرد. چنين به نظر ميرسه كه معرفيه اینجانب خيلي ناقص بوده ميباشد و بين علما در تشخيص جنسيت رامبد اختلاف نظر بسي بسيار است. پس براي حل كدورتها و اختلاف نظرها همينجا اعلام ميدارم كه رامبد مورچه خواري بيش نيست و از آلمان قدم به اين وادی گذاشته و زشتي اش هم به خاطر غربي بودنش است. شما به زيبايي خودتون ببخشيد.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:54 توسط افسانه |
آخه تا كي افسانه؟ تا كي؟...تا كي ميخواي خودت رو گول بزني؟ بسه ديگه.خسته نشدي انقدر به خودت دروغ گفتي؟ هميشه سعي ميكني به همه ي آدما اميد بدي. به همشون بگي نيمه ي پر ليوانشون رو نگاه كنن. اما خودت چي؟ تا حالا براي يه بار هم كه شده به ليوان خودت نگاه كردي؟ نيمه ي پر ليوان كدومه؟ ليواني كه دست تو دادند خاليه خاليه!!!...حتي يه قطره آب هم تهش نيست!خشكه خشكه! باور نداري؟ خب دستت رو آروم ببر توي ليوان و لمسش كن. ميبيني؟ خشكه خشكه!!! نوك انگشتات حتي به اندازه ي يه سر سوزن هم خيس نميشه!! چيه؟ نكنه ميخواي ليوان خاليت رو بگيري دستت و بري زير آسمون خدا انقدر منتظر بموني تا شايد يه روزي خدا چند قطره بارون از اون بالا بندازه توي ليوانت و ليوان تو هم پر از آب بشه؟ اصلا مگه تو سهمي هم از آسمون داري؟ چرا فكر ميكني تو رو زير آسمون خدا راه ميدن؟ ميدوني چيه افسانه؟ به نظرم اگه يه روزي خدا آسمونش رو تيكه تيكه كنه و بين بنده هاش تقسيم كنه به تو حتي به اندازه ي يه وجب آسمون و يه قطره بارون هم نميرسه اين آدما انقدر خودخواهن كه ليوان خاليه تو رو نميبينن و سهم تو رو از آسمون بهت نميدن و با غرورشون ليوانت رو هم ميشكونند. حالا تو هي بشين و اين ليوان خالي رو بگير توي دستات و نگاش كن.
۳ساعت و نیم بعد: پ.ن.۲.من برگشتم ماجرا به خیر و خوشی تموم شد.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:43 توسط افسانه |
در راستاي نظر به اين كه شما ملت غيور و هميشه در نت پرور وبلاگ من مدتي پيش پس از خواندن مطلبي با عنوان مصائب برفی دچار عارضه ي غم باد گشته و كمي تپل مپل شديد و به خاطر مصيبت وارده بر قلب من كه همان برگزار نشدن امتحان حسابداري بود بسيار اشك ريخته و به بيماري کمحرفیسم و ورميسم چشمي دچار شديد و از خداوند براي من طلب امتحان نموديد. و چه شبهايي را كه به خاطر من زنده مونديد...پوزش ميطلبم.زنده نگه داشتيد و در دعا كردن براي من گوي سبقت را از يكديگر ربايديد و ازهم پيشي * گرفتيد. خداوند كه اون بالا ناظر بر اعمال و رفتار شما بود و بسي تعجب كرده بود كه چرا با وجود اين همه دعا اين بنده ي من همچنان اصرار بر اين داره كه: هيشكي منو دوست نداره* نظر لطفش را شامل حال ما كرد و امتحان حسابداري را بر سر ما نازل كرد. اميد است كه امتحان الهي اش را حالا حالاها بر سر ما نازل نكند كه طاقتش را نداريم و حتما مردود ميشويم.( آيكيو...خودم رو عرض كردم نه تو رو!!! براي احترام به خودم فعلشو جمع بستم) بعله... داشتم ميفرماييدم كه در راستاي اين رويدادهاي اخير اينجانب دوشنبه امتحان دارم و همچنان چشم اميد بر دعاهاي شما دارم.