|
...اينجا يك زن روحش را عريان مي نويسد... |
|
|
خودش و مردش کنارم هستند . هدیه ای را که همسرش به مناسبت روز زن به او داده است را نشانم می دهد . از دیدنش کلی ذوق میکنم و بهش می گوییم خیلی خوشگل است مبارکت باشد و بعد هم رو به مردش میکنم و از او به خاطر خوش سلیقگی اش تعریف می کنم و لبخند می زنم ... از روی سادگی و مهربانی اش فورا هدیه همسرش را توی دستم می گذارد و می گویید " قابل نداره اگه خوشت اومده مال تو " از شنیدن این جمله اش هُری دلم پایین می ریزد و فورا لب گاز می گیرم و می گویم : آدم هدیه را که قابل نداره نمی گوید ! آنهم هدیه ای را که همسرش بهش داده است و خیلی مقدس است. او دستهایش را پس می کشد . مردش با رضایت نگاهم میکند و من به این فکر میکنم که خدا کند دل همسرش با این جمله نشکسته باشد ... ساعت شش و نیم عصر روز چهارشنبه بیست و هفت اردیبهشت / خیابان ولیعصر زل زدم به سیمای مرد قد بلند چشم سیاهی که شلوار جین آبی و تیشرت طوسی تنش بود با همان آویز نقره معروف توی گردنش ... و به تماشا نشستمش ,به تماشا نشستمش ,به تماشا نشستمش ... آخ که از دور به تماشا نشستمش ! " راه نمی روم که ! می دوم . خسته نمیشوم که ! این راه خاکستری هم که باشد ,در مقصدش تو ایستاده ای بلند بالای من ... فقط بگو , کجای زمین می رسم به تو ؟؟؟؟ "
+
| تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391| ساعت 20:44| نويسنده افسانه
بازهم جای شکرش باقیست که از دار دنیا یک بالش سبز و آبی خوشرنگ دارم تا شب که می شود تمام دغدغه ها ,استرس ها, فشارها ,نگرانی ها, ترس ها , دلتنگی ها و تلخی هایی که در روز به من وارد شده است را روی تن نرم و مهربانش گریه کنم تا صبح بتوانم با انرژی کامل روزم را آغاز کنم ... باید اعتراف کنم که من هنوز هم شب ها جای خودم را خیس میکنم ...
+
| تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391| ساعت 21:36| نويسنده افسانه
مامان معتقد است : سمنوی نذری فاطمه زهرا (ص) یک حرمت خیلی خاصی دارد و همیشه توی گوشمان می خواند که برای خوردن هر قاشقش باید نیت کنیم. یک اعتقاد خیلی قشنگتری هم دارد که می گوید اگر هنگام خوردنش بادام نصیب کسی شود یعنی آنچه را برایش نیت کرده است را خدا بهش می دهد ! امروز صبح که هوس کردم کمی از سمنوی نذری که چند روز پیش خاله ملوک توی خانه اش پخت و سهم ما را هم داد بخورم , یک عدد بادام تپل خوشمزه زیر زبانم مزه کرد ... از "من" عصبانی ام ...دنبال کسی می گردم که گله و شکایت خودم را بهش بکنم . ژلوفن های قرمز پروفن های صورتی کیف زنانه ام پر است از این "نقل های رنگی"
در واقع هر زنی حاضر است به همه بگوید که شوهرش به او خیانت می کند، ولی هرگز نمی تواند به کسی اظهار کند که لباس مناسب در کمد ندارد . یازده دقیقه / پائولو کوئلیو - فلاني رو ميشناسي ؟ - نه - فلاني ديگه ....چادريه ! خيلي مومن و محجبه ست .... - آها ... آره دورادور ميشناسم ... دختر خوبي بايد باشه. - خيال كردي. به اون ظاهرش نگا نكن ...يه مارموزيه كه لنگه نداره - چطور ؟ - خب ديگه ! امتحانش كرديم با پسر داييم . پسرداييم عكسشو تو فيسبوك ديد گفت اين دختره از اوناست ها ...گفتم نه بابا خيلي خانومه. گفت بذار امتحانش كنيم . - خب !!! - هيچي ديگه ! پسر داييم آخه خيلي خوشگله , رفته بود باهاش چت كرده بود . قسم ميخورد ميگفت بيا ببين اين دختر چادري چه حرفايي به من تو چت ميزد !!! ميگفت من اصلا روم نميشه بهت بگم اين دوستت چيا بهم گفته! فقط همينقدر بهت بگم همون شب ازم خواست برم پيشش ...!!!! - چي ميگي ؟ امكان نداره ! فلـاني ؟؟؟؟ - آره بابا , زمونه بد شده , آدما بد شدند ...اصلا نميشه به ظاهر كسي اطمينان كرد ! متاسفانه يا خوشبختانه من فقط شاهد گفتگوي بالا بين دو خانم ديگر بودم و خودم نه عضو فيسبوك هستم و نه تمايلي دارم كه باشم . اما خب من هم افسوس خوردم به زمانه اي كه بد شده است و آدماهايي كه بد شده اند ! نه چون دختري از پسري غريبه تقاضاي ِ همـ .