چـــــــــــرندیات افســـــــــانه
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
بعد از يك سري سوالهاي كليشه اي ...
- خانم فلاني من ميخوام در مورد يه امرخير ازتون بپرسم , به هر حال شما يه خانم مجرد هستيد و مثل خيلي از خانم هاي مجرد قطعا تو آينده ي دور يا نزديك فرصت هاي ازدواج براتون پيش خواهد آمد. من ميخوام بدونم كه اگر شما ازدواج كنيد و حالا به هر دليلي همسرتون با همكاري شما با موسسه ي ما و يا كلا با كار كردن شما مخالفت داشته باشه شما چه كار ميكنيد ؟؟؟ ممنون ميشم كه صادقانه جواب بديد !
- بله ...خواهش ميكنم . خب ببينيد من نميتونم در مورد آينده به شما تضميني بدم . ولي بايد عرض كنم خدمتتون كه خوشبختانه من آدميم كه در زندگي مشترك آينده ام رضايت و خوشحالي همسرم برام از هر مسئله ي ديگه اي مهمتره !
- يعني شما هر چقدر هم كه حقوق و مزاياي بالايي داشته باشيد در صورت نارضايتي همسرتون همكاريتون رو با موسسه ي ما قطع خواهيد كرد ؟
- بله , متاسفانه صد در صد
- حالا من ميخوام يه سوال ديگه ازتون بپرسم . ميخوام بدونم اگر شما تو زندگي آينده تون خداي نكرده با مشكلات اقتصادي مواجه بشيد و حقوقي كه از موسسه ي ما دريافت ميكنيد براتون كافي نباشه چه كار ميكنيد ؟ در اين صورت باز هم همكاريتون رو با موسسه ي ما قطع خواهيد كرد ؟
- خب من حتي اگر مشكلات اقتصادي هم نداشته باشم اما حقوقي كه دريافت ميكنم كمتر از حقم و كمتر از فعاليتي باشه كه انجام ميدم قطعا تقاضاي حقوق بالاتري رو خواهم داشت. اما اگر مشكلات اقتصادي داشته باشم ولي حقوق دريافتيم به اندازه ي حقم باشه تقاضايي بيشتر از شما نخواهم داشت .
- ممنون كه صادقانه جواب داديد . ما ظرف چند روز آينده تك تك افراد ِ واجد شرايطي كه رزومه شون رو برامون ايميل زدن براي مصاحبه دعوت ميكنيم و انشا ا... اگر امتياز لازم رو كسب كرديد براي مصاحبه دوم تماس میگیریم .
وقتي از آن موسسه آموزشی بيرون ميايم به اين فكر ميكنم كه واقعا اين آقاي مدير توقع داشت چه جوابهايي به او بدهم تا به عنوان متقاضي برگزيده انتخابم كند ؟؟؟ بگويم كه بنده در آينده حتي اگر شده از همسرم جدا مي شوم و حتي اگر تمايل داشتيد حق و حقوقم را هم ندهيد چون من فقط و فقط به كارم عشق مي ورزم و تحت هيچ شرايطي نميخواهم از دست بدهمش ؟؟؟؟؟؟؟؟
پي نوشت : از آنجايي كه خيال ميكنم اين پروسه ي بيكاري ام همچنان ادامه خواهد داشت شايد از اين پس جالبترين و البته مضحك ترين سوال استخدامي هفته را از بين سوالات گوناگون انتخاب كرده و برايتان اينجا بنويسم. شايد .....
+ تا به حال هيچ مطلبي كه نويسنده اش يك آقا باشد اينقدر مرا جذب نكرده است كه اين مطلب ( خاطرات یک تبعیدی) چندين و چندبار خواندمش و لذت بردم از این همه احساسی که یک مرد میتواند داشته باشد. شما هم بخوانيدش حتما ...

آش شله قلمكار است و نذر ِ مرحوم مادربزرگ ِ مادرم يعني همان عزيز جون كه ( اينـــــجا ) در موردش نوشته ام . هر سال در روز بيست و هشت صفر پخته ميشود و آنطور كه من از بزرگترهاي فاميل پرسيده ام قدمتش تقريبا به سال ۱۳۲۲ برميگردد. يعني ۶۸ سال است كه در همان خانه و حياط قديمي عزيز جون پخته ميشود و بعد از فوتش هم نذرش اين بوده است كه بچه ها و نوادگانش پختن اين آش را ادامه بدهند.