( مهم اينه كه چشم طمع ندارم) اميدوارم كه خداوند صد در دنيا و يك در آخرت نصيبتان گرداند كلمه ها و تركيب هاي تازه: پيشي* : اين پيشي با اون پيشي فرق ميكنه اين پيشي به معناي پيشي گرفتنه اما اون پيشي به معناي پيشيه ( من كه فهميدم چي گفتم شما اگه نفهميدين مشكل خودتونه) هيشكي منو دوست نداره*: جمله ايست بسيار كاربردي براي مواقعي كه شخص دچار سرخوردگي احساسي و عاطفي ميشود. البته بعضي از اشخاص سود جو از اين جمله براي گول زدن ديگران و به رحم آوردن دلهاشون استفاده ميكنند. بنابراين هنوز وسيله اي اختراع نشده كه به كمك اون بشه فهميد كي واقعا دچار سرخوردگيه عاطفيه و كي براي رسيدن به مقاصد خودش از اين جمله بهره ميگيره!!! چنين نقل شده است كه اولين بار در فيلم به رنگ خدا اين جمله رويت شده و آخرين بار هم در تبليغ شامپوي گلرنگ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:13 توسط افسانه |
به خدا من نه با اون خانومه...اسمش چي بود؟........آهان خانوم مارپل نه با اون نسبتي دارم و نه با هركول پوارو و نه با اون آقاهه كه اسمش درك بود. ضمنا تازگي ها هم تو نيروي انتظامي استخدام نشدم و پرونده جنايي زير دستم نيفتاده كه بخوام براي حل مشكلم از شما كمك بگيرم.... فقط ميخوام يه ماجرايي رو براتون تعريف كنم و ببينم نظر شما در مورد اين ماجرا چيه؟؟؟ والا قضيه از اين قراره كه: يه روز يه دخترخانومي كه مادرش به تازگي فوت كرده بوده توي مراسم خاكسپاري مادرش يه آقا پسر غريبه اي رو ميبينه كه توي مراسم حضور داشته و يك دل نه صد دل عاشق پسره ميشه. بعد از مراسم هر چي تحقيق و جستجو ميكنه تا بفهمه اين پسره كي بوده و از كجا اومده بوده و توي مراسم تدفين مادرش شركت كرده بوده هيچي نميفهمه و هيچ ردي از پسره پيدا نميكنه و ديگه هم اونو نميبينه. تا اين كه بعد از چند وقت اين دختره خواهر خودش رو به قتل ميرسونه.... حالا نظر شما در مورد اين ماجرا چيه؟؟؟علت اين كار چي بوده؟؟؟لطفا توي كامنتهاتون برام بنويسيد و براي اين كه از روي همديگه تقلب نكنيد مجبورم فعلا تا چند روز كامنتهاتون رو تاييد نكنم تا روزي كه بخوام جواب درست رو بنويسم كامنتهاي همگيتون رو هم يك به يك تاييد ميكنم و جواب ميدم.هر چه زودتر برام كامنت بذاريد زودتر هم جواب رو اعلام ميكنم....منتظرم پ.ن.ممنون از کامنتهای همگیتون.برای دیدن پاسخ درست این سوال به قسمت نظرات مراجعه کنید و کامنتی که خودم نوشتم رو بخونید...
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:49 توسط افسانه |
هيچ كس نيست بداند كه خدا صبح تا شب به چه مي انديشد و شبانگاه چه كاري دارد بهر فرداي خويش من گمانم اين است كه خداوند فقط در تمام شب و روز به تماشاي سيه كاري ما مشغول است... خدايا نميدونم با چه رويي باهات صحبت كنم. معذرت ميخوام...ميدونم كه قول داده بودم و عهد بسته بودم ولي.... اين شعرو فقط به خاطر اين اينجا نوشتم كه منو ببخشي... قول ميدم ديگه قولم رو فراموش نكنم.تو هم كمكم كن.
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط افسانه