|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
این جمله ها ۱-خودت را دوست داشته باش تا دیگران دوستت بدارند خودت را باور کن تا تو را باور کنند زیرا انسان چیزی را که مالک آن نیست نمیتواند به دیگری ببخشد ۲-همیشه دیوارهای فاصله را با تیشه مهر و محبت خراب کن ۳-زندگی یعنی راه رفتن روی خطوط عمودی برای رسیدن به صعود و تکامل زندگی افقی نیست زیرا روی خطوط افقی به گورستان خواهیم رسید. ۴-از آهسته رفتن نترس بی حرکت ماندن ترسناک است ۵-طوری با مردم رفتار کن که وجودت برای مردم طلا باشد نه بلا. ۶-آدم ها مجسمه نیستند که همه با یه قالب ساخته شده باشند آدمها با هم فرق دارند و همه یه جور نیستند. ۷-آرزومند این نباش که چیزی غیر از این که هستی باشی و بکوش در کمال انچه هستی باشی. ۸-اگر نتوانی کسی را ببخشی از بزرگی گناه او نیست از کوچکی قلب توست. ۹-همیشه در زندگی به دنبال شادی ها بگرد زیرا غم ها خودشان تو را پیدا خواهند کرد. ۱۰-هیچ بالشی نرم تر از وجدان آسوده نیست ۱۱-برای پیشرفت کردن به بالاتر از خودت نگاه کن و برای قانع شدن به پایین تراز خودت ۱۲-هیچوقت اجازه ندهید دیگران با حرفها و اعمالشان اعتماد به نفس را از شما بگیرند. ۱۳-زندگی یک انسان آن چیزی است که اندیشه هایش برای او می سازد. ۱۴-زندگی مثل یک طاووس است برخی پرهای زیباییش را میبینند و برخی پاهای زشتش را. ۱۵-همه محبتت را به پای دوستت بریز اما ذره ای از اعتمادت را به او نده. ۱۶-به چشمانت بیاموز که هر کس و هر چیز ارزش دیدن را ندارد. ۱۷-خیلی چیزها در این دنیا دوست داشتنی هستند اما قرار نیست تمام دوست داشتنی ها متعلق به ما باشد. ۱۸-هر وقت فکر کردی در اوج قدرت هستی به حباب نگاه کن که چه عمر کوتاهی دارد. ۱۹-تفاوت نسیم و طوفان در نوع برخورد است. ۲۰-به راحتی میشود دوست داشتن را به زبان آورد ولی به سختی میشود آن را نشان داد.
هیچ کدوم گفته من نیستند اما من خیلی بهشون اعتقاد دارم و یه جورایی این جمله ها عزیز دل من هستند و اعتقادات من رو شکل میدهند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 10:50 توسط افسانه |
امروز باید اولین مطلب رو بنویسم اما چون فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه میخوام یه کم درباره خودم بگم .
من متولد ۲۹ خرداد ۶۵ هستم و دو تا اسم دارم اسم اصلی من تو شناسنامه رزیتا ست که چون خیلی اسم بی معنی ایه ازش متنفرم اما دوستام میگن که خیلی اسم با کلاسیه . اسم دومم هم افسانه ست که از بچگی با این اسم بزرگ شدم و همه منو به این اسم میشناسند.از بچگی هم عاشق نویسندگی بودم .و این رویای شب و روزم بود که یه روز نویسنده بشم .اگه پیش خودتون نگید که دارم پز میدم بزارید بهتون بگم که یه داستان ابکی هم تو مجله خانواده سبز شماره ۱۲۲ صفحه ۹۱ چاپ کردم .
که البته همین داستان ابکی از بین ۱۲ هزار داستان جز ۴۰ داستان برگزیده شد .این وبلاگ رو هم ساختم تا شاید کمکم کنه که حتی اگه شده یک قدم به ارزوی نویسنده شدنم نزدیک تر بشم. ....به امید خدا
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 11:10 توسط افسانه |