امروز هم آنجا بودم ...در همان خانه و حياط قديمي كه بسياري از خاطرات كودكي ام را لابه لاي آجرهاي ديوارش جا گذاشته ام . خاطرات ماه رمضانهاي قديم كه عزيز جون زنده بود و سفره اي پهن ميكرد از اين سر تا آن سر خانه اش و تمام فرزندان و نوه ها و نتيجه هايش را جمع ميكرد كنار خودش و من هم يكي از همان نتيجه ها بودم ...
اگر بگويم كل منطقه ي ۱۰ تهران هرسال صف مي بندند جلوي خانه ي عزيزجون كه آش بگيرند شايد فقط كمي اغراق كرده باشم . اما امروز وقتي پاي پياده راهي ِ منزل خودمان كه فقط چند خيابان بالاتر است شدم كه قابلمه و ظرف و ظروف براي آش بياورم هركسي كه توي خيابان محتويات دستم را ديد و از من پرسيد كه كجا آش ميدهند ؟ فقط كافي بود بگويم آش ِ منزل آقاي فلاني است تا خودش مسير را بلد باشد و به آن سمت برود و من از پشت سرم بشنوم كه دارد يك دعاي خيري هم در حق عزيز جون ميكند. خب خيلي ها حاجت گرفته اند از اين آش , حتي آنطور كه شنيده ام مريض هايي هم شفا گرفته اند با خوردنش ...
دوست دارم اين جمع هاي فاميلي را وقتي كنار هم جمع ميشويم و نذري ميدهيم و دعا ميخوانيم و يك حالت عجيب عرفاني بر قلبمان حاكم ميشود. لذت ميبرم از آن احساسي كه قلبم را پر ميكند . عكس بالا هم فقط يكي از ديگهاي بزرگ آش است ...ديگ دومي را خودم اختصاصي آنقدر هم زدم كه دست درد گرفتم و براي تمامي عزيزانم و تمامي دوستانم تا جايي كه در خاطرم بود دعا كردم .
دوستتان دارم ...
يك دنيا عشق براي شما /
+ روي ظرفهاي آش را به كمك هم با دارچين و گوشت بره تزيين كرديم . اما عكسش را نميگذارم كه يك وقت كسي دلش نخواهد. لباسهايم هم آنقدر دارچيني شده است كه بايد بروم سروقتشان و اساسي بشورمشان ...
ميخواهم درست زندگي كنم و فرد مفيدي باشم (مفيد بودن براي هر شخص تعريف خاصي دارد و من ميخواهم طبق فرمول و تعريفات خودم مفيد باشم ), ميخواهم همواره محبت كنم حتي اگر ضرر كنم , ميخواهم لحظه به لحظه ي زندگي ام پر از عشق باشد و با تپش هاي قلبم نفس بكشم حتي اگر هوايي كه تنفس ميكنم آلوده باشد, ميخواهم هميشه و در هرشرايطي صداقت داشته باشم حتي به قيمت از دست دادن خيلي چيزها ( وقتي دروغ ميگويي يعني داري به شعور طرف مقابلت توهين ميكني و وقتي به رويت نمي آورد يعني خيلي شعور دارد كه نميگذارد تو شرمنده شوي ) ميخواهم احساسم هرچه كه بود آن را نشان دهم حتي اگر تنفر باشد, ميخواهم اطرافيان و آدمهاي زندگي ام را در هر شرايطي كه قرار گرفتند درك كنم حتي اگر مجرم باشند , ميخواهم خوشحال و غافلگيرشان كنم حتي اگر ناراحت و عصباني ام كرده باشند,ميخواهم حرمتها حفظ شود و احترام متقابل هميشه بين من و آدمها وجود داشته باشد حتي اگر دشمنم باشند , ميخواهم طوري رفتار كنم كه قابل اعتماد باشم حتي اگر به نفعم نباشد, ميخواهم سنگ صبور و شريك غمهاي آدمها باشم و آنها راحت بتواند با من درد دل كنند حتي غريبه ترينشان, ميخواهم وقت كسي از دردش و يا از اشتباهاتش برايم گفت سرزنشش