|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
دلم خیلی گرفته. احساس میکنم از دست یه نفر عصبانیم. مدام این جمله به ذهنم متبادر میشه که اگه نتونی کسی رو ببخشی از بزرگی گناه اون نیست از کوچکی قلب توست.حتی اون پایین وبلاگم هم نوشتم: همیشه به یاد داشته باش به فراموشی بسپاری آنچه را که اندوهگینت میسازد اما هرگز فراموش نکن که به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت میسازد...به این جمله ها خیلی اعتقاد دارم اما این که تا چه حدی بهشون عمل میکنم خدا میدونه! از ساعت ۵ صبح بیدارم که درس بخونم اما نمیدونم چرا وسط درسم به یاد یکی از همین موجودات دوپا افتادم به اونی که مثل خیلی از دوپاهای دیگه یه روزی وقتی که عصبانی بود چشماشو بست و دهنش رو باز کرد و هر چی سر زبونش اومد به من هدیه کرد! وقتی یاد اون حرفها افتادم از دستش خیلی عصبانی شدم اما بعدش یاد این دوتا جمله افتادم و سعی کردم این موضوع رو فراموش کنم.اما مگه میشه؟...نمیدونم برای من سخته یا برای همه ی آدمها مثل من فراموش کردن بخشی از خاطره ها کار سختیه؟ فقط خوب میدونم که فاصله حرف تا عمل خیلی زیاده. با خودم گفتم: خدایا آخه حکمتت چی بوده که ما آدمکها رو یه طوری آفریدی که خوب و بد با هم به یادمون بمونه؟ چی میشد فقط خوبیها تو ذهن ما آدمکها حک میشد؟ اینطوری دیگه هیچ کینه ای از هم به دلمون نمیموند و وجودمون مملو از عشق بیشتری به همدیگه میشد.پس چرا اینکارو نکردی؟ بعد دوباره یه کم فکر کردم و با خودم گفتم: شاید اگه اینجوری بود دیگه بخشیدن معنایی نداشت. اصلا من کی ام که بخوام تو کار خدا دخالت کنم.راستی نکنه این وبلاگ از من یه آدم کینه ای بسازه؟ اون وقتها که کوچیکتر بودم تمام اتفاقات روزانه ام رو توی یه دفتری یادداشت میکردم و اگه یه روزی یکی از همین دوپاها ناراحتم میکرد تنها کاری که میکردم این بود که توی دفترم ازش بد مینوشتم و یه جوری خودم رو سبک میکردم اما دو سه روز بعد که اون موضوع از دلم در مییومد اون صفحه رو پاره میکردم و لای جلد دفترم قایمش میکردم تا هر روز چشمم به اون نوشته نخوره و کینه ای از اون دو پاتوی دلم باقی نمونه. اما اگه یه روزی اینجا از یکی بد نوشتم که دیگه کاغذی برای پاره کردن و جلدی برای قایم کردن ندارم. پس چی کار باید کنم؟ فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:50 توسط افسانه
الان که دارم این آخرین جمله ها رو مینویسم دلم خیلی خیلی گرفته. انقدر که حتی حوصله فکر کردن به جمله هایی هم که مینویسم رو ندارم و میخوام برای یه بار هم که شده بدون آمادگی از قبل هر جمله ای که به ذهنم میرسه رو بنویسم. راستش مدتهاست که از این دنیای مجازی خسته شدم. بعضی وقتها با خودم میگم کاش هیچ وقت وارد این دنیا نمیشدم هر چه بیشتر تو این دنیای خیالی پرسه میزنم بیشتر وابسته میشم. من آدمیم که اصلا دوست ندارم به چیزی یا کسی وابسته بشم چون هیچ چیزی تا ابد پایدار نیست. اما الان احساس میکنم روز به روز بیشتر دارم به این دنیا وابسته میشم. تا حالا تجربه های زیادی داشتم که بیش از حد وابسته شدن به چیزی یا کسی اصلا به نفعم نبوده. بعضی وقتها با خودم میگم ای کاش یه آدم آهنی بی احساس بودم و هیچ چیز برام مهم نبود اونوقت حتما راحت تر میتونستم تو خیلی از مسائل با خودم کنار بیام. دیگه حتی از خودم و احساسات خودم هم خسته شدم تو این مدت انقدر به این جا و به محبتهای شما عادت کرده بودم که الان واقعا برام سخته نوشتن این جمله ها...اما وافعا بودن تو این دنیا خسته و عصبیم میکنه و همه ی انرژی منو میگیره و دیگه توانی برای هیچ کاری از جمله درس خوندن برام نمیذاره. رشته ی من رشته ی آسونی نیست ( حداقل برای من) درسته که روز به روز علاقه ام به این رشته بیشتر میشه اما به همون نسبت درسهام هم مشکلتر میشه و من میترسم انقدر تو این دنیای خیالی زندگی کنم که دیگه جایی برای پیشرفت و زندگی تو دنیای واقعی نداشته باشم. به هر حال تو این مدت خاطرات خیلی خوبی داشتم. با این که خداحافظی همیشه برام خیلی سخت بوده اما برای یه بار هم که شده میخوام به خودم جرات بدم که این کلمه رو به زبون بیارم. همگیتون رو دوست دارم و بعضی اوقات بهتون سر میزنم و آرزوی موفقیت برای همتون رو دارم. خداحافظ...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:12 توسط افسانه