|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
سلام.....متاسفانه من زنده ام و دارم آپ میکنم. -چیه ؟حالا به چه کنم چه کنم افتادی؟ -خیلی نامردی...خیلی بی معرفتی -بیخود برای من کولی بازی در نیار. ---------------------------------------------------------------------------------------- و این ماجرا همچنان ادامه دارد...مامانی جونم اینا من چرا معدلم این شده آخه؟. پ.ن.بابا من اینا رو نوشتم که شما کمکم کنید من که برادر و خواهر بزرگتر از خودم ندارم بهم بگه چیکار کنم...حالا من یه غلطی کردم این ترم درس نخوندم قول میدم به خدا از ترم بعد عین ...درس بخونم.تو رو خدا کمکم کنید نذارید ترمهای بعد مشروط بشم من همین فشافویه رو هم به زور به دست اوردم چرا هی زنگ میزنید به من و میگید اگه دو ترم دیگه هم مشروط بشی از اونجا میندازنت بیرون و محاله تو که ترم اول مشروط شدی ترمهای بعد مشروط نشی به خدا دست و پام داره میلرزه پ.ن.آی ملت گوش کنید من از فردا باید عین ..ر درس بخونم
یادتونه تو پست قبلی براتون کامنت گذاشته بودم وگفته بودم که قراره یه نفر منو به قتل برسونه .اما نمیدونم چی شد که من زنده موندم.کاش می اومد و منو میکشت تا این روزای نحس رو تو زندگیم نمیدیدم.
تو رو خدا یکی بیاد کمکم من الان حالم خیلی بده و بدجوری به کمکتون نیاز دارم.یهو دیدید خودکشی کردم هاااا.بعد دیگه افسانه نداریدهاااااا
/اکنون که در دست توام مرحمتی کن/فردا که شدم خاک چه سود اشک ندامت/یه اتفاق بدی برام افتاده.نمره هام خیلی پایین شده.خیلی خیلی افتضاح...منی که تا حالا تو عمرم معدلم از ۱۶ نه از ۱۵ونیم پایینتر نیومده بود.حالا به کی بگم این مصیبتی رو که رو سرم خراب شده.
به کی بگم معدلم ۱۲ شده
(چیه؟ شما هم دارید به من میخندید به جای این که مرحمی برای زخمم باشید
) بابا من گفتم از فشافویه خوشم اومده نگفتم که دیگه این عشق به یه عشق دو طرفه تبدیل بشه که فشافویه هم بخواد سالهای سال منو پیش خودش نگه داره
حقته دختره ی احمق از این بیشتر باید سرت بیاد.چند دفعه اومدی جلوی آیینه و با اون چشمات هی نگام کردی هی بهت گفتم برو بشین درستو بخون...
حرف گوش نکردی و هر هر بهم خندیدی
و گفتی نچ...فقط وایستادی جلوی من و هی به سر و وضعت رسیدی
و هی برام بهونه تراشیدی و یه جوری از زیر درس خوندن در رفتی که الان کار دارم..میخوام برم بیرون.. میخوام برم شوء ببینم...میخوام فلان فیلم رو ببینم..میخوام آهنگ گوش بدم
...میخوام برم پای کامپیوتر..میخوام برم فلان کتاب و فلان مجله و فلان روزنامه رو بخونم.آخه بدبخت به توچه که انقدر سرتو میکنی تو صفحه حوادث روزنامه ها که ببینی کی در حق کی ظلم کرده و کجای دنیا جنایت شده.تو که خودت بزرگترین ظلم و بزرگترین جنایت رو داری در حق خودت میکنی.به تو چه که شهریار تو آلبوم جدیدش چه آهنگی خونده و نانسی عجرم تو کنسرت جدیدش چه لباسی پوشیده؟ آخه از اینا واسه تو زندگی در می یاد.
بلد بودی هی بری دنبال آلبومهای جدید خواننده ها که فلانی چی خونده و فلانی تو شوئ جدیدش با کدوم دختر رقصیده...بلد نبودی دوتا بزنی تو سرت و مثل آدم بشینی درستو بخونی که یه همچین دسته گلی به آب ندی...اخه تو چی چیت از اسکولهای کلاستون
کمتره که اونا معدلشون ۱۸ بشه اما تو ۱۲...اصلا میدونی چیه؟من از تو بدم مییاد دیگه هم حق نداری بیای جلوی آیینه
دلم نمیخواد قیافه ات رو ببینم...برو گمشو...برو بمیرکه تو آخرش هیچی نمیشی
...تو چرا همش منو مقصر میدونی. خوب منم جوونم دیگه مثل خیلیهای دیگه.دلم میخواد تفریح کنم...استراحت کنم...کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم.بگم بخندم خوش باشم.مگه خوش بودن و شاد بودن گناهه؟
نمیبینی هر کی تو دانشگاه منومیشناسه یا حتی اون موقع ها هم که مدرسه میرفتم همکلاسیها و معلم هابهم میگفتند تو انقدر که شادی و میخندی هیچوقت پیر نمیشی.خوب اگه به پیری زودرس دچار بشم بعد در آینده سرم هوو بیاد خوبه؟
مگه بده که آینده نگرم و نمیخوام بچه های طلاق تحویل جامعه بدم؟ اصلا میدونی تقصیر کیه؟ تقصیر همون آدمهای بدجنسیه که ورداشتن یه همچین معدل مزخرفی رو به من دادن. نمیگن بابا این بچه ترم اولیه حالا اگه نمر هاش در حد ۱۱-۱۲ شده بذار ما بهش بدیم ۲۰
که سرخورده نشه.تشویق بشه واسه درس خوندن.استعدادهاش شکوفا بشه. نمیدونم شایدم تقصیر همون پسره ی ور پریده است که به خاطر کتابهام منو۲۰۰ بار کشوند تو مغازه اش و هر دفعه هم هی گفت ندارم و نیاوردم و فردا بیا و پس فردا بیا و زنگ بزن و...من نمیدونم پسره ی پرو با چه رویی هر دفعه هی بهم میگفت هنوز نیاورم و آخرش هم دو هفته مونده به امتحانام کتابها رو تحویلم داد خدا رحم کنه که این ترم چه مصیبتی باهاش دارم.
اصلا میدونی چیه این قضیه بوی سیاست میده
...اینا میخوان هی به دانشجوها معدلهای پایین بدند که ماها یا افسرده بشیم یا معتاد بشیم یا خودکشی کنیم و خلاصه به یه طریقی جوونهای مملکت از بین برند که یه وقت انقلاب نکنند و حکومت رو عوض نکنند. حیف که تعهد دادم فعالیت سیاسی تو دانشگاه نداشته باشم وگرنه چنان کودتایی تو فشافویه راه می انداختم که حقوق بشر یادشون بیاد.
آخ که چقدر دلم میخواست الان پسر خاله مامانم اینجا بود و تا میخورد میزدمش
پسره ی ابله رو...آره اصلا مقصر اصلی اون بود اون و خیلی های دیگه که تو کله من کرده بودند. دانشجو نباید درس بخونه...درس خوندن جواد بازیه امل بازیه...دانشجوی واقعی اونه که درساشو شب امتحان بخونه...آقا اصلا من میخوام امل باشم میخوام جواد باشم اشکالی داره از نظر شما؟چرا نمیذارید بچه درسشو بخونه آخه...چرا هی این افکار مزخرف رو به ذهنش تزریق میکنید؟
راحتش بذارید این بدبخت رو دیگه.
آره دیگه اینم از قصه تلخ زندگی یه دختر بدبخت که توی این مملکت موند و حروم شد و هیچکس اونو نفهمید که اگه میرفت هند اونجا همه میپرستیدنش.
اصلا همینه که جوونهای مملکت فرار مغزها میشند دیگه...حالا که اینجوری شد منم میرم معتاد میشم و امروز فردا هم جنازه ی منو گوشه کنار یکی از همین خیابونهای شهر پیدا میکنند و سرگذشتم هم میره تو صفحه حوادث روزنامه ها
رو بهت بدم میندازی تقصیر بقال سر کوچه تون که ماست و شیر به موقع به دستت نرسوند و کلسیم به بدنت نرسید و اینجوری شد. آخه هیشکی تو رو نشناسه که من خوب میشناسمت تو جرائت نداری یه کبریت بگیری دستت اونوقت میخوای بری معتاد بشی.