نكنم حتي اگر مقصر باشد, ميخواهم وجودم هميشه آرامش را براي ديگران به ارمغان بياورد حتي اگر خودم آرامش نداشته باشم, ميخواهم خودم را دوست داشته باشم حتي اگر دوست داشتني نباشم, ميخواهم مجرم ترين و گناهكارترين آدمها را هم دوست داشته باشم و كمكشان كنم حتي اگر اميدي بهشان نباشد. , ميخواهم به آدمها كمك كنم و سرشان منت نگذارم حتي اگر خودم زير منت باشم. ميخواهم كسي حسرتم را نخورد و هرگز خيال نكنم از كسي برترم حتي اگر واقعيت چيز ديگري باشد , ميخواهم براي بزرگ شدن خودم در نظر كسي ديگري را خار و كوچك نكنم حتي اگر رقيبم باشد , ميخواهم كسي را به سخره نگيرم حتي براي چيزي كه در به وجود آمدنش مقصر است , ميخواهم تهمت نزنم و قضاوت بي جا نكنم حتي اگر متهم شوم به اين كه زود قضاوت ميكنم , ميخواهم به جاي اينكه طوطي وار يك سري لغات عربي را كه معنيشان را نميدانم به خدايم تحويل بدهم به زبان ِ خودم به زبان مادري ام با خالقم حرف بزنم حتي اگر در دينم اين چيزها نقض شده باشد, ميخواهم به تمام نيازهاي انساني ( از حس عرفاني گرفته تا حس شهواني ) احترام بگذارم و هرگز خيال نكنم كه يكي مقدس است و ديگري پست حتي اگر جامعه از بعضيهايشان تابو ساخته باشد !!! ميخواهم كسي را از روي ظاهرش و يا جنسيتش قضاوت نكنم حتي اگر با خودم اينگونه رفتار شود. ميخواهم مثل خيلي از آدمها خيال نكنم مردها همه سرو ته يك كرباسند و همه تنوع طلب و هوس باز و زن ها همه از يك قماشند وهمه پول پرست و مادي گرا حتي اگر اكثريت اينگونه باشند! ميخواهم به جنسيت خودم به عنوان يك زن افتخار كنم و ظرافتهاي روحي و جسمي زنانه ام را در هر شرايطي حفظ كنم حتي اگر ناخوش باشم.. ميخواهم كاملا زنانه رفتار كنم و لباس بپوشم حتي اگر مد چيز ديگري باشد . ميخواهم كتاب و مجله و روزنامه زياد بخوانم و از مسائل روز جامعه ام آگاه باشم حتي اگر دانستن هميشه با درد همراه باشد, ميخواهم در زندگي و مسائل شخصي مردم سرك نكشم و براي دانستن مسائلي كه مربوط به من نيست كنجكاوي نكنم حتي اگر گاهي قلقلكم بيايد كه يك چيزهايي را بفهمم. ميخواهم وجهه ي دوستانم را پيش خانواده ام و وجهه ي خانواده ام را پيش دوستانم حفظ كنم حتي اگر خانواده ام بد و دوستانم ناباب باشند. ميخواهم گاهي شيطنت كنم و مثل بچه ها رفتار كنم و به كودك درونم اجازه بدهم كه در وجودم زندگي كند حتي اگر نادان خطابم كنند.ميخواهم انسان ها را از روي شعور انساني شان ارزش گذاري كنم نه از روي شمار اسكناس هاي توي جيبشان حتي اگر عرف چيز ديگري باشد! ميخواهم به اعتقادات آدمها احترام بگذارم و آنها هم متقابلا به من و اعتقاداتم احترام بگذارند حتي اگر خيال كنند تمام حرفهايم شعار است...
تمام اينها را ميخواهم و خوب ميدانم كه زياده خواهم آنقدر كه درك كردن روحيات من در اين دنيا كار شاقي شده است. آنقدر كه گاهاْ براي نوع افكارم و نگاهم به دنيا سرزنش ميشوم و طعنه ميشنوم و اين زياده خواهي برايم گران تمام ميشود...