خوابگي مي كند كه البته اين هم " اگر بر فرض حقيقت داشته باشد " در نوع خودش بد است. اما افسوس من از زمانه و آدمهايي ست كه به خودشان اجازه ميدهند جاي خدا بنشينند و بنده هاي خدا را امتحان كنند و در حالي كه خودشان بايد در اين دنيا امتحان پس بدهند طبل رسوايي يكديگر را به صدا در مي آورند و آبروي هم را ميبرند ! آدمهاي نادان و زود باوري كه هر چه را ميشنوند به راحتي باور ميكنند , زود قضاوت ميكنند , تهمت ميزنند , غيبت ميكنند تا احساس قدرت و برتري كنند ! احساس كنند كه خودشان يك سر و گردن از ديگران بالاترند و هرگز گناه و اشتباه نميكنند ! و نميدانند كه آدميزاد قديسه هم كه باشد سهمي از شيطان را در وجودش دارد (+) كه اگر در شرايطش قرار بگيرد ممكن است شيطان وجودش طغيان كند و او را به كج روي وادارد . كاش ديدمان را كمي عوض كنيم ... كاش ياد بگيريم آدمها را مثل صفحه ي شطرنج ببينيم و سياه و سپيد بپذيريمشان و دوستشان داشته باشيم ! كاش.................................. + هركس برادر (ديني ) خود را به گناهي سرزنش كند نميرد مگر آنكه مرتكب آن شود./پيامبر (ص) + اي مالك , اگر شب هنگام كسي را در حين گناه ديدي فردا به آن چشم نگاهش مكن. شايد سحر توبه كرده باشد و تو نداني ./ امام علي (ع) + بايد از گناه بيزار بود اما گناهكار را دوست داشت ./ مهاتما گاندي خب از من خوشش نمي آيد , زور كه نيست !!! از اعتماد به نفسي كه نسبت به خودم دارم , از مدام ميتوانم گفتن هام , از همه چيز من اصلا حالش به هم مي خورد ! امروز هم براي چندمين بار تكرار كرد كه يادم باشد " هيچي " نيستم "هيچي " ... من بودم و آدمهاي غريبه اي كه نميشناختمشان, هيچكدامشان را ... نه آنهايي كه كنار خودم ايستاده بودند , سرشان را روي دستهايشان گذاشته بودند و چهره شان معلوم نبود و آخرين دقايق عمرشان را مي شماردند . نه آنهايي که چهره هاي زشتی داشتند , لباسهاي سياه پوشيده بودند و اطراف من و آنهاي ديگر را حلقه ي آتش روشن كرده بودند و مي خنديدند و ادعا ميكردند كه خودشان از ساكنين بهشتند ! ترسيده بوديم و به حلقه ي آتشي نگاه ميكرديم كه به ما نزديكتر مي شد ! راه گريزي نبود ...طبق زمان ِ آن دنيايي كه در آن بوديم مرگ و سوختن فقط ۳۰ ثانيه با ما فاصله داشت كه ... موجودي با بالهاي كوچك سفيد كه نه شبيه به حيوان بود و نه انسان بال زد و از آسمان خودش را به زمين رساند و با پاهاي كوچكش روي آن حلقه ي آتش راه رفت و آن را خاموش كرد و يك حلقه ي آتش ديگر براي ساكنين قلابي بهشت درست كرد و ... بعد هم نجواي قشنگي از آسمان به گوش رسيد كه : " خداوند شر را مظلومین دور مي كند و آنها را مي بخشد " از خواب پريدم درحالي كه عرق سرد كرده بودم و زمان و مكان را نميدانستم ...دست دراز كردم و دكمه ي گوشي موبايلم را توي تاريكي فشردم ... ساعت ۳:۱۳ دقيقه بامداد روز سه شنبه دوازده ارديبهشت سال ۱۳۹۱
+
| تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391| ساعت 19:41| نويسنده افسانه
مرد كه ادعا ميكند خانوم ها را خوب ميشناسد دستي به سبيل هاي پرپشتش مي كشد و مي گويد : زن را فقط با سه چيز در زندگي مي توان راضي نگه داشت : ۱- پول ۲- طلا ۳-گردش و تفريح !!! پوزخندي مي زنم و ميخواهم بگويم كه : خير آقاي محترم ! شما برعكس ادعايتان كه معتقديد خانوم ها را خوب مي شناسيد , نمي دانيد كه يك زن را فقط با ۱- احترام ۲-محبت ۳- توجه در زندگي ميتوان راضي نگه داشت . اما قبل از اينكه دهان باز كنم و حرفم را به زبان بياورم صداي دست زدن و تشويق ديگر خانوم هاي حاضر در جمع كه او را يك مرد ايده آل مي نامند باعث مي شود جمله هايم در نطفه خفه شود و ... و بيش از پيش احساس تنهايي كنم ... خب ! تنهايي فقط براي لحظه هايي نيست كه انسان دلش (هم آغوشي) مي خواهد ! تنهايي بزرگتر وقتي نصيب ِ آدمي مي شود كه افكارش در يك جمع تنها بماند و دلش (همفكري) بخواهد! لااقل براي من , همه چيز ابتدا در ابعاد روحي اش اتفاق مي افتد و بعد در ابعاد جسمي آن... |
|