این حرفا رو میزنی که دلم به حالت بسوزه و از گناهت بگذرم اما نه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست
یه ترم آزادت گذاشتم هر غلطی دلت خواست کردی و هر آتیشی دلت خواست سوزوندی
چون فکر میکردم انقدر بزرگ شدی که خودت صلاح کار خودتو بدونی اما نه اشتباه میکردم تو هنوز بچه ای و یکی باید خوب و بد رو نشونت بده حالا وقتی تنبیه شدی واین ترم نذاشتم که جز درسات کتاب دیگه ای رو بخونی اونوقت میفهمی دنیا دست کیه. تا وقتی هم که معدلت اونی که من میخوام نشده حق نداری بری ولیعصر و اون کتابهایی رو که میخوای بخری ...آخه بیچاره اگه من نبودم که تو دیپلمت هم نمیتونستی بگیری
...یکی هست منو دعوا کنه آیا؟
....روز ولنتاین هم که هست گویا.
..خوب یکی هم واسه من عروسک بخره دیگه
اینجانب مگه دل ندارم آیا؟
تو رو خدا کمک یعنی واقعا دیگه هیچ امیدی نیست...
.امروز رفتم کتابهام رو خریدم.این اصول حسابداری ماشاالله هر ترم تپل تر میشه.
از یه ور دیگه ی قضیه هم اندیشه ۲ ظرفیتش تکمیل شد مجبور شدیم این انقلاب اسلامی مزخرف رو برداریم
خدایا کمک من این ترم باید حال خیلی ها رو بگیرم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:8 توسط افسانه |
امروز (البته این موقع شب میشه دیروز)بلاخره بعد از مدتها سختی و مرارت وشب زنده داری های بس ناجوانمردانه امتحانات منم تموم شد اینم برای اختتامیه.../ همانند امواج که به شنزار ساحل راه میجویند/ دقایق عمر ما نیز به سوی فرجام خویش میشتابند/دقیقه ها به یکدیگر جای میسپارند / و در کشاکشی پیاپی از هم پیشی میجویند/ ویلیام شکسپیر/....بیچاره اگه میدونست قراره یه روزی یه نفر اینو توی یه همچین وبلاگی بنویسه صد در صد به نام باجناقش ثبتش میکرد.
و ترم اول به پایان رسید.بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر/ بار دگر روزگار چون شکر اید/الان هم خیلی خیلی خوشحالم وفکر میکنم از اثرات همین خوشحالیه زیاده که از صبح که ازخونه رفتم بیرون با سوالات بیشمار عده کثیری از برو بچ روبرو شدم که...افسانه چندتا اکس ترکوندی؟
..چند لیترِآب شنگولی خوردی؟.
..افسانه مشکوک میزنی!...خبریه به سلامتی؟
و بعضی هاهم که از جنس مذکر بودندو روشون نمیشد سوالاتشون رو به راحتی مطرح کنندفقط بایه قیافه این شکلی
نگام میکردند که من با چشم بصیرت اون علامت سوال بزرگ رو بالای کله ژل مالیده و موهای رعناوقد علم کردشون میدیدم که احتمالا پیش خودشون میگفتند این دختره چرا امروز دیوونه شده؟وبعضی هاهم که یه کم از بچه مثبت بودن کمتر بهره برده بودند
با دیدن من حتما پیش خودشون فکر میکردند که بهم سفارش اکس وآب شنگولی بدند که واسشون جور کنم. حالا همه این تفکرات باطل یه طرف از طرف دیگه هم هی باید واسه دوستام قسم بخورم که بابابه جون مامانم به جون بابام نه خبریه و نه قراره بهتون شیرینی بدم و نه اکس و آب شنگولی خورم و حتی تا حالا تو عمرم این دو مورد آخر رو هم از نزدیک ندیدم مگه کسی باور میکنه؟میگن نه تو امروز حالت طبیعی نداری!