اما دنياي من اينگونه است يعني بايد اينگونه باشد تا بتوانم در آن با آرامش زندگي كنم به همين دليل است كه با يك دروغ , يك بي احترامي , و حتي يك نگاه ِ چپ ساعتها اشك ميريزم و عذاب ميكشم !!!!
صنم بودي كه مي پرستيدمت
شكستي و به صبا سپردمت
به سلامت !!!
+ مخاطب اين پست مرد متاهلي است كه اينجا را نميخواند. مردي كه به دليل رفتار مناسب اجتماعي اش هميشه برايم بسيار قابل احترام بود اما افسوس كه .... شكــــســـتـــ !!!!
و از شمار آدم خوبهاي ذهنم يكي كم شد !
پي نوشت : چند روزي نبودم . همين الان برگشته ام با كلي روحيه و انرژي مثبت ... خيلي شادم خيلي ...![]()
پي نوشت ۲: داشتم با تلفن حرف ميزدم كه غذام سوخت !!!! شادي و خوشي و روحيه مثبت اصلا به ما نيومده كلا ... حالا جواب مامان رو چي بدم من ؟ مياد دوباره به من ميگه هنوز وقت ازدواجت نرسيده :(((((((
تند تند قدم برميدارم و از پله هاي شركت مي آيم پايين و آنقدر عصباني ام كه علي رغم ميلم زير لب فحش ميدهم : احمق , نالايق , عوضي ...ليلا هم دنبالم ميدود و سعي ميكند آرامم كند. مي رسد به من و مي پرسد : چرا اينقدر عصباني شده اي؟ ميگويم : مردك معني حرفش را نميفهمد اسم خودش را هم گذاشته است مدير !!!! او هم ناراحت است و ميگويد : از هر كسي كه نبايد توقع فهم و شعور داشته باشي! از روي ناداني اش يك چيز گفته است . ميگويم : در فهم و شعور نداشته اش كه شكي نيست اما آن حرف را ندانسته نزده , گفته است كه ببيند من هم مثل آن يكي ها بله يا خير !!! كمي با هم حرف ميزنيم و او هم حرفهايم را تاييد ميكند . بعد مسيرمان جدا ميشود و از هم خداحافظي ميكنيم.
تند تند قدم برميدارم و از پله هاي آپارتمانمان بالا ميروم , زنگ واحدمان را ميزنم و مامان در را باز ميكند و با لبخند ازم استقبال ميكند. عطر خوش غذايش به راه است اما يك چيزي آنقدر توي گلويم سنگيني ميكند كه نميتوانم جز يك لبخند مصنوعي و يك سلام خشك و خالي چيز ديگري تحويلش بدهم. لباسهايم را كه عوض ميكنم به بهانه شستن آرايشم وارد دستشويي ميشوم و وقتي بيرون مي آيم چشمهايم قرمز است. نگران نگاهم ميكند و با لحن مهربان هميشگي اش ميپرسد چيزي شده؟ و همان لحظه حرف ليلا يادم مي آيد كه : " فعلا به خانوده ات چيزي نگو كه نگران شوند من و تو ميتوانيم با رفتار درستمان روي همان آقاي به اصطلاح مدير تاثير بگذاريم و آن شركت را خودمان طبق اصول خودمان بسازيم " نگاهي به مامان مياندازم و لبخند ميزنم و ميگويم نه و ميروم داخل اتاقم , اما سنگيني نگاهش را پشت سرم حس ميكنم ...
