تبليغاتX
چرندیات افسانه

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

عين يه كلاف كامواي در هم پيچيده شدم ! يه كلاف كاموا كه از دست صاحبش رها شده و روي زمين قل خورده و به هم پيچيده و سر و تهش معلوم نيست ! خدايااااااااااااااااااا من كي رها شدم ؟ ابتدا و انتهاي من كجاست ؟ چجوري بايد خودمو پيدا كنم ؟

پی نوشت : خدایا پس عدالت و توجه و محبتت کجاست ؟ این همه سختی عادلانه نیست . دارم له میشم !

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:19 توسط افسانه |


 واي كه عجب روزي بود امروز !!! ناخواسته توي اولين تظاهرات عمرم شركت كردم ! بعد از تموم شدن كلاسهاي روزنامه نگاريم  ساعت 12 بود و از اونجايي كه تو دانشگاه خودمون امروز كلاس نداشتم به سرم زد يه سر به انتشارات نشر چشمه بزنم و يكي دوتا كتابي كه خيلي وقته دنبالشون هستم رو بخرم . ولي رفتن همان و گير افتادن وسط تظاهرات همان ! اولش زياد واسم مهم نبود . فكر ميكردم يه جوري از بين مردم ميگذرم ! اما يهو به خودم اومدم ديدم بين يه عالمه دختر و پسر و زن و مرد محاصره شدم و حتي نميتونم يه ميليمتر تكون بخورم . ديگه دست خودم نبود و موج جمعيت بود كه منو به اين طرف و اون طرف ميكشوند . عين يه توپي كه توي رود مي افته و ديگه سرنوشتش در اختيار خودش نيست ,  منم ديگه اختيار پاهام دست خودم نبود و مردم بودن كه منو حركت ميدادن . ميخواستم فرار كنم ولي ديگه راه فراري هم نبود و همه ي راه ها بسته بود و فقط بايد اون وسط ميموندم و ناخواسته اون جو رو تحمل ميكردم . اصلا خودمم نفهميدم كه چه جوري شد كه يهو وسط تظاهرات قرار گرفتم !!! كم كم چندتا اتوبوس اومد كه توش بسيجي ها نشسته بودن و با صداي بلند شعار ميدادند : رهبر فقط سيد علي , بعد يهو كل جمعيتي كه پشت سر من بودن در اعتراض به بسيجي ها با صداي بلند شروع كردن به شعار دادن كه : بسيجي حيا كن , مفت خوري رو رها كن ! بعدش هم همه با هم ديگه درگير شدن و من بيچاره هم اون وسط از يه طرف با اون حال مريضم داشتم له ميشدم و از يه طرف هم واقعا ترسيده بودم و اين دو گروه هم هي به هم ديگه سنگ پرت ميكردن و شيشه ها ي اتوبوس و ايستگاه اتوبوس رو ميشكوندن و از يه طرف هم مامورها گروه گروه از ماشین ها پیاده میشدن و هجوم میاوردن توی مردم باتوم به دست حمله ميكردن به مردم و هر كي كنارشون بود رو فقط  ميزدن و مردم فرار ميكردن ومنم با موج جمعيت به اون سمتي كه مردم فرار ميكردن كشيده ميشدم و همه ي ترسم از اين بود كه يه دونه از اون سنگها که از پشت سرم پرتاب میشد يا باتوم ها بهم بخوره  كه يه دفعه صداي انفجار اومد و  يه چيزي رو اون وسط آتيش زدن و خلاصه شرايطي پيش اومده كه من حتي اشهد خودم رو هم خوندم ! يكساعت توي موج جمعيت اينطرف و اونطرف شدم وهر طرف مردم فرار كردن منم فرار كردم و از ميدون وليعصر گرفته تا خيابون كريم خان و خيابون فلسطين و طالقاني و...هر جايي كه ميشد رفتم تا بلاخره تونستم خودمو از اون شرايط نجات بدم و سريع با ماشين برگردم خونه !

 به هر حال امروز هم يه خاطره شد ! خاطره اي از يه توفيق اجباري و اولين تظاهرات عمرم ! تا من باشم كه ديگه هوس كتاب خريدن به سرم نزنه ! 

پی نوشت : البته قسمت جالب ماجرا مربوط میشه به آخرش که متاسفانه از نوشتن اون معذورم !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:14 توسط افسانه |


اين روزها سخت بيمار شده ام

از همين بيماري هاي زمستاني

نوعش را نميدانم !

نوع A ؟ نوع B ؟ و يا ... 

اصلا چه فرقي ميكند ؟       

بيماري , بيماري است ديگر !!!  

و ناقل همه ي آن ها فقط يك كلمه ... 

ويروس     

پزشك مي گويد بايد بيشتر مراقب خودم باشم. 

ميگويد علتش سرماست! ويروس هاي نوع A هم فراگير شده است!  

ومن فكر ميكنم : آري او درست مي گويد .      

جمله ي اولش مثل پتك مدام بر سرم كوبيده مي شود !    

و من باز هم به معناي آن فكر مي كنم !    

آري , علت اين بيماري سرماست ! 

سرمايي كه تو برايم به ارمغان آورده اي ! 

سردي رفتارت مرا بيمار كرده است !    

قلب من از نگاه سرد تو سرما خورده است !     

بايد بيشتر از قلبم مراقبت ميكردم ! 

او دچار شده است ! 

كاش او را در اين هواي سرد با خودم همراه نمي كردم !

كاش او را زير كرسي گرم مادربزرگ پنهان ميكردم...

كه سرما نخورد !

 كه دچار نشود !

كه دست هيچكس به آن نرسد ! 

راستي ...  

نكند تو هم همان ويروس نوع A باشي ؟!!!

 

پي نوشت : بچه كه بودم ! مادربزرگ پدرم توي خونش كرسي داشت ! يه بار تجربه اش كرده بودم ! خيلي گرم بود !                  

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:40 توسط افسانه |


 همه به زخمهايشان دستمال مي بندند

اما...

 من به تو دل بستم !!!

 

پي نوشت : اين جمله رو يه جايي خوندم به دلم نشست , فقط همين !

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 6:17 توسط افسانه |


سال ها  تاريخ شمسي گشت و گشت , شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت ! روز ميلاد امام هشتم است , هشت ِ هشت جمعه ي هشتاد و هشت !

ولادتت امروز تقويم ها را به خود مغرور كرده است !!! نگريستن به اين برگ از تقويم برايم چيزي زيباتر از یک معجزه است !

                                

 پي نوشت : اي عاشقان عيد بر شما مبارك

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:8 توسط افسانه |