ما هم که دیدیم اوضاع ناجوریه و اگه به همین منوال ادامه بدیم ممکنه ما رو به جرم کار نکرده تحویل مقامات بالا بدند
و بعدش هم احتمالا با یه قیافه شطرنجی تو تلویزیوون نشونمون بدند و بعضی ها هم از حسادت این که ما واسه خودمون کسی شدیم ومشهور شدیم از غصه دق مرگ بشند فقط به خاطر حفظ جون اون بنده های خدا و حس انسان دوستی و این حرفا لب از خنده های مشکوک فرو بستیم و به یک سکوت اجباری دعوت شدیم.
بعدش هم که رفتم سر امتحان و این امتحان آخری رو واقعا خراب کردم( اونم به خاطر این که از استادمون خیلی بدم می اومد چون همیشه سر کلاس این جوری بود
ومن اصلا نمیتونستم تحمل کنم)و بعد خسته و کوفته برگشتم خونه و ناهار خوردم
و به یک خواب خوش چند ساعته که مدتها بود برام آرزو شده بود دعوت شدم
. و الان هم همش دارم به این فکر میکنم که چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که با یه قیافه این شکلی
رفتم سر جلسه کنکور و بعد از امتحان هم تا شب همه فامیل و دوست اشنا تند وتند میزنگولیدند که
..افسانه چی شد کنکورت رو چطوری دادی؟....افسانه زنده ای یا خود کشی کردی؟
خلاصه این که ما اصلا نفهمیدیم چی شد فقط یه دفعه چشم باز کردیم ودیدیم که سر کلاسها هستیم و کلی دوست پیدا کردیم کتابها به آخر رسیدند و استادها هم دارند غزل خداحافظی رو میخونند. برای هیچ کدوم از استادام که دلتنگ نشم برای این آقای طباطبایی که درس حقوق اساسی رو با ایشون داشتیم واقا دلم تنگ میشه
البته توی دانشگاه باز هم میبینمش اما شنیدن کی بود مانند دیدن ( که اینجا عکس قضیه صدق میکنه) چیه؟ لابد پیش خودتون فکر کردید که آره
نه بابا من فقط صحبتهاشو دوست دارم مخصوصا وقتی که از حقوق خانمها دفاع میکرد و باعث میشد که این پسرای همکلاسی مثل مرغ سر کنده بالا و پایین بپرندو هی این شکلی بشند
( که واقعا دیدن این صحنه برای من و دوستام لذت بخش بود خدا نصیب همه خانمها کنه انشاالله
) و اخر سر هم مجید به نمایندگی از جمیع پسرای همکلاسی به استاد معترض شد که نباید اینقدر از حقوق خانمها دفاع کنید
و یه کم هم از حقوق ما دفاع کنیدو...این استاد گلمون هم در جواب گفت که خوب اگه حسودی میکنی شما هم از فردا با مانتو مقنعه بیا دانشگاه
و دیگه بعدش هم خودتون میتونید حدس بزنید که چی شد وچه جوری کلاس از خنده منفجر شد
و این اقای همکلاسی هم قیافه اش این جوری شد
که البته حقش بود و همین قضیه باعث شد که چند روز بعد استاد جان به جای این که صداش کنه آقای مهدی آبادی صداش کنه خانوم مهدی آبادی
بعله دیگه خلاصه اینم از جریان مجید خانوم و استاد با نمکمون.این ترم که نه ولی به احتمال خیلی زیاد ترمهای بالاتر درس حقوق بین الملل ـ حقوق بازرگانی ـ و روانشناسی کار رو با همین آقای طباطبایی داریم.