نشسته ام توي اتاقم و سايه ي سنگين تنهايي را بيش از پيش حس ميكنم. دلم ميخواهد كسي باشد كه به آغوشش پناه ببرم و شانه هايش را به من قرض بدهد كه بتوانم اين بغض نيمه جان را رويش خالي كنم , كسي كه بهش بگويم كه چقدر خسته ام از اين دنيا كه از چه چيزهايي ناراحتم و از چه دارم فرار ميكنم و او فقط مهر تاييد بزند به رفتارهايم ... ناچار زانوهايم را بغل ميگيرم و بغضم مي تركد و فكر ميكنم به تمام سختي هايي كه از اول سال داشته ام ...به آن آتش سوزي وحشتناك , به آن مدام بيمارستان رفتن ها و آمدن ها , به بيماري بابا , به قلبي كه تقريبا از دست دادمش و انتظاري كه اينجا بارها و بارها ازش نوشته ام , به طعنه هايي كه در اين مدت شنيده ام , به آدمهايي كه تنهايم گذاشته اند , به بيكاري اي كه بعد از فارغ التحصيلي گريبانگيرم شد و افسردگي هاي ناشي از آن , به كاري كه مربوط به رشته ي تحصيلي ام بود و بعد از مدت ها برايم در اين شركت جور شد . به روزي كه با من تماس گرفتند و خواستند مداركم را برايشان ببرم و در آنجا با ليلا آشنا شدم كه فوق ديپلم نقشه كشي داشت و از بين متقاضيان فقط من و او را انتخاب كرده بودند. و به اين يك هفته اي كه كارمان را شروع كرده ايم و از همان روز اول رفتار جلف و زننده ي كارمندان قديمي آنجا (مخصوص خانومهايش) زد توي ذوقمان و نهايتا به امروز ( يعني ديروز پنجشنبه ) كه ديگر مديرش هم ذات خود را نشان داد . به اين كه آيا من ميتوانم مثل آن دخترها باشم ؟؟؟؟بلند بلند بخندم , شوخي هاي زشت و زننده كنم , جيغ بكشم , جك هاي اتاق خوابي تعريف كنم و به مدير آنجا اجازه بدهم با من صميمانه برخورد كند و من را به كافي شاپ و رستوران دعوت كند؟؟؟؟ و بعد هم احساس كنم كه شانس و اقبال به من رو آورده است كه هم يك كار خوب پيدا كرده ام و هم سوگلي مدير فلان شركت شده ام و با او بيرون ميروم !!!!
نشسته ام پشت كامپيوترم و انگشتانم را گذاشته ام روي كيبوردم و دانه دانه دكمه هايش را لمس ميكنم و حروف رويش را نگاه ميكنم. انگار هر چه بيشتر اين دكمه ها را فشار بدهم و جمله هايم را تايپ كنم خالي تر ميشوم . با خودم فكر ميكنم شايد نوشتن اين حرفها اينجا بچگانه باشد . شايد خنده دار باشد كه يك دختر ۲۵ساله اين حرفها را بزند , شايد امل و پاستوريزه خطابم كنيد . شايد بگوييد براي اينكه رسوا نشوم بايد همرنگ جماعت شوم و شايد هم مثل ليلا بگوييد زيادي سختگيرم...قبل از اينكه وارد سايت بلاگفا شوم صفحه ي وورد را كه حرفهايم را داخلش تايپ كرده ام سيو ميكنم و كامپيوتر را خاموش ميكنم ...گوشي ام را برميدارم و يك زنگ به ليلا ميزنم و بهش ميگويم كه از شنبه ديگر نمي آيم و مثل مادربزرگها نصيحتش ميكنم كه او هم نرود . راضي نميشود و اصرار ميكند كه بي خيال يك سري چيزهايي كه در آنجا ديده ام بشوم و بيايم سركارم . ميگويد "تو با بقيه ي دخترهاي آنجا فرق داري و تنها همدمم در آن شركت هستي و تنها كسي هستي كه رفتارت را قبول دارم و اگر نيايي من هم تنها ميشوم" اگرچه دوست ندارم تنهايش بگذارم اما تصميمم را گرفته ام و نميتوانم روزي ۸ ساعت در آن محيط زندگي كنم. ليلا دوباره اصرار ميكند و ميگويد " من و تو بايد آنقدر توانايي داشته باشيم كه روي مديريت آنجا هم تاثير بگذاريم و آنجا را طبق اصول خودمان بسازيم " نميدانم شايد حق با او باشد اما راستش من انرژي اش را ندارم و از تصور اينكه بازهم بخواهم چهره ي آن مردك را ببينم حالم بد مي شود . جواب ميدهم " گاهي ساختن بعضي چيزها به قيمت خراب شدن خودمان تمام ميشود " سرانجام برايش آرزوي موفقيت ميكنم و با او خداحافظي ميكنم.
