|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
چند روز پیش داشتم یه مقاله ای در مورد مدتیشن میخوندم که به یه مطلب جالبی برخوردم که با خودم گفتم بد نیست اینجا بنویسم. هیچ کاری را حتی برای عزیزترین فرد زندگیت به زور انجام نده فقط کارهایی رو انجام بده که مایلی با تمام وجود و با رضایت انها را انجام دهی.هر کاری که از روی بی میلی انجام شود در ناخوداگاهت به شکل انرژی منفی ذخیره شده و دیر یا زود به شکل هیجانات منفی سر بیرون می آورد.سعی نکن کاری را انجام دهی که راضی به انجام آن نیستی .حتی به زور ظرف نشور چون دستهایت نارضایتی تو را به خوبی نشان خواهند داد .وقتی ناراحتی غذا نپز چون امواج منفی تو از طریق دستان و چشمانت به آن غذا منتقل خواهند شد و در نتیجه آن غذا به جای رساندن انرژی مثبت به تو و عزیزانت شما را کسل میکند.لباس هر کسی را هم نپوش چون هر لباسی سرشار از امواج بدن فردی است که آن را به تن میکند اگر او افکار منفی داشته باشد تو با پوشیدن لباس او این امواج را جذب میکنی. حالا که با خودم فکر میکنم میگم ای کاش واقعا همینطور بود و میشد فقط کارهایی رو انجام بدیم که دوست داریم اما بعضی وقتها آدم ها مجبورند کارهایی رو انجام بدهند که از ته دل راضی به انجامش نیستند.و یه چیز دیگه این که امیدوارم نویسنده این مقاله یه آدم زن ذلیل نبوده باشه چون حس ششم بهم میگه که فقط خانمها از این مطلب خوششون می یاد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:30 توسط افسانه |
این مطلب رو دارم از توی دفتر خاطراتم وارد وبلاگ میکنم آخه مطلب قبلی به قول یه نفر یه کم بفهمی نفهمی کتابی بود گفتم این یکی رو دفتری بنویسم یکشنبه ۱۹/۶/۸۵ ساعت ۱۵/۶ از خواب بیدار شدم.دیشب هم نتونستم درست بخوابم همش خوابهای آشفته می دیدم. به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز یک ساعت و چهل و پنج دقیقه مونده..(خدایا من چه جوری طاقت بیارم؟یعنی چی میشه؟چرا از دیشب تا حالا ساعتم انقدر تنبل شده؟ وای خدایا ....خواب دیدم ...خواب دیدم ...کد ۳۸۲۰ قبول شدم از خواب پریدم ساعت رو نگاه کردم ۷ صبح بود .حتما خوابم رویای صادقه بوده (یعنی همون چیزی که ۲۰۰۰ بار تا قبل کنکور توی بینش خونده بودم)...سراغ دفتر چه انتخاب رشته ام رفتم...کد ۳۸۲۰ رو پیدا کردم.(مدیریت بازرگانی / پیام نور تهران / واحد دماوند)....اه ..اه ...من از دماوند بدم می یاد پارسال که رودهن قبول شدم یکی از دلایلی که نرفتم دوری راهش بود و جاده های خطرناکش ...البته فقط یکی از دلایل...حالا کی می خواد تا دماوند بره و برگرده ... ساعت ۲۰/۷ دقیقه است اما من دیگه یه لحظه هم صبر نمیکنم میخوام برم تو اینترنت شاید جوابها زودتر اومده باشه...حالا مگه میتونم برم قلبم داره از جاش کنده میشه...وای دستامو نگاه کن من فقط ۲۰ سالمه به خدا پس چرا دستام مثل پیرزن ها داره میلرزه .... خلاصه با هر بدبختی بود وارد سایت سازمان سنجش شدم ...وای نگاه کن نوشته ( اعلام نتایج )یعنی جوابها اومده و فقط کافیه مشخصاتم رو وارد کنم ...حالا کی میتونه رو کلمه جستجو کلیک کنه...چند تا صلوات فرستادم با صدای گریه و جیغ و داد من اما من میدونم که این عادت همه آدم هاست که وقتی کاری از دستشون ساخته نیست همه چیز رو به قسمت و سرنوشت نسبت می دهند .البته فکر نکنید من به قسمت اعتقاد ندارم بلکه خیلی هم اعتقاد دارم اما اینو هم قبول دارم که انسان موجود مختاریه که با اختیارات خودش سهم بزرگی در ساختن سرنوشتش داره.
)..باید هر جور شده دوباره می خوابیدم تا ساعت ۸ صبح بشه آخه ساعت ۸ قرار بود جوابهای کنکور بیاد.اگه بیدار میموندم تا ساعت ۸ سکته میکردم...
یعنی چی میشه قبول شدم یا نه؟کجا؟..چه رشته ای؟ آخه با این افکار درهم برهم چه جوری خوابم ببره؟اما هر جوری بود انقدر چشمام رو به هم فشار دادم تا خوابم برد![]()
![]()
دروغه بابا ...رویای صادقه کدومه ...اصلا از قدیم گفتن خواب زن چپه..ایشالا که یه جای بهتر قبول شدم .فقط یک ساعت دیگه همه چیز معلوم میشه .اما دیگه نتونستم بخوابم.رفتمw.cو سعی کردم اونجا وقت گذرونی کنم.من که همیشه مسواک زدنم بیشتر از یه دقیقه طول نمیکشه حالا تقریبا ده دقیقه ای هست که مسواک رو گرفتم دستم و دارم مسواک میزنم
بعد هم انقدر به صورتم صابون زدم و صورتم رو شستم که دیگه پوست برام باقی نموند...بس کن دیگه چقدر آب بازی میکنی پس فردا پول آب یه خروار می یاد ...اشتباه نکنید این صدای مامانم نبود فقط صدای وجدانم بود ..![]()
![]()
و چشمامو بستم و کلیک کردم ....(کد ۳۸۱۳)....نمیدونم چه جوری از جام پریدم و با سرعت نور به سراغ دفترچه انتخاب رشته ام رفتم ...نه ....نه ....نه ...این جا دیگه کجاست؟
(مدیریت بازرگانی/پیام نور تهران/ واحد حسن آباد قم) ...یعنی جاده قم...ای خدا من چقدر بدبختم ...
چقدر بیچاره ام ...آخه این اسکول آباد کجاست دیگه؟...کاش همون دماوند بود. کاش خوابم رویای صادقه بود ...اصلا تو این مملکت قدر منو نمیدونند (من باید برم هند)
گروه نجات به کمکم اومدند اول مامان بعد هم بهزاد .البته خودم هم فهمیدم که وقتی به مامان گفتم کجا قبول شدم مثل کوفته تو قابلمه وا رفت . اما باز هم سعی می کرد خودش رو خوشحال نشون بده و منو دلداری بده ..عیب نداره حتما قسمتت اونجاست هر چی صلاح باشه همون پیش می یاد .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:0 توسط افسانه |