خوب دیگه خیلی زیاد تایپ کردم و اونم به این خاطر که وقتی قیافه خودم رو توی آیینه نگاه کردم دیدم این شکلی شدم
(دقیقا مثل بچه های فقیر اتیوپی) فهمیدم که تو این مدت امتحانها سوء کامپیوتر گرفتم( تو ورژن همون سوءتغذیه که بچه های اتیوپی دارند) گفتم بشینم پای کامپیوتر و یه کم خودمو تقویت کنم و حالا هم حسابی تقویت شدم و الان این شکلی ام
پس برای امشب دیگه کافیه
..اصلا چیه مگه خیلی هم دلش بخواد وبلاگ به این نازی مگه نه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:19 توسط افسانه |
ای دشت عطش خورده ز باران خبری نیست در ذهن مپرور هوس سبز شدن را
مطمئنا نوشتن این مطلب از سوی من و خوندنش از سوی شماهیچ توفیقی در این امور نداره و یا شاید هرکس یه برداشت واستنباط خاصی از این چند خط داشته باشه و یه معنای خاصی به ذهنش متبادر بشه که ناشی از تفاوت عقیده است.اما من کم کم به این باور رسیده ام که حداقل خوبی این وبلاگ اینه که سنگ صبور منه و نمیذاره بعضی حرفام ناگفته باقی بمونه. راستش از بعضی چیزا خیلی تعجب میکنم.چراهای زیادی توی ذهنم نقش بسته که برای هیچ کدوم نمیتونم جواب دقیقی پیدا کنم.نمیدونم واقعا نمیدونم...چرا باید از داخل کیسه برنجی که تو خونه یه بنده خدایی هست کاغذی پیدا بشه که روش این جمله نوشته شده باشه" تقدیم به بازماندگان عزیز و داغدار زلزله بم " یعنی این کمکها به دستشون نرسیده؟ پس کجا غیبشون زده اون همه کمکهای مردم و کشورهای خارجی؟...تو ویترین مغازه ها...آخه چطور دلشون مییاد؟ چطور میتونند برنج ولباسی رو که سهم بچه های یتیم بوده و یا شاید پدر و مادرهای آواره ای که نمیخواستند شرمنده بچه هاشون باشند و رنگ حسرت رو تو چشمای معصوم بچه هاشون ببینند رو از اونها دریغ کنند و خودشون به فروش برسونند. یعنی واقعا این انصافه؟ چرا اگه یه بنده خدای دیگه جلوی چشم بعضی پرستارها و دکترهای مادی گرا از درد جون بده و بمیره تا وقتی رنگ اسکناس جلوی چشماشون نیومده به کارش رسیدگی نمیکنند؟ پس انسانیت کجا رفته؟ اینجور آدم ها محبت و عاطفه شون رو کجای دنیا گم کردند؟ مگه غیر از اینه که: بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار/...اصلا مگه ما مردم همون کشوری نیستیم که روزگاری ابو علی سینا توی خاکش پرورش یافته و سالها تو کتابهای درسی بهش افتخار کردیم؟ چرا باید تو جامعه ای زندگی کنیم که هیچکس به درستی پاسخگوی معضلاتی که در اون وجود داره نباشه؟ چرا اونطرف دنیا باید معتقد باشند که دانشجوهای ایرانی هر چه قدر هم که درس بخونند و حتی دارای مدارک تحصیلی بالایی هم که باشند باز هم روشنفکر نیستند و فاقد تحصیلات آکادمیک که حتی قدرت صحبت کردن در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی کشور خودشون رو هم ندارند؟ چرا ظرفیت وجودی بعضی از آدم ها انقدر ناچیز و حقیره که تا چند تا مدرک تحصیلی کسب میکنند و یا وضع مادیشون کمی تغییر میکنه و یا این که یه اتفاقی باعث شهرتشون میشه دیگه گذشته خودشون رو کاملا فراموش میکنند و با ادعای این که روشنفکر و امروزی هستند دین ومذهبشون رو زیر پا میذارند و دیگه حتی خدا رو هم بنده نیستند؟ و... ای کاش همه حرفها گفتنی بود و من میتونستم اینجا پاسخی برای همه چراهای بی جواب مونده ذهنم پیدا کنم اما یه حسی تو وجودم هست که مانع از نوشتن بعضی از حرفام میشه حرفایی که خیلی هاشون سالهاست که مثل یه بغض فرو نخورده توی گلوم مونده و داره خفه ام میکنه و من میدونم که هیچ وقت نمیتونم اینها رو بازگو کنم و باید تا ابد توی گورستان دلم و لابه لای سه نقطه ای های نوشته هام دفنشون کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:19 توسط افسانه |