ميدانم كه بايد خودم را آماده كنم براي يك بيكاري دوباره و به خاطر روحياتي كه دارم شايد طولاني مدت!!! ميدانم كه باز هم افسردگي به سراغم مي آيد ...باز هم شب و روزم ميشود گريه ! باز هم ترس از آينده ي نامعلومم عذابم ميدهد ! باز هم توي مهمانيها طعنه ميشنوم و با زبان بي زباني بهم ميگويند كار زياد است و بي عرضگي از خودم است كه كار پيدا نميكنم. باز هم دلم ميشكند و باز هم ....اما خيال ميكنم همه ي اينها مي ارزد به اينكه بخواهم شخصيت خودم را خراب كنم . مي ارزد به اينكه بخواهم با مديري كار كنم كه حتي مديريت رفتار خودش را هم بلد نيست و تنها كاري كه انجام ميدهد لاس زدن با كارمندان خانومش است. مي ارزد به اينكه كه شنبه صبح جاي خالي ام يك تو دهاني محكم شود و كوبيده شود به دهان همان آقاي به اصطلاح مدير و حالي اش كند كه هيچ ارزشي ندارد.
پي نوشت : دوستتان دارم و دلم براي همه تان تنگ شده بود . نگرانم نباشيد فعلا حالم خوب و هنوز افسرده نشده ام. نگا كنيد: ![]()
+ شرمنده ام . كلمه ي ديگري مترادف و هم معني لاس زدن پيدا نكردم. وگرنه به عنوان يك خانم در شخصيت خودم نميدانم كه اين كلمه را حتي در نوشته هايم به كار ببرم!!!!
حالمخوبـــ است . (تا تعريف شما از خوب چه باشد!!!) اتفاق جديدي نيفتاده است . نه كسي رفته است و نه كسي آمده است . زندگي همان است كه بود . فقط من ديگر از غصه اشباع شده ام ( از مشكلاتي كه دلم ميخواهد تك تكشان را اينجا بنويسم و نمي توانم ) اما متقابلا هر چه ظرف وجودم پر ميشود از درد همانقدر هم از تلخ نوشتن و گلايه كردن بيزارتر ميشوم و خيال ميكنم يك جاي لطافت و ظرافتهاي زنانه ام ايراد پيدا ميكند اگر بخواهم مدام غر بزنم و از زندگي و مشكلاتش حرف بزنم . به كمي خلوت و آرامش نياز دارم تا به خودم ياد بدهم صبورتر , مقاوم تر و اميدوارتر باشم در مقابل مشكلاتي كه روز به روز زشت تر , فربه تر و شكم گنده تر ميشوند .
+مهتاب , مهشيد و آوين عزيز از اينكه تنهايم نگذاشتيد و با پيامكها و كامنتهاي خصوصي تان در اين مدت مدام جوياي حالم بوديد. از نذري كه براي خوب شدن حالم كرده ايد و از معرفتي كه به من ثابتش كرده ايد يك دنيا سپاس ...دوستتان دارم . از ديگر دوستان هم براي اينكه حرفهاي خصوصي شان را براي همدردي با من در كامنت هاي عمومي گذاشته بودند و تاييدشان نكردم صمیمانه عذر ميخواهم .
خسته ام , خوابم مي آيد ...
كسي را ميخواهم كه برايم قصه بگويد
و دستي كه موهايم را نوازش كند
درست مثل روزهاي كودكي ام
افسانه هاي كودكي ام را ميخواهم اصلا
افسانه ي زيباي خفته را ...
ميخواهم من هم زيباي خفته ات شوم و
بخوابم تمام روزهاي نبودنت را
تمام روزهايي كه تو
به جنگ جادوگرهاي قصه رفته اي , مرد ِ قوي
مي آيي بعدش با يك بوسه بيدارم كني ؟؟؟؟
افسانه ي قشنگي است مگر نه ؟؟؟
راستي ...
تو شب ها بدون ِ "افسانه" خوابت مي برد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
| Design By : Night